پارت ۶۹

پارت ۶۹: سقوطِ آرزوها و سکوتِ مرگبار
جونگ‌کوک و اون‌جین با نفس‌های حبس شده، درِ فلزیِ پشت‌بوم رو با لگد باز کردن. بادِ سردِ شب به صورتشون سیلی می‌زد، اما اون‌جین حتی متوجهِ سرما هم نشد. اون فقط نگاه کرد، ولی پشت‌بوم خالی بود. فقط لبه‌ی دیوار، جایِ ردِ پایِ تهیونگ باقی مونده بود.

جونگ‌کوک انگار که برق گرفته باشتش، دوید سمتِ لبه‌ی پشت‌بوم. دستاش رو روی دیواره‌ی سنگی گذاشت و پایین رو نگاه کرد. دنیا در یک لحظه براش سیاه شد. قلبش توی سینه‌ش مچاله شد. تهیونگ اون پایین، روی آسفالتِ سردِ حیاطِ عمارت، مثلِ یک عروسکِ پارچه‌ایِ شکسته، افتاده بود.

جونگ‌کوک حتی لحظه‌ای هم برای فکر کردن وقت نذاشت. با سرعتی که خودش هم نمی‌فهمید چطور ممکنه، از پله‌ها دوید پایین. اون‌جین پشتِ سرش جیغ می‌کشید و گریه می‌کرد. وقتی رسیدن، جونگ‌کوک کنارِ تنِ بی‌جونِ تهیونگ زانو زد. دستاش می‌لرزید؛ اون‌قدر می‌لرزید که نمی‌تونست درست لمسش کنه.

تهیونگ غرق در سکوت بود. خونِ کمی از کنارِ سرش جاری شده بود. جونگ‌کوک با ترس دستش رو روی گردنِ تهیونگ گذاشت. یک لحظه، انگار همه چیز ایستاد. بعد… یک ضربانِ خیلی خیلی ضعیف زیر انگشت‌هایِ سردش حس کرد.جونگ‌کوک با صدایی که از تهِ گلوش درمی‌اومد و انگار داشت خفه می‌شد، داد زد: «زنده است! لعنتی… هنوز نفس می‌کشه! فقط خیلی آرومه…»

اون‌جین کنارشون افتاده بود و هق‌هق می‌کرد. جونگ‌کوک با عجله گوشی‌اش رو درآورد و به یکی از محافظ‌ها فریاد زد که ماشین رو بیاره. تهیونگ رو به آرومی، جوری که انگار اگه محکم‌تر بگیرتش ممکنه کاملاً خرد بشه، توی بغلش گرفت. تنِ تهیونگ سرد بود، اما هنوز هم بویِ همیشگیِ عطری رو می‌داد که جونگ‌کوک عاشقش بود. اون بویِ عطر حالا بویِ پشیمانیِ عمیقی بود که داشت جونگ‌کوک رو از درون می‌کشت.

تویِ ماشین، تا بیمارستان، جونگ‌کوک سعی می‌کرد آروم باشه، ولی هر بار که نگاهش به صورتِ رنگ‌پریده و چشم‌هایِ بسته‌ی تهیونگ می‌افتاد، حس می‌کرد دارن قلبش رو با چاقو تیکه تیکه می‌کنن. اون‌جین مدام هق‌هق می‌کرد و دستِ برادرش رو گرفته بود. جونگ‌کوک با یک دستش فرمون رو گرفته بود و با دستِ دیگه‌ش، سرِ اون‌جین رو به سینه‌ش چسبونده بود و زیر لب می‌گفت: «گریه نکن… خوب می‌شه… قول می‌دم خوب بشه…» اما خودش هم نمی‌دونست داره به کی قول می‌ده. به اون‌جین؟ یا به خودش؟

وقتی رسیدن بیمارستان، اون‌ها مثلِ یک طوفان واردِ اورژانسشدن. پرستارها و دکترها با دیدنِ وضعیتِ تهیونگ، سریع تخت رو آوردن. جونگ‌کوک می‌خواست همراهش بره، اماپرستارها جلوش رو گرفتن. «آقای جئون ! لطفا اینجا بمونید! ما همه کار می‌کنیم…»درِ اتاقِ عمل با صدایِ مکانیکیِ خشک و سردی بسته شد.

جونگ‌کوک رویِ صندلیِ فلزیِ راهرو نشست و سرش رو توی دستاش گرفت. سکوتِ بیمارستان، صدایِ تق‌تقِ عقربه‌هایِ ساعتِ رویِ دیوار، بویِ تندِ ضدعفونی‌کننده… همه چیز داشت دیوانه‌اش می‌کرد. دقایق مثلِ ساعت می‌گذشتن. هر دقیقه، یک عمر بود. اون‌جین کنارش نشسته بود و با چشم‌هایِ سرخ و پف‌کرده به درِ بسته نگاه می‌کرد.

بعد از گذشتِ شاید بیست دقیقه، یا شاید هم بیست سال، بالاخره درِ اتاقِ عمل باز شد. دکتر، با ماسکی که پایین کشیده بود و چهره‌ای خسته و جدی، بیرون اومد.

جونگ‌کوک مثلِ فنر از جاش بلند شد. نفسش توی سینه‌ش حبس شده بود. دکتر نگاهی به جونگ‌کوک و اون‌جین انداخت و بعد از یک مکثِ طولانی که انگار توی اون سکوت، صدایِ کوبیده شدنِ پتک بود، گفت: «وضعیت… خیلی حساسه…»
[پایان پارت ۶۹]
دیدگاه ها (۰)

پارت ۷۰

پارت ۶۸

پارت ۶۷

پارت ۶۱

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط