رمان: دوست پسرِ روانی

رمان: دوست پسرِ روانی

پارت ۷: پایانِ یک امید

صدایِ ترمزِ شدیدِ ماشین، باعث شد با شدت به جلو پرتاب بشم. هنوز گیجِ ماده‌یِ بیهوشی بودم، ولی این تکونِ شدید باعث شد هشیاری‌ام برگرده. ماشین ایستاده بود، وسطِ یه جاده‌یِ خلوت و مه‌آلود که نمی‌شناختم‌اش. بیرون، ماشینِ مینگیو عرضِ جاده رو بسته بود.

جونگ‌کوک با آرامشی که ترسناک‌تر از هر فریادی بود، دستش رو از رویِ موهایِ من برداشت. لبخندِ کجی زد، انگار که از قبل منتظرِ این لحظه بوده.

«مینگیو… همیشه انقدر عجول و احمق بود.»
جونگ‌کوک درِ ماشین رو باز کرد و پیاده شد. من با دستایِ لرزون سعی کردم خودم رو به شیشه‌یِ پنجره برسونم. بیرون، مینگیو با چهره‌ای که از خشم و وحشت سرخ شده بود، از ماشینش پیاده شد. اسلحه تویِ دستش می‌لرزید.

«جونگ‌کوک! لعنتی… تهیونگ رو ولش کن! اون مالِ تو نیست!»
جونگ‌کوک بدونِ اینکه ذره‌ای ترس به دلش راه بده، دستاش رو برد تویِ جیبِ کتش و با قدم‌هایِ آروم رفت سمتِ مینگیو.

«مالِ من؟ اون هیچ‌وقتِ مالِ تو نبود، مینگیو. اون فقط داشت با یه عروسکِ جایگزین بازی می‌کرد تا من برگردم.»
مینگیو داد زد: «خفه شو!» و خواست ماشه رو بکشه، اما جونگ‌کوک سریع‌تر بود. با یه حرکتِ نمایشی و در عینِ حال مرگبار، اسلحه رو از دستِ مینگیو زد کنار و با مشتِ محکمی که تویِ شکمِ مینگیو کوبید، اون رو به زانو درآورد.

من از پشتِ شیشه‌یِ ماشین، با چشم‌هایِ گرد شده و قلبی که انگار تویِ قفسه‌یِ سینه‌ام مچاله شده بود، فقط نگاه می‌کردم. داد می‌کشیدم، اما صدام پشتِ شیشه‌هایِ دودی ماشین خفه میشد. جونگ‌کوک کلتِ کمری‌اش رو از جیبش درآورد. نه لرزشی تویِ دستش بود، نه تردیدی تویِ نگاهش.«دلت برایِ یه زندگیِ آروم تنگ شده بود، نه؟»
صدایِ شلیک…

یک بار. دو بار.

گلوله‌ها تویِ سکوتِ شب صدا کردن و مینگیو… مینگیو رویِ زمینِ سردِ آسفالت افتاد. خونش داشت زیرِ نورِ چراغ‌هایِ ماشین پخش میشد.

سرم رو گذاشتم رویِ صندلی و شروع کردم به هق‌هق کردن. تمامِ دنیایِ امنی که ساخته بودم، تمامِ مهربونی‌هایِ مینگیو… همه‌اش تویِ چند ثانیه دود شد و رفت هوا. جونگ‌کوک، با همون آرامشِ همیشگی، اسلحه رو دوباره تویِ جیبش گذاشت، خونِ کوچیکی که رویِ صورتش پاشیده بود رو با پشتِ دستش پاک کرد و برگشت سمتِ ماشین.

درِ ماشین رو باز کرد و نشست کنارم. حتی یه ذره هم نفسش تند نشده بود. انگار که فقط رفته بود یه خریدِ ساده انجام بده. وقتی دید دارم از گریه می‌لرزم، با همون نگاهِ سرد و مالکانه، صورتم رو گرفت سمتِ خودش و اشک‌هام رو با شستِ دستش پاک کرد.

«گریه نکن، عزیزم. اون فقط یه مانع بود که از سرِ راهمون برداشته شد. حالا… می‌تونیم بریم خونه‌یِ خودمون.»

[پایان پارت ۷]
دیدگاه ها (۰)

رمان: دوست پسرِ روانیپارت ۸: سایه‌هایِ ناامیدیعمارت شبیه یه ...

رمان: دوست پسرِ روانیپارت ۹: تولدِ یک هیولاتویِ اون اتاقِ تا...

من که نفهمیدم این واقعیه یا AI هست 🤣

رمان: دوست پسرِ روانیپارت ۶: سایه‌ای در سکوتهنوز نفس‌نفس می‌...

ادامه پارت ۵

پارت ۶۱

پارت ۶۱

فصل دوم رمان گرفتار تو پارت سوم

پارت ۶۹

ادامه پارت ۳۴

پارت ۳۱: فروپاشیِ کامل (تسلیم)اون‌جین داشت اون گوشه، با یه د...

پارت ۷۲

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط