ادامه پارت ۳۴

دقیقه‌ی دهم رسید. رفتیم سمتِ ماشین. قلبم تو دهنم بود. اگه جونگ‌کوک اونجا نبود چی؟ اگه می‌خواست غافلگیرم کنه؟

اون کنارِ ماشین ایستاده بود. با یه لیوان قهوه تو دستش، داشت با بادیگاردش حرف می‌زد. وقتی ما رو دید، مکث کرد. نگاهش رو از سر تا پا رویِ من چرخوند، انگار داشت دنبالِ اثری از عرق یا ترسِ فرار می‌گشت.

اومد جلو. اون‌جین با لبخندِ معصومانه‌اش کیسه‌ی خرید رو نشون داد: «ببین! همه‌چی خریدیم!»

جونگ‌کوک کیسه رو گرفت، ولی نگاهش از من برداشته نمی‌شد. اومد نزدیک، خیلی نزدیک. زمزمه کرد: «تو ماندی، تهیونگ. چرا؟ می‌تونستی بری. خروجی اون‌طرف بود.»

سرم رو بلند کردم. مستقیم تو چشماش نگاه کردم. دیگه نمی‌لرزیدم. دیگه اون «ببخشید» گفتن‌هایِ الکی رو نداشتم.

گفتم: «کجا برم؟ تو همه‌جا هستی جونگ‌کوک. فرار کردن از تو، یعنی مرگِ خودم و اون‌جین. من دیگه اون احمقِ چند روز پیش نیستم. ترجیح میدم کنارِ تو باشم تا اینکه تو یه کوچه کشته بشیم.»

جونگ‌کوک یه لحظه ساکت شد. نگاهش… نگاهش یهو تغییر کرد. یه جور تعجبِ عمیق تو چشماش بود. انگار انتظار داشت به دروغ بگم «نه، من دوست دارم پیشت باشم»، ولی من راستش رو گفته بودم. اون از این “صداقتِ تلخِ من” خوشش اومد.

لبخندِ کجی زد، دستش رو گذاشت رو شونه‌ام و گفت: «آفرین. این خیلی منطقی‌تر بود. سوار شو، عزیزم.»

سوارِ ماشین شدم

[پایان پارت ۳۴]
دیدگاه ها (۰)

پارت ۳۵

پارت ۳۴: تله‌ی نامرئیوقتی رسیدیم به اون پاساژِ لوکس و بزرگِ ...

پارت ۳۲

پارت ۳۱: فروپاشیِ کامل (تسلیم)اون‌جین داشت اون گوشه، با یه د...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۹۹: چای داغ و دل داغ‌ترجونگ‌کوک انگار فقط ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط