پارت: 21 (بخش2)

پارت: 21 (بخش2)

**زاویه دید: هیزل*

تایلر ابروهاش رو انداخت بالا، انگار که جا خورده باشه. «اوه... شجاع شدی! خیلی خب. جرئتت اینه...» مکث کرد. نگاهی به زین انداخت که حالا کاملاً صاف نشسته بود و رگِ روی گردنش بیرون زده بود. «جرئتت اینه که بیای اینجا، بشینی روی پای من، و تا سه دورِ بعدیِ بازی همون‌جا بمونی. می‌خوام ببینم چقدر می‌تونی از اون منطقه‌ی امنِ خرخوانیت فاصله بگیری.»

چند نفر از پسرها بلند خندیدن. لیام سوت زد و گفت: «اوه اوه! اوضاع داره خطرناک می‌شه!»
کلوئی بازوم رو چنگ زد و زیر لب درِ گوشم گفت: «هیزل، اصلاً مجبور نیستی این کار رو بکنی. بگو جرئتت رو عوض کنه.»

خون تو رگ‌هام یخ زد. اما نه از ترس؛ از خشمی خالص و سوزان. قبل از اینکه بتونم دهنم رو برای یه جوابِ زهرآگین باز کنم، صدای سرد و برنده‌ای، هوای سنگینِ دورِ استخر رو شکافت.

«دوباره بچرخون، تایلر.»

همه به سمتِ صدا برگشتن. زین بود. لحن صداش به قدری تاریک و تهدیدآمیز بود که خنده‌ی لیام تو گلوش خفه شد. زین حتی پلک هم نمی‌زد. نگاهش روی تایلر قفل شده بود؛ نگاهی که می‌تونست همون‌جا شاهرگِ تایلر رو بزنه.

تایلر اما دقیقاً همین رو می‌خواست. پوزخندِ پیروزمندانه‌ای زد. «چرا استون؟ مگه تو وکیل‌مدافعشی؟ این فقط یه بازیه. نکنه روی ایوانز غیرتی شدی؟»

کلمه‌ی «غیرتی» مثل یه جرقه تو انبار باروت بود. زین نیم‌خیز شد. دست‌هاش رو روی زانوهاش مشت کرد جوری که بند انگشت‌هاش سفید شد. «گفتم اون بطریِ لعنتی رو دوباره بچرخون، وگرنه خودم پا می‌شم جوری می‌چرخونمت که...»

«من نیازی به وکیل‌مدافع ندارم، زین.»

صدای خودم بود؛ محکم، سرد و بی‌نهایت آروم. زین بلافاصله سرش رو به سمت من چرخوند. تو چشم‌هاش طوفانی از کلافگی و خشم بود. انگار با نگاهش داشت التماس می‌کرد: *خواهش می‌کنم، بذار من این عوضی رو خفه کنم.*

اما من نگاهش رو پس زدم و به تایلر خیره شدم. از جام تکون نخوردم، فقط با لحنی که انگار داشتم با یه بچه‌ی پنج‌ساله‌ی اعصاب‌خردکن حرف می‌زدم گفتم: «می‌دونی تایلر؟ من ترجیح می‌دم همین الان آبِ کلردارِ این استخر رو تا قطره‌ی آخر سر بکشم، تا اینکه حتی یه سانت به تو نزدیک بشم. جرئتت رو نگه دار واسه دخترایی که با همچین پیشنهاد هایی حال میکنن. من بازی رو به هم نمی‌زنم، اما جرئتت رو انجام نمی‌دم. قانون بازی اینه که می‌تونم شاتِ جریمه رو بخورم.»

بدون اینکه منتظر واکنشش باشم، لیوانِ پلاستیکیِ قرمز رنگی که پر از یه ترکیبِ تلخ و بدمزه بود رو از دست کلوئی کشیدم و تو یه حرکت سر کشیدم. گلوم از سوزشِ مایعِ توش آتیش گرفت، اما حتی نذاشتم صورتم جمع بشه. لیوان رو کوبیدم روی بتن.

امیلی نتونست جلوی خودش رو بگیره و با صدای بلندی خندید. سارا و چند نفر دیگه هم ریزریز خندیدن. رنگ صورتِ تایلر عوض شد. تحقیر شده بود، اونم جلوی تماشاچی‌هاش. «فکر کردی کی هستی، ایوانز؟»

«کسی که نوبتشه بطری رو بچرخونه.» دستم رو دراز کردم و بطری رو از وسط کشیدم سمت خودم.

با یه حرکتِ مچ، شیشه رو چرخوندم. صدای چرخش بطری، هم‌آهنگ با ضربان قلبِ خودم بود که داشت از سینه‌ام بیرون می‌زد. بطری چرخید... چرخید... و خب با کمی دستکاری و انگولک کردن بطری توسط بقیه افراد، دقیقاً روبه‌روی زین متوقف شد.

سکوتِ عجیبی بینمون شکل گرفت. حتی میسون که تو استخر داشت آب‌بازی می‌کرد، دست از حرکت کشید و لبه‌ی استخر رو گرفت تا تماشا کنه. حالا فقط من بودم و زین. فاصله‌ی بینمون پر از بوی تنش و یه جور انتظارِ کشنده بود.

زین به دهانه‌ی بطری نگاه کرد، بعد نگاهش رو آورد بالا و دوخت تو چشمام. تو نگاهش هیچ ترسی نبود.

کمی به جلو خم شدم. «حقیقت یا جرئت، استون؟»

زین بدون اینکه لحظه‌ای چشم ازم برداره گفت: «حقیقت.»

باید یه سوالی می‌پرسیدم که دلم رو خنک کنه. یه سوالِ تینجریِ رو مخ اما واقعی. لبم رو گاز گرفتم. «سوالم اینه... تو که همیشه می‌گفتی از این مهمونی‌های شلوغ و مسخره و آدمای فیک بدت می‌آد، پس واقعی‌ترین دلیلی که امشب پاشدی اومدی اینجا چیه؟»

چشم‌های زین برای یه صدم ثانیه گشاد شد. انتظارِ این رو نداشت شاید انتظار اینکه ازش بپرسم اولین کسی که بوسیدی کی بوده یا..... براش بیشتر از این بود. سکوتِ سنگینی جمع رو گرفت. همه منتظر بودن ببینن پسرِ مغرورِ مدرسه چی جواب می‌ده. زین نفسش رو به آرومی بیرون داد. نگاهش رو از چشمام گرفت، به کف دستش نگاه کرد و بعد دوباره زل زد بهم. صداش پایین بود، اما اون‌قدر واضح که همه شنیدن:
«دلیلش... دیدنِ یه نفر بود....
دیدگاه ها (۴)

پارت: 21 (بخش3) **زاویه دید: هیزل*قلبم یه ضربان رو جا انداخت...

پارت: 21 (بخش4) **زاویه دید: هیزل*کلوئی لبخندِ پیروزمندانه‌ا...

پارت‌: 21 (بخش1) **زاویه دید: هیزل**حلقه‌ای که دور لبه‌ی است...

پارت: 20 (بخش3) **زاویه دید: زین**«عصر بخیر، خانم‌ها!» تایلر...

پارت: 22 (بخش1) **زاویه دید: زین**نفس کشیدن تو اون هوا رسماً...

پارت : 20 (بخش1) **زاویه دید: زین**«نه. اصلاً حرفش رو هم نزن...

پارت: 23 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*ساعت هشت صبح، راهروی دبیرس...

پارت: 20 (بخش2) **زاویه دید: زین**صدای باسِ کرکننده‌ی موسیقی...

پارت: 22 (بخش2) **زاویه دید: زین**تایلر سعی کرد خودش رو از چ...

پارت: 15 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*«واقعاً که نمک‌نشناسن.» تا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط