پارت: 21 (بخش1)
پارت: 21 (بخش1)
**زاویه دید: هیزل**
حلقهای که دور لبهی استخر زده بودیم، شبیه یه بمب ساعتی بود که هر لحظه ممکن بود تو صورت همهمون منفجر بشه. بوی تند الکل و کلر با عطرِ شیرین و خفهکنندهی ویپِ توتفرنگی که تو هوای خنک شب میپیچید ، قاطی شده بود. نورهای نئونیِ زیر آب، مدام رنگ عوض میکردن و سایههای آبی و بنفش رو روی صورتِ دوازده نفری که دور هم نشسته بودیم، میانداختن.
من بین کلوئی و امیلی روی بتنِ نمدار و زبرِ لبهی استخر نشسته بودم. پاهام رو تو شکمم جمع کرده بودم و سعی میکردم به لرزشِ خفیفِ دستام بیتوجه باشم. دقیقاً روبهروی من، اون طرفِ دایره، زین استون نشسته بود. ژستش ظاهراً ریلکس بود؛ دستهاش رو پشتش تکیهگاه کرده بود و پاهاش رو دراز کرده بود، اما میتونستم انقباضِ عضلاتِ شونهاش و خطِ فکِ قفلشدهاش رو تو همون تاریکروشنِ حیاط ببینم. نگاهش... نگاهش مثل یه لیزرِ نامرئی از روی بطریِ خالیِ وودکای وسط حلقه رد میشد و مستقیم روی من ثابت مونده بود.
سارا، همون دختری که موهاش رو صورتیِ پاستلی کرده بود، بطری رو با یه حرکت چرخوند. صدای کشیده شدنِ شیشه روی بتن، تنها صدایی بود که از زیرِ باسِ سنگینِ آهنگِ دیجی به وضوح شنیده میشد. بطری کند شد، کندتر شد و دقیقاً روی میسون ایستاد.
سارا نیشخند زد و یه تار موش رو پیچید دور انگشتش. «خب میسون... جرئت یا حقیقت؟»
میسون با اون خندهی بیخیالِ همیشگیش شونه بالا انداخت: «معلومه که جرئت. من کی تا حالا حقیقت رو انتخاب کردم؟»
چشمهای سارا برق زد. «عالی شد. جرئتت اینه که با همین لباسایی که تنت هست، بپری تو استخر و تا ده دقیقهی تمام همونجا بمونی. حتی حق نداری کفشات رو دربیاری!»
جمع با صدای بلند هو کشید و سوت زد. چند نفر داد زدن: «بپر! بپر! بپر!»
میسون خندید، از جاش پرید و بدون اینکه حتی یه ثانیه فکر کنه، با تیشرت و شلوار جین و اسنیکرزهای سفیدش، دورخیز کرد و خودش رو شبیهِ یه بمب انداخت وسط استخر. موجِ بزرگی از آبِ یخ پاشید بیرون. کلوئی جیغِ بلندی کشید و خودش رو کشید عقب، اما چند قطرهی درشتِ آب مستقیم پاشید روی صورت و گردنِ من. از سرما مورمورم شد، اما حتی پلک هم نزدم. نگاهم برای یه ثانیه دوباره با زین گره خورد. اون اصلاً به استخر و مسخرهبازیِ میسون نگاه نمیکرد. انگار فقط من تو اون حیاط بودم.
میسون از زیر آب اومد بیرون، موهای خیسش رو از تو صورتش زد کنار و با داد گفت: «خیلی نامردین! آبش رسماً یخه!»
«خیلی خب، خیلی خب! ساکت شین!» تایلر بطری رو از لبهی استخر برداشت. صداش از شدت هیجانِ کاذب و احتمالاً سه چهار تا شات الکلی که خورده بود، یه کم خشدار شده بود. «نوبت منه که بچرخونم.»
میدونستم این بازی یه تلهست. میدونستم تایلر فقط منتظرِ یه فرصته تا زهرش رو بریزه. وقتی بطری رو با قدرت چرخاند، دستام رو دور زانوهام محکمتر حلقه کردم. بطری چرخید و چرخید... نفسِ کلوئی کنارم حبس شد... و بطری چرخید و چرخید از چندین نفر گذشت و از شانس فوق العاده من، دقیقاً روبهروی من از حرکت ایستاد. یعنی اینقدر شانسم بده که بین اینهمه آدم بطری دقیقا باید جلوی من بایسته؟ شاید.
لبخندِ تایلر کش اومد. یه لبخندِ کج و اعصابخردکن. نگاهش از روی من سُر خورد و برای یه ثانیهی کوتاه، به زین نگاه کرد. این یه بازیِ دونفره بین من و تایلر نبود؛ من فقط طعمهای بودم که اون میخواست باهاش زین رو عصبانی کنه.
«خب، خب، خب...» تایلر دستبهسینه شد و سرش رو کج کرد. «هیزل ایوانز. دختری که فکر میکردیم فقط بلده تو کتابخونه قایم بشه. حقیقت یا جرئت؟»
صدای آهنگ انگار تو گوشم خفه شد. میتونستم سنگینیِ نگاهِ بقیه رو روی خودم حس کنم. اگه «حقیقت» رو انتخاب میکردم، تایلر قطعاً یه سوالِ تحقیرآمیز دربارهی وضع مالیِ خانوادهام یا گافهای مدرسهام میپرسید. نمیخواستم بهش اجازه بدم وارد حریم شخصیم بشه.
چونهام رو دادم بالا و مستقیم تو چشمهای بیروحش نگاه کردم. «جرئت.»....
**زاویه دید: هیزل**
حلقهای که دور لبهی استخر زده بودیم، شبیه یه بمب ساعتی بود که هر لحظه ممکن بود تو صورت همهمون منفجر بشه. بوی تند الکل و کلر با عطرِ شیرین و خفهکنندهی ویپِ توتفرنگی که تو هوای خنک شب میپیچید ، قاطی شده بود. نورهای نئونیِ زیر آب، مدام رنگ عوض میکردن و سایههای آبی و بنفش رو روی صورتِ دوازده نفری که دور هم نشسته بودیم، میانداختن.
من بین کلوئی و امیلی روی بتنِ نمدار و زبرِ لبهی استخر نشسته بودم. پاهام رو تو شکمم جمع کرده بودم و سعی میکردم به لرزشِ خفیفِ دستام بیتوجه باشم. دقیقاً روبهروی من، اون طرفِ دایره، زین استون نشسته بود. ژستش ظاهراً ریلکس بود؛ دستهاش رو پشتش تکیهگاه کرده بود و پاهاش رو دراز کرده بود، اما میتونستم انقباضِ عضلاتِ شونهاش و خطِ فکِ قفلشدهاش رو تو همون تاریکروشنِ حیاط ببینم. نگاهش... نگاهش مثل یه لیزرِ نامرئی از روی بطریِ خالیِ وودکای وسط حلقه رد میشد و مستقیم روی من ثابت مونده بود.
سارا، همون دختری که موهاش رو صورتیِ پاستلی کرده بود، بطری رو با یه حرکت چرخوند. صدای کشیده شدنِ شیشه روی بتن، تنها صدایی بود که از زیرِ باسِ سنگینِ آهنگِ دیجی به وضوح شنیده میشد. بطری کند شد، کندتر شد و دقیقاً روی میسون ایستاد.
سارا نیشخند زد و یه تار موش رو پیچید دور انگشتش. «خب میسون... جرئت یا حقیقت؟»
میسون با اون خندهی بیخیالِ همیشگیش شونه بالا انداخت: «معلومه که جرئت. من کی تا حالا حقیقت رو انتخاب کردم؟»
چشمهای سارا برق زد. «عالی شد. جرئتت اینه که با همین لباسایی که تنت هست، بپری تو استخر و تا ده دقیقهی تمام همونجا بمونی. حتی حق نداری کفشات رو دربیاری!»
جمع با صدای بلند هو کشید و سوت زد. چند نفر داد زدن: «بپر! بپر! بپر!»
میسون خندید، از جاش پرید و بدون اینکه حتی یه ثانیه فکر کنه، با تیشرت و شلوار جین و اسنیکرزهای سفیدش، دورخیز کرد و خودش رو شبیهِ یه بمب انداخت وسط استخر. موجِ بزرگی از آبِ یخ پاشید بیرون. کلوئی جیغِ بلندی کشید و خودش رو کشید عقب، اما چند قطرهی درشتِ آب مستقیم پاشید روی صورت و گردنِ من. از سرما مورمورم شد، اما حتی پلک هم نزدم. نگاهم برای یه ثانیه دوباره با زین گره خورد. اون اصلاً به استخر و مسخرهبازیِ میسون نگاه نمیکرد. انگار فقط من تو اون حیاط بودم.
میسون از زیر آب اومد بیرون، موهای خیسش رو از تو صورتش زد کنار و با داد گفت: «خیلی نامردین! آبش رسماً یخه!»
«خیلی خب، خیلی خب! ساکت شین!» تایلر بطری رو از لبهی استخر برداشت. صداش از شدت هیجانِ کاذب و احتمالاً سه چهار تا شات الکلی که خورده بود، یه کم خشدار شده بود. «نوبت منه که بچرخونم.»
میدونستم این بازی یه تلهست. میدونستم تایلر فقط منتظرِ یه فرصته تا زهرش رو بریزه. وقتی بطری رو با قدرت چرخاند، دستام رو دور زانوهام محکمتر حلقه کردم. بطری چرخید و چرخید... نفسِ کلوئی کنارم حبس شد... و بطری چرخید و چرخید از چندین نفر گذشت و از شانس فوق العاده من، دقیقاً روبهروی من از حرکت ایستاد. یعنی اینقدر شانسم بده که بین اینهمه آدم بطری دقیقا باید جلوی من بایسته؟ شاید.
لبخندِ تایلر کش اومد. یه لبخندِ کج و اعصابخردکن. نگاهش از روی من سُر خورد و برای یه ثانیهی کوتاه، به زین نگاه کرد. این یه بازیِ دونفره بین من و تایلر نبود؛ من فقط طعمهای بودم که اون میخواست باهاش زین رو عصبانی کنه.
«خب، خب، خب...» تایلر دستبهسینه شد و سرش رو کج کرد. «هیزل ایوانز. دختری که فکر میکردیم فقط بلده تو کتابخونه قایم بشه. حقیقت یا جرئت؟»
صدای آهنگ انگار تو گوشم خفه شد. میتونستم سنگینیِ نگاهِ بقیه رو روی خودم حس کنم. اگه «حقیقت» رو انتخاب میکردم، تایلر قطعاً یه سوالِ تحقیرآمیز دربارهی وضع مالیِ خانوادهام یا گافهای مدرسهام میپرسید. نمیخواستم بهش اجازه بدم وارد حریم شخصیم بشه.
چونهام رو دادم بالا و مستقیم تو چشمهای بیروحش نگاه کردم. «جرئت.»....
- ۱.۲k
- ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط