پارت ۳۱: فروپاشیِ کامل (تسلیم)
پارت ۳۱: فروپاشیِ کامل (تسلیم)
اونجین داشت اون گوشه، با یه دستمالِ خیس، لکههایی رو پاک میکرد که حتی وجود نداشتن. جونگکوک کنارِ تخت ایستاده بود، با دستبهسینه و اون لبخندِ کذاییش داشت صحنه رو تماشا میکرد. انگار داشت یه اجرایِ تئاتر رو میدید که کارگردانش خودش بود.
قلبم… قلبم داشت تیکه تیکه میشد. نه به خاطرِ دردی که توی مچِ دستام داشتم، نه به خاطرِ زنجیرها. به خاطرِ اونجین. اون نباید اینجا میبود. اون نباید میفهمید «ترس» یعنی چی.
یه نگاه به اونجین انداختم که چطور با استرس سعی داشت رضایتِ جونگکوک رو جلب کنه، و بعد نگاه کردم به دستایِ خودم که به تخت زنجیر شده بود. بغضِ توی گلوم مثل سرب بود. انگار تمامِ این مدت که میجنگیدم، فقط داشتم به اونجین آسیب میزدم. من احمق بودم. فکر میکردم میتونم قهرمانِ بازی باشم، ولی تنها چیزی که گیرم اومد، خرد شدنِ خواهرِ کوچیکم بود.
بسه دیگه.
نفس عمیقی کشیدم. تمامِ اون خشم، تمامِ اون غرور، تمامِ اون حسِ «من ازت متنفرم» که تا همین چند دقیقه پیش تو رگهام بود، یکدفعه فروکش کرد. تبدیل شد به خاکستر.
سرم رو بلند کردم. جونگکوک داشت نگام میکرد. نگاهش منتظر بود. منتظرِ اینکه ببینه کی میشکنم.
با صدایی که خودم هم نشناختمش—یه صدایِ خشک، بدونِ هیچ احساسی، کاملاً تهی—گفتم: «جونگکوک.»
جونگکوک چشماش برق زد. اومد نزدیکتر. انگار بویِ تسلیم رو از کیلومترها دورتر حس کرده بود. «بله تهیونگ؟ چیزی میخوای بگی؟»
بهش نگاه کردم. برای اولین بار، به جایِ نفرت، فقط «خالی بودن» رو تو چشماش دیدم. دیگه نلرزیدم. دیگه نخواستم عقب بکشم. گفتم: «بازش کن.»
جونگکوک ابروهاش رو داد بالا، یه پوزخندِ ریز زد. «چی رو؟ دستهات رو؟»
ادامه دادم: «آره. بازش کن. من… من دیگه بازی نمیکنم. من دیگه نمیجنگم. من…» مکث کردم. کلمات مثل تیغ تو گلوم بودن، ولی باید میگفتم. «من متعلق به توام. هرچی بخوای… همونطور که میخوای رفتار میکنم. فقط… به اونجین دست نزن. اون رو قاطیِ بازیهایِ کثیفت نکن. هر بلایی میخوای سرِ من بیار، ولی بذار اون مثلِ یه بچهی عادی زندگی کنه. من تسلیمم. شنیدی؟ تسلیمِ محض.»
سکوتِ اتاق رو گرفت. اونجین دست از کار کشید و با چشمهای گرد شده نگام کرد. جونگکوک… جونگکوک حتی پلک هم نزد. انگار منتظرِ همین لحظه بود. انگار برایِ شنیدنِ این «تسلیمِ محض» لحظهشماری میکرد.اومد کنارِ تخت. دستش رو برد سمتِ قفلِ زنجیرها. صدایِ «کلیک»ِ باز شدنِ زنجیرها تو کلِ اتاق پیچید. دستام افتاد رو تخت. کاملاً بیحس بودم.
جونگکوک دستش رو آورد بالا و صورتم رو لمس کرد. با اون صدایِ بم و آرومش که حالا رنگِ پیروزی داشت، گفت: «خیلی طول کشید تا بفهمی، نه؟ ولی خب… نتیجه مهم بود.»
بلند شدم. بدنم از بیاستفاده موندن درد میکرد. رفتم سمتِ اونجین، بغلش کردم. اونجین تو بغلم میلرزید. بهم گفت: «تهیونگ… تو… تو دیگه دعوا نمیکنی؟»
بهش نگاه کردم. موهاش رو نوازش کردم. «نه اونجین. دیگه نه.»
جونگکوک از پشتِ سر صدام زد: «تهیونگ، بیا اینجا.»
نگاهِ اونجین رو نادیده گرفتم، بلند شدم و رفتم سمتِ جونگکوک. حس میکردم یه آدمِ دیگهام. یه عروسکِ کوکی. جونگکوک دستش رو گذاشت رو شونهام و من… من حتی تکون نخوردم. این بدترین شکستِ زندگیم بود. منی که همیشه میخواستم آزاد باشم، حالا خودم رو با دستایِ خودم فروخته بودم.
اونجین داشت اون گوشه، با یه دستمالِ خیس، لکههایی رو پاک میکرد که حتی وجود نداشتن. جونگکوک کنارِ تخت ایستاده بود، با دستبهسینه و اون لبخندِ کذاییش داشت صحنه رو تماشا میکرد. انگار داشت یه اجرایِ تئاتر رو میدید که کارگردانش خودش بود.
قلبم… قلبم داشت تیکه تیکه میشد. نه به خاطرِ دردی که توی مچِ دستام داشتم، نه به خاطرِ زنجیرها. به خاطرِ اونجین. اون نباید اینجا میبود. اون نباید میفهمید «ترس» یعنی چی.
یه نگاه به اونجین انداختم که چطور با استرس سعی داشت رضایتِ جونگکوک رو جلب کنه، و بعد نگاه کردم به دستایِ خودم که به تخت زنجیر شده بود. بغضِ توی گلوم مثل سرب بود. انگار تمامِ این مدت که میجنگیدم، فقط داشتم به اونجین آسیب میزدم. من احمق بودم. فکر میکردم میتونم قهرمانِ بازی باشم، ولی تنها چیزی که گیرم اومد، خرد شدنِ خواهرِ کوچیکم بود.
بسه دیگه.
نفس عمیقی کشیدم. تمامِ اون خشم، تمامِ اون غرور، تمامِ اون حسِ «من ازت متنفرم» که تا همین چند دقیقه پیش تو رگهام بود، یکدفعه فروکش کرد. تبدیل شد به خاکستر.
سرم رو بلند کردم. جونگکوک داشت نگام میکرد. نگاهش منتظر بود. منتظرِ اینکه ببینه کی میشکنم.
با صدایی که خودم هم نشناختمش—یه صدایِ خشک، بدونِ هیچ احساسی، کاملاً تهی—گفتم: «جونگکوک.»
جونگکوک چشماش برق زد. اومد نزدیکتر. انگار بویِ تسلیم رو از کیلومترها دورتر حس کرده بود. «بله تهیونگ؟ چیزی میخوای بگی؟»
بهش نگاه کردم. برای اولین بار، به جایِ نفرت، فقط «خالی بودن» رو تو چشماش دیدم. دیگه نلرزیدم. دیگه نخواستم عقب بکشم. گفتم: «بازش کن.»
جونگکوک ابروهاش رو داد بالا، یه پوزخندِ ریز زد. «چی رو؟ دستهات رو؟»
ادامه دادم: «آره. بازش کن. من… من دیگه بازی نمیکنم. من دیگه نمیجنگم. من…» مکث کردم. کلمات مثل تیغ تو گلوم بودن، ولی باید میگفتم. «من متعلق به توام. هرچی بخوای… همونطور که میخوای رفتار میکنم. فقط… به اونجین دست نزن. اون رو قاطیِ بازیهایِ کثیفت نکن. هر بلایی میخوای سرِ من بیار، ولی بذار اون مثلِ یه بچهی عادی زندگی کنه. من تسلیمم. شنیدی؟ تسلیمِ محض.»
سکوتِ اتاق رو گرفت. اونجین دست از کار کشید و با چشمهای گرد شده نگام کرد. جونگکوک… جونگکوک حتی پلک هم نزد. انگار منتظرِ همین لحظه بود. انگار برایِ شنیدنِ این «تسلیمِ محض» لحظهشماری میکرد.اومد کنارِ تخت. دستش رو برد سمتِ قفلِ زنجیرها. صدایِ «کلیک»ِ باز شدنِ زنجیرها تو کلِ اتاق پیچید. دستام افتاد رو تخت. کاملاً بیحس بودم.
جونگکوک دستش رو آورد بالا و صورتم رو لمس کرد. با اون صدایِ بم و آرومش که حالا رنگِ پیروزی داشت، گفت: «خیلی طول کشید تا بفهمی، نه؟ ولی خب… نتیجه مهم بود.»
بلند شدم. بدنم از بیاستفاده موندن درد میکرد. رفتم سمتِ اونجین، بغلش کردم. اونجین تو بغلم میلرزید. بهم گفت: «تهیونگ… تو… تو دیگه دعوا نمیکنی؟»
بهش نگاه کردم. موهاش رو نوازش کردم. «نه اونجین. دیگه نه.»
جونگکوک از پشتِ سر صدام زد: «تهیونگ، بیا اینجا.»
نگاهِ اونجین رو نادیده گرفتم، بلند شدم و رفتم سمتِ جونگکوک. حس میکردم یه آدمِ دیگهام. یه عروسکِ کوکی. جونگکوک دستش رو گذاشت رو شونهام و من… من حتی تکون نخوردم. این بدترین شکستِ زندگیم بود. منی که همیشه میخواستم آزاد باشم، حالا خودم رو با دستایِ خودم فروخته بودم.
- ۲۹۵
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط