پارت ۶۱
پارت ۶۱: وقتی عروسک زیادی ساکت میشه
یک هفته از اومدنِ تهیونگ به عمارت میگذشت، ولی اوضاع اصلاً اونطوری که جونگکوک پیشبینی کرده بود پیش نمیرفت. تهیونگ تویِ عمارت راه میرفت، غذا میخورد، کتاب میخوند، ولی انگار یه روحِ سرگردان بود. نه لبخندی میزد، نه اخمی میکرد، و بدتر از همه، هیچ واکنشی به دستورات یا حتی محبتهایِ بیمارگونهیِ جونگکوک نشون نمیداد. انگار فقط یه «برنامه» بود که داشت وظیفهاش رو انجام میداد.
جونگکوک یه شب تویِ اتاقِ کارش نشسته بود و از پشتِ دوربینهایِ مداربسته داشت تهیونگ رو تویِ سالنِ مطالعه میدید. تهیونگ کنارِ پنجره نشسته بود و به نقطهای نامعلوم خیره شده بود، در حالی که اون جین داشت کنارش با مدادرنگیهاش بازی میکرد. جونگکوک لیوانِ ویسکیش رو با حرص کوبید رویِ میز. «این چیزی نبود که میخواستم.» اون نمیخواست یه بردهیِ بیاراده داشته باشه که مثلِ یه تیکه سنگ رفتار میکنه. اون تهیونگی رو میخواست که براش میجنگید، باهاش بحث میکرد، حتی ازش متنفر بود، ولی«زنده» بود.
یه نقشهیِ کثیف تویِ ذهنِ جونگکوک جرقه زد. اون میدونست نقطه ضعفِ تهیونگ چیه؛ تنها چیزی که هنوز تویِ اون بدنِ خالی، یه ذره گرما داشت، «اون جین» بود.
جونگکوک با قدمهایِ سنگین رفت سمتِ سالنِ مطالعه. در رو با شدت باز کرد. اون جین با ترس سرش رو بالا آورد. تهیونگ فقط سرش رو بلند کرد، بدونِ هیچ تغییرِ حالتی در صورتش.
جونگکوک رفت جلو و بدونِ مقدمه، جعبهیِ مدادرنگیهایِ اون جین رو از رویِ میز قاپید و با یه حرکت، همهشون رو ریخت کفِ سالن و با پوتینش رویِ اونها راه رفت و خردشون کرد. صدایِ شکسته شدنِ چوبهایِ رنگی تویِ سکوتِ عمارت پیچید. اون جین زد زیرِ گریه و پرید پشتِ تهیونگ.
جونگکوک با یه لبخندِ کج، به تهیونگ نگاه کرد. منتظر بود تهیونگ داد بزنه، منتظر بود بلند شه و یقهاش رو بگیره. ولی تهیونگ فقط دستش رو گذاشت رویِ شونهیِ اون جین و با صدایی که هیچ لرزشی نداشت، گفت: «اشکالی نداره اون جین. برات یکی دیگه میخره.»جونگکوک حس کرد خون تویِ رگهاش یخ زد. این واکنش نبود. این… تسلیمِ مطلق بود. جونگکوک لبخندش محو شد. «تهیونگ، داری امتحانم میکنی؟ واقعاً برات مهم نیست؟»
تهیونگ سرش رو انداخت پایین و دوباره به دیوار خیره شد. اون جین هقهق میکرد، ولی تهیونگ حتی پلک هم نزد. جونگکوک فهمید که باید شدیدتر بازی کنه. باید یه کاری میکرد که اون نقابِ عروسکی ترک برداره، حتی اگه مجبور میشد اون جین رو به مرزِ فروپاشی ببره.
[پایان پارت ۶۱]
یک هفته از اومدنِ تهیونگ به عمارت میگذشت، ولی اوضاع اصلاً اونطوری که جونگکوک پیشبینی کرده بود پیش نمیرفت. تهیونگ تویِ عمارت راه میرفت، غذا میخورد، کتاب میخوند، ولی انگار یه روحِ سرگردان بود. نه لبخندی میزد، نه اخمی میکرد، و بدتر از همه، هیچ واکنشی به دستورات یا حتی محبتهایِ بیمارگونهیِ جونگکوک نشون نمیداد. انگار فقط یه «برنامه» بود که داشت وظیفهاش رو انجام میداد.
جونگکوک یه شب تویِ اتاقِ کارش نشسته بود و از پشتِ دوربینهایِ مداربسته داشت تهیونگ رو تویِ سالنِ مطالعه میدید. تهیونگ کنارِ پنجره نشسته بود و به نقطهای نامعلوم خیره شده بود، در حالی که اون جین داشت کنارش با مدادرنگیهاش بازی میکرد. جونگکوک لیوانِ ویسکیش رو با حرص کوبید رویِ میز. «این چیزی نبود که میخواستم.» اون نمیخواست یه بردهیِ بیاراده داشته باشه که مثلِ یه تیکه سنگ رفتار میکنه. اون تهیونگی رو میخواست که براش میجنگید، باهاش بحث میکرد، حتی ازش متنفر بود، ولی«زنده» بود.
یه نقشهیِ کثیف تویِ ذهنِ جونگکوک جرقه زد. اون میدونست نقطه ضعفِ تهیونگ چیه؛ تنها چیزی که هنوز تویِ اون بدنِ خالی، یه ذره گرما داشت، «اون جین» بود.
جونگکوک با قدمهایِ سنگین رفت سمتِ سالنِ مطالعه. در رو با شدت باز کرد. اون جین با ترس سرش رو بالا آورد. تهیونگ فقط سرش رو بلند کرد، بدونِ هیچ تغییرِ حالتی در صورتش.
جونگکوک رفت جلو و بدونِ مقدمه، جعبهیِ مدادرنگیهایِ اون جین رو از رویِ میز قاپید و با یه حرکت، همهشون رو ریخت کفِ سالن و با پوتینش رویِ اونها راه رفت و خردشون کرد. صدایِ شکسته شدنِ چوبهایِ رنگی تویِ سکوتِ عمارت پیچید. اون جین زد زیرِ گریه و پرید پشتِ تهیونگ.
جونگکوک با یه لبخندِ کج، به تهیونگ نگاه کرد. منتظر بود تهیونگ داد بزنه، منتظر بود بلند شه و یقهاش رو بگیره. ولی تهیونگ فقط دستش رو گذاشت رویِ شونهیِ اون جین و با صدایی که هیچ لرزشی نداشت، گفت: «اشکالی نداره اون جین. برات یکی دیگه میخره.»جونگکوک حس کرد خون تویِ رگهاش یخ زد. این واکنش نبود. این… تسلیمِ مطلق بود. جونگکوک لبخندش محو شد. «تهیونگ، داری امتحانم میکنی؟ واقعاً برات مهم نیست؟»
تهیونگ سرش رو انداخت پایین و دوباره به دیوار خیره شد. اون جین هقهق میکرد، ولی تهیونگ حتی پلک هم نزد. جونگکوک فهمید که باید شدیدتر بازی کنه. باید یه کاری میکرد که اون نقابِ عروسکی ترک برداره، حتی اگه مجبور میشد اون جین رو به مرزِ فروپاشی ببره.
[پایان پارت ۶۱]
- ۲۰۲
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط