پارت ۷۲
پارت ۷۲: وقتی نگاه، زبان میگشاید (بخش دوم)
اونجین انگار برق گرفته بودش. همونطور که دستِ تهیونگ رو نگه داشته بود، با لرزشِ صدا فریاد زد: «پرستار! دکتر! اون… اون داره نگاه میکنه!»
هنوز چند ثانیه نگذشته بود که صدایِ قدمهایِ سنگین و سریعِ جونگکوک تویِ راهرو پیچید. وارد اتاق که شد، با اون چهرهیِ بههمریخته و چشمهایِ سرخی که نشون میداد شبهاش رو اینجا روی صندلیِ فلزی گذرونده، خشکش زد. نگاهش رو دزدید، انگار که خجالت میکشید از اینکه تهیونگ رو تویِ این وضعیتِ خلعِ سلاح شده ببینه.
دکتر با عجله وارد شد، چراغِ قوهش رو درآورد و با دقت شروع کرد به چک کردنِ مردمکهایِ تهیونگ. «تهیونگ؟ صدایِ منو میشنوی؟ تهیونگ… اگه میشنوی، یه بار پلک بزن.»
اتاق تویِ سکوت مطلق فرو رفت. انگار زمان برایِ چند لحظه از حرکت ایستاد. جونگکوک نزدیکتر اومد، دستاش رو مشت کرده بود و جوری به تهیونگ زل زده بود که انگار میخواست با نگاهش روحش رو بیرون بکشه. و بعد… تهیونگ خیلی کند، خیلی خسته، پلکهاش رو روی هم گذاشت و دوباره باز کرد.
صدایِ هقهقِ خفهیِ اونجین بلند شد. جونگکوک انگار نفسش رو آزاد کرد، شانههاش افتاد. اما این تازه اولِ ماجرابود. تهیونگ لبهاش رو تکون داد. گلوش خشک بود، تارهایِ صوتیش بعد از سه ماه استفاده نشدن، ضعیف و بیرمق بودن. صدایِ خیلی ضعیف و خشداری، انگار که از تهِ یه چاهِ عمیق بیرون میومد، تویِ اتاق پیچید: «…آب…»
جونگکوک بلافاصله لیوانِ آب رو برداشت، با نیِ مخصوصِ بیمارستان، قطرهای آب روی لبهایِ خشکِ تهیونگ گذاشت. تهیونگ با سختی قورت داد. صورتش از دردِ خفیفی که تویِ گلوش پیچید، درهم رفت.
اما لحظهیِ اصلی وقتی بود که دوباره چشمهاش رو چرخوند. نگاهش افتاد رویِ جونگکوک. همونجا بود که برخلافِ انتظارِ همه، هیچ لبخندی رویِ صورتِ تهیونگ نقش نبست. خبری از اون عشقِ قدیمی یا حتی حسِ «خوشحالی از زنده موندن» نبود. نگاهِ تهیونگ، وقتی رویِ جونگکوک قفل شد، یه تغییرِ عجیب کرد؛ ترس. یه وحشتِ خالص و عمیق که انگار از تویِ خاطراتِ اون شبِ پشتبام بیرون کشیده شده بود.
تهیونگ بیاختیار خودش رو عقب کشید، تا جایی که سرم از دستش کشیده شد و صدایِ هشدارِ دستگاهِ مانیتور بلند شد. اونجین با ترس گفت: «تهیونگ؟ عزیزم؟ چیزی شده؟»
اما تهیونگ فقط به جونگکوک زل زده بود، با چشمهایی که حالا دیگه شفاف بودن و وحشت رو فریاد میزدن. جونگکوک خشکش زد. دستش رو دراز کرد که آرومش کنه، ولی تهیونگ حتی از نزدیک شدنِ سایهیِ جونگکوک هم لرزید. انگار اونحادثه، اون سقوط، تویِ ذهنِ تهیونگ حک شده بود و حالا جونگکوک، اون مردی که قرار بود ناجیش باشه، براش نمادِ همون ترسی بود که وادارش کرده بود بپره.
جونگکوک با صدایی که از شدتِ بغض دورگه شده بود، زمزمه کرد: «منم تهیونگ… منم. دیگه هیچکس نمیتونه بهت صدمه بزنه. آروم باش…»
اما تهیونگ، در حالی که اشک از گوشهیِ چشمش سرازیر شد، سرش رو به سمتِ مخالف چرخوند و دوباره چشمهاش رو بست. انگار دیدنِ جونگکوک، براش دردناکتر از زخمهایِ جسمیش بود.
[پایان پارت ۷۲]
اونجین انگار برق گرفته بودش. همونطور که دستِ تهیونگ رو نگه داشته بود، با لرزشِ صدا فریاد زد: «پرستار! دکتر! اون… اون داره نگاه میکنه!»
هنوز چند ثانیه نگذشته بود که صدایِ قدمهایِ سنگین و سریعِ جونگکوک تویِ راهرو پیچید. وارد اتاق که شد، با اون چهرهیِ بههمریخته و چشمهایِ سرخی که نشون میداد شبهاش رو اینجا روی صندلیِ فلزی گذرونده، خشکش زد. نگاهش رو دزدید، انگار که خجالت میکشید از اینکه تهیونگ رو تویِ این وضعیتِ خلعِ سلاح شده ببینه.
دکتر با عجله وارد شد، چراغِ قوهش رو درآورد و با دقت شروع کرد به چک کردنِ مردمکهایِ تهیونگ. «تهیونگ؟ صدایِ منو میشنوی؟ تهیونگ… اگه میشنوی، یه بار پلک بزن.»
اتاق تویِ سکوت مطلق فرو رفت. انگار زمان برایِ چند لحظه از حرکت ایستاد. جونگکوک نزدیکتر اومد، دستاش رو مشت کرده بود و جوری به تهیونگ زل زده بود که انگار میخواست با نگاهش روحش رو بیرون بکشه. و بعد… تهیونگ خیلی کند، خیلی خسته، پلکهاش رو روی هم گذاشت و دوباره باز کرد.
صدایِ هقهقِ خفهیِ اونجین بلند شد. جونگکوک انگار نفسش رو آزاد کرد، شانههاش افتاد. اما این تازه اولِ ماجرابود. تهیونگ لبهاش رو تکون داد. گلوش خشک بود، تارهایِ صوتیش بعد از سه ماه استفاده نشدن، ضعیف و بیرمق بودن. صدایِ خیلی ضعیف و خشداری، انگار که از تهِ یه چاهِ عمیق بیرون میومد، تویِ اتاق پیچید: «…آب…»
جونگکوک بلافاصله لیوانِ آب رو برداشت، با نیِ مخصوصِ بیمارستان، قطرهای آب روی لبهایِ خشکِ تهیونگ گذاشت. تهیونگ با سختی قورت داد. صورتش از دردِ خفیفی که تویِ گلوش پیچید، درهم رفت.
اما لحظهیِ اصلی وقتی بود که دوباره چشمهاش رو چرخوند. نگاهش افتاد رویِ جونگکوک. همونجا بود که برخلافِ انتظارِ همه، هیچ لبخندی رویِ صورتِ تهیونگ نقش نبست. خبری از اون عشقِ قدیمی یا حتی حسِ «خوشحالی از زنده موندن» نبود. نگاهِ تهیونگ، وقتی رویِ جونگکوک قفل شد، یه تغییرِ عجیب کرد؛ ترس. یه وحشتِ خالص و عمیق که انگار از تویِ خاطراتِ اون شبِ پشتبام بیرون کشیده شده بود.
تهیونگ بیاختیار خودش رو عقب کشید، تا جایی که سرم از دستش کشیده شد و صدایِ هشدارِ دستگاهِ مانیتور بلند شد. اونجین با ترس گفت: «تهیونگ؟ عزیزم؟ چیزی شده؟»
اما تهیونگ فقط به جونگکوک زل زده بود، با چشمهایی که حالا دیگه شفاف بودن و وحشت رو فریاد میزدن. جونگکوک خشکش زد. دستش رو دراز کرد که آرومش کنه، ولی تهیونگ حتی از نزدیک شدنِ سایهیِ جونگکوک هم لرزید. انگار اونحادثه، اون سقوط، تویِ ذهنِ تهیونگ حک شده بود و حالا جونگکوک، اون مردی که قرار بود ناجیش باشه، براش نمادِ همون ترسی بود که وادارش کرده بود بپره.
جونگکوک با صدایی که از شدتِ بغض دورگه شده بود، زمزمه کرد: «منم تهیونگ… منم. دیگه هیچکس نمیتونه بهت صدمه بزنه. آروم باش…»
اما تهیونگ، در حالی که اشک از گوشهیِ چشمش سرازیر شد، سرش رو به سمتِ مخالف چرخوند و دوباره چشمهاش رو بست. انگار دیدنِ جونگکوک، براش دردناکتر از زخمهایِ جسمیش بود.
[پایان پارت ۷۲]
- ۱۳۵
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط