رمان: دوست پسرِ روانی
رمان: دوست پسرِ روانی
پارت ۹: تولدِ یک هیولا
تویِ اون اتاقِ تاریک و سرد، رویِ زمین کز کرده بودم و زانوهام رو تویِ بغلم گرفته بودم. صدایِ هقهقم تنها چیزی بود که تویِ سکوتِ اتاق میپیچید. با خودم فکر میکردم: چطور ممکنه؟ من خودم… خودم با دستهایِ خودم کشته بودمش!
اون شب رو خوب یادم بود؛ وقتی بعد از درگیریِ وحشتناکمون، جونگکوک غرق در خون رویِ زمین افتاده بود و من از ترس فرار کرده بودم. همهی این یک سال با این خیالِ راحت زندگی کرده بودم که اون مرده… اما فریب خورده بودم. جونگکوک نکشته بود؛ یا شاید هم از تویِ درهیِ مرگ برگشته بود.
ولی چطور؟ چطور یه آدم میتونه انقدر تغییر کنه؟
انگار جوابِ این سوال تویِ سایههایِ تاریکِ همین عمارت پنهان شده بود. ذهنم ناخودآگاه رفت به سمتِ حرفها و شایعاتی که گاهی تویِ اخبارِ زیرزمینی از یه رئیسِ مافیا و سایهیِ مرگبارش میشنیدم. مردی که تویِ سایهها بزرگ شده بود و هیچکس چهرهاش رو ندیده بود… خودِ جونگکوک بود.
فلشبک به یک سال پیش…
تویِ اون شبِ بارونی و سرد، وقتی همهچیز تموم شدهافتاده بود، جونگکوک نیمهجون و غرق در خون کنارِ جاده رها شده بود. ریههاش پر از خون بود و داشت آخرین نفسهاش رو میکشید. اون لحظه، یه کاروانِ سیاهپوش متعلق به یکی از ترسناکترین و قدرتمندترین رئیسهایِ مافیا از اونجا رد میشد.
رئیسِ مافیا از ماشین پیاده شده بود، بالایِ سرِ جونگکوک ایستاده بود و به جایِ اینکه بذاره بمیره، نگاهی به چشمهایِ بیهوش اما پُر از خشم و کینهیِ اون پسر انداخته بود. اون تویِ وجودِ جونگکوک، تاریکیِ بیمرزی رو دید که خودش سالها دنبالش بود.
جونگکوک رو برده بودن. زخمهاش رو درمان کرده بودن، اما روحش رو صیقل داده بودن. بهش یاد داده بودن چطور مثل یه شکارچیِ بیرحم، طعمهاش رو تعقیب کنه. بهش تیراندازی، اقتصادِ سیاه، سیاستِ کثیف و از همه مهمتر… «قدرتِ مطلق» رو یاد داده بودن.
شاگرد، انقدر سریع و باهوش بود که دیوانهوار رشد کرد. در عرضِ چند ماه، اون رئیسِ پیر رو کنار زد و خودش شد اربابِ بیچونوچرایِ یکی از بزرگترین باندهایِ مافیاییِ کشور. اما وسطِ تمامِ اون ثروت و قدرت، تویِ قلبِ سیاه و یخزدهاش، فقط یک هدف داشت: برگشتن برایِ تصاحبِ چیزی که فکر میکرد مالِ اونه… تهیونگ.
برگشتم به حال…
با یادآوریِ اینها، لرزهیِ شدیدی به تنم افتاد. دستهام رو محکمتر دورِ زانوهام حلقه کردم. اون دیگه جونگکوکِ سابق نبود؛ اون یه هیولایِ تمامعیار بود که هیچکس جرات نداشت جلوش بایسته. و من… اسیرِ دستِ همون هیولا تویِ این عمارتِ لعنتی بودم.
صدایِ قدمهایِ سنگینی از پشتِ درِ بسته اومد. قدمهایی که هر کدومش پتکی بود رویِ سرِ من. در با یه صدایِ بلند باز شد…
[پایان پارت ۹]
پارت ۹: تولدِ یک هیولا
تویِ اون اتاقِ تاریک و سرد، رویِ زمین کز کرده بودم و زانوهام رو تویِ بغلم گرفته بودم. صدایِ هقهقم تنها چیزی بود که تویِ سکوتِ اتاق میپیچید. با خودم فکر میکردم: چطور ممکنه؟ من خودم… خودم با دستهایِ خودم کشته بودمش!
اون شب رو خوب یادم بود؛ وقتی بعد از درگیریِ وحشتناکمون، جونگکوک غرق در خون رویِ زمین افتاده بود و من از ترس فرار کرده بودم. همهی این یک سال با این خیالِ راحت زندگی کرده بودم که اون مرده… اما فریب خورده بودم. جونگکوک نکشته بود؛ یا شاید هم از تویِ درهیِ مرگ برگشته بود.
ولی چطور؟ چطور یه آدم میتونه انقدر تغییر کنه؟
انگار جوابِ این سوال تویِ سایههایِ تاریکِ همین عمارت پنهان شده بود. ذهنم ناخودآگاه رفت به سمتِ حرفها و شایعاتی که گاهی تویِ اخبارِ زیرزمینی از یه رئیسِ مافیا و سایهیِ مرگبارش میشنیدم. مردی که تویِ سایهها بزرگ شده بود و هیچکس چهرهاش رو ندیده بود… خودِ جونگکوک بود.
فلشبک به یک سال پیش…
تویِ اون شبِ بارونی و سرد، وقتی همهچیز تموم شدهافتاده بود، جونگکوک نیمهجون و غرق در خون کنارِ جاده رها شده بود. ریههاش پر از خون بود و داشت آخرین نفسهاش رو میکشید. اون لحظه، یه کاروانِ سیاهپوش متعلق به یکی از ترسناکترین و قدرتمندترین رئیسهایِ مافیا از اونجا رد میشد.
رئیسِ مافیا از ماشین پیاده شده بود، بالایِ سرِ جونگکوک ایستاده بود و به جایِ اینکه بذاره بمیره، نگاهی به چشمهایِ بیهوش اما پُر از خشم و کینهیِ اون پسر انداخته بود. اون تویِ وجودِ جونگکوک، تاریکیِ بیمرزی رو دید که خودش سالها دنبالش بود.
جونگکوک رو برده بودن. زخمهاش رو درمان کرده بودن، اما روحش رو صیقل داده بودن. بهش یاد داده بودن چطور مثل یه شکارچیِ بیرحم، طعمهاش رو تعقیب کنه. بهش تیراندازی، اقتصادِ سیاه، سیاستِ کثیف و از همه مهمتر… «قدرتِ مطلق» رو یاد داده بودن.
شاگرد، انقدر سریع و باهوش بود که دیوانهوار رشد کرد. در عرضِ چند ماه، اون رئیسِ پیر رو کنار زد و خودش شد اربابِ بیچونوچرایِ یکی از بزرگترین باندهایِ مافیاییِ کشور. اما وسطِ تمامِ اون ثروت و قدرت، تویِ قلبِ سیاه و یخزدهاش، فقط یک هدف داشت: برگشتن برایِ تصاحبِ چیزی که فکر میکرد مالِ اونه… تهیونگ.
برگشتم به حال…
با یادآوریِ اینها، لرزهیِ شدیدی به تنم افتاد. دستهام رو محکمتر دورِ زانوهام حلقه کردم. اون دیگه جونگکوکِ سابق نبود؛ اون یه هیولایِ تمامعیار بود که هیچکس جرات نداشت جلوش بایسته. و من… اسیرِ دستِ همون هیولا تویِ این عمارتِ لعنتی بودم.
صدایِ قدمهایِ سنگینی از پشتِ درِ بسته اومد. قدمهایی که هر کدومش پتکی بود رویِ سرِ من. در با یه صدایِ بلند باز شد…
[پایان پارت ۹]
- ۱.۱k
- ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط