رمان: دوست پسرِ روانی

رمان: دوست پسرِ روانی

پارت ۶: سایه‌ای در سکوت

هنوز نفس‌نفس می‌زدم. وقتی اون صدایِ آشنا و اون قدم‌هایِ سنگین رو شنیدم، برایِ یه لحظه تهِ دلم روشن شد. فکر کردم مینگیو یا بادیگاردهایِ وفادارش بالاخره پیدام کردن. با ناامیدی فریاد زدم:

«اینجااااا! من اینجام!»
اما به جایِ چهره‌یِ مهربونِ مینگیو، ده تا مردِ غریبه و هیکلی با کت‌وشلوارهایِ مشکی و عینکِ دودی رو دیدم که از پشتِ رگال‌ها بیرون اومدن. همه‌شون سرد و بی‌روح بودن. ترس مثلِ یه مارِ سمی تویِ بدنم پیچید. جونگ‌کوک نیشخندی زد، دستی به موهایِ بهم‌ریخته‌اش کشید و خیلی خونسرد رو به اون مردها گفت:

«ببرینش.»

«نه! ولم کنید! لعنت به همه‌تون!»

سعی کردم با لگد زدن و تقلا کردن خودم رو از چنگشون رها کنم، اما اونا انگار از فولاد بودن. یکی‌شون یه دستمالِ سفید رو گرفت جلویِ بینی و دهنم. بویِ تند و شیمیاییِ ماده‌یِ بیهوشی زد تویِ سرم. دست‌وپا زدم، سعی کردم نفسم رو حبس کنم، اما ریه‌هام ناخودآگاه اون هوایِ سمی رو بلعیدن. چشمام شروع کرد به لو رفتن… همه‌چیز داشت تار و کدر میشد. آخرین چیزی که یادمه، چهره‌یِ جونگ‌کوک بود که با یه نگاهِ مالکانه و البته یه جور دلتنگیِ بیمارگونه داشت نگام می‌کرد. بعدش… سیاهیِ مطلق.

…

نمیدونم چقدر گذشته بود. وقتی چشمام رو باز کردم، همه‌جا تاریک بود. فقط یه نورِ ضعیفِ خیابونی از شیشه‌یِ ماشین می‌تابید داخل. بدنم کرخت بود و سرم به شدت تیر می‌کشید. بویِ عطرِ خاصِ جونگ‌کوک تویِ فضایِ بسته و خفه‌یِ ماشین پیچیده بود. قلبم برایِ لحظه‌ای از حرکت ایستاد؛ اون کنارم بود.

سعی کردم تکون بخورم، اما انگار بازوهام سنگین شده بودن. جونگ‌کوک رویِ صندلیِ عقب، درست کنارِ من نشسته بود. دستش رو دراز کرد و خیلی آروم و با یه حسِ مالکیتِ عجیب، انگشت‌هایِ کشیده‌اش رو لایِ موهایِ سرم کشید. ضرباتِ آرومِ دستش رویِ سرم، یه حسِ متناقضِ وحشت و آرامشِ کاذب بهم میداد.

«بیدار شدی، فرشته‌یِ کوچولویِ من؟»
صداش انقدر نزدیک بود که لرزه به تنم افتاد. سعی کردم عقب بکشم، اما جایِ کافی نبود. اون خم شد طرفم. صورتش انقدر نزدیک بود که می‌تونستم گرمایِ نفس‌هاش رو رویِ پوستِ صورتم حس کنم. دوباره دستش رو لایِ موهام برد و این‌بار با ملایمتِ ترسناکی نوازشم کرد، انگار داشتم یه عروسکِ موردِ علاقه‌اش بودم که بالاخره به دستش آورده.

«می‌دونی چقدر دلم برایِ این لحظه تنگ شده بود؟ اینکه بی‌دفاع باشی و فقط مالِ من…»
آب دهنم رو به سختی قورت دادم. زبونم بند اومده بود. اون جونگ‌کوکِ دیوونه، حالا با یه آرامشِ مرگبار داشت باهام حرف می‌زد، انگار نه انگار که یک ساعتِ پیش سعی داشتم از دستش فرار کنم. دستش رو از رویِ موهام برداشت و آروم کشید رویِ گونه‌ام. اون لمسِ سرد، بدنم رو مورمور می‌کرد.

«نگران نباش تهیونگ… این‌بار دیگه نمی‌ذارم کسی ازم بگیردت.»

[پایان پارت ۶]
دیدگاه ها (۰)

من که نفهمیدم این واقعیه یا AI هست 🤣

رمان: دوست پسرِ روانیپارت ۷: پایانِ یک امیدصدایِ ترمزِ شدیدِ...

رمان: دوست پسرِ روانیپارت ۵: رقصِ تیغ‌هاصدایِ قلبم رو که توی...

رمان: دوست پسرِ روانیپارت ۴: لمسِ سردِ حقیقتپاهام انگار به ز...

ادامه پارت ۵

پارت ۳۱: فروپاشیِ کامل (تسلیم)اون‌جین داشت اون گوشه، با یه د...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۹۹: چای داغ و دل داغ‌ترجونگ‌کوک انگار فقط ...

پارت ۵۲: قفسی که اسمش «عشق» بودلئو که از ترس داشت پس می‌افتا...

رمان: دوست پسرِ روانیپارت دوم: تقدیم به یک معامله‌ی سیاهبا د...

فصل دوم رمان گرفتار تو پارت سوم

ادامه پارت ۱۹

#in_your_eyespart_9۱ویو کایلا آروم چشمامو باز کردمچند ثانیه ...

پارت ۴۸

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط