پارت: 13 (بخش3)

پارت: 13 (بخش3)

**زاویه دید: زین**

فردا صبح، هوای پاییز ابری و سنگین بود. بادِ سردی تو پارکینگِ بزرگ و آسفالت‌شده‌ی مدرسه‌ی وست وود می‌پیچید. ماشین پورشه‌ام رو بینِ ردیفِ ماشین‌های لوکسِ دیگه پارک کردم، اما ذهنم هنوز تو باتلاقِ حرف‌های دیشبِ پدرم دست‌وپا می‌زد.

قبل از اینکه بتونم کیفم رو از روی صندلی بردارم، صدای خنده‌ی بلند و رو اعصابِ تایلر رو شنیدم. به کاپوتِ ماشینم تکیه داده بود، با اون ژاکتِ تیم فوتبال و پوزخندِ ازخودراضی‌ای که همیشه روی لبش بود. میسون هم با فاصله‌ی کمی ازش ایستاده بود و در حالی که قهوه‌اش رو هم می‌زد، با گوشیش ور می‌رفت.

«هی، کاپیتان!» تایلر با دیدن من دستش رو بالا آورد. «خبرهای جدیدِ سیرکِ مدرسه رو شنیدی؟ ظاهراً قراره تو مهمانیِ خیریه‌ی هفته‌ی دیگه، یکم رنگ‌وبوی فقر بهمون تزریق بشه.»

دَرِ ماشین رو محکم بستم. صدای برخوردِ فلز تو هوای سرد پیچید. «منظورت چیه، تایلر؟» صدام به طرزِ خطرناکی آروم بود، اما اونِ احمق متوجه نشد.

تایلر خندید و با دستش به سمتِ دیگه‌ی پارکینگ اشاره کرد. مسیرِ نگاهم رو که دنبال کردم، قلبم یه لحظه ایستاد. هیزل تازه از اتوبوسِ شهری پیاده شده بود و با همون کوله‌پشتیِ رنگ‌ورورفته‌اش داشت به سمتِ ورودیِ مدرسه می‌رفت. پاش هنوز موقعِ راه رفتن کمی می‌لنگید، اما سرش رو مثلِ همیشه بالا گرفته بود.

«همون دختره، هیزل، و چند تا دیگه‌ از اون گداگشنه‌های بورسیه‌ای.» تایلر با انزجارِ ساختگی بینی‌اش رو چین داد. «قراره به عنوانِ خدمه‌ی خوش‌آمدگویی تو مهمونی باشن. شرط می‌بندم هیزل تا حالا تو عمرش چلچراغ و فرشِ قرمز ندیده. حتماً می‌خواد ته‌مونده‌ی غذاهای مهمونی رو تو جیبش قایم کنه تا با خودش ببره برای اون خونه‌ی فقیرانه‌شون. می‌دونی، شنیدم شبا تو اون داینرِ کثیفِ پایین‌شهر پادویی می‌کنه... دختری مثل اون فقط بلده چطور...»

کلمه‌ی *داینر* مثلِ جرقه‌ای بود که انبارِ باروت رو منفجر کرد. تمامِ خشمِ سرکوب‌شده‌ی دیشب، تمامِ نفرتم از نگاهِ از بالا به پایینِ دنیای خودم، و تمامِ دردی که تو چشم‌های خسته‌ی هیزل دیده بودم، تو یک ثانیه فوران کرد. خطوطِ قرمز جلوی چشم‌هام کشیده شد.

حتی نفهمیدم کی حرکت کردم. فقط صدای برخوردِ محکم و خشکِ مشتم با استخوانِ فکِ تایلر رو شنیدم و بعد، دردِ گنگی که تو بندِ انگشت‌هام پیچید.

تایلر با ناله‌ای خفه روی زمینِ آسفالت افتاد. چشم‌هاش از تعجب و درد گشاد شده بود. دستش رو روی صورتش گذاشت و با ناباوری به خونی که از گوشه‌ی لبش سرازیر شده بود نگاه کرد.

میسون با وحشت فریاد زد: «زین! چه غلطی می‌کنی؟» و پرید جلو تا من رو به عقب بکشه.

اما من نمی‌تونستم متوقف بشم؛ انگار ترمزِ بریدن از این دنیای پلاستیکی کشیده شده بود. یقه‌ی ژاکتِ تایلر رو چسبیدم و اونو تا نیمه از روی زمین بلند کردم. سینه‌ام به شدت بالا و پایین می‌رفت و نفس‌نفس می‌زدم. چشم‌هام از خشم می‌سوخت.

«دیگه هیچ‌وقت...» صدام از لای دندان‌های کلیدشده‌ام بیرون اومد، با لحنی که حتی برای خودم هم ترسناک و غریبه بود. «دیگه هیچ‌وقت اسم اونو با اون دهنِ کثیفت نمیاری. فهمیدی؟ هیچ‌وقت جرات نکن در موردِ چیزی که ازش هیچ ایده‌ای نداری و در موردِ کسی که صد برابرِ تو می‌ارزه حرف بزنی!»

پارکینگ تو سکوتِ مطلق فرو رفته بود. چند نفری که دور و برمون بودن با چشم‌های گرد شده و دهانِ باز به ما خیره شده بودن. تایلر، مات و مبهوت، از ترس فقط تونست سرش رو به نشانه‌ی مثبت تکون بده.

با انزجار یقه‌اش رو ول کردم و اونو به عقب هل دادم. تایلر دوباره روی زمین افتاد و خودش رو عقب کشید. میسون با ناباوری بهم نگاه می‌کرد، انگار یه هیولا یا یه غریبه رو می‌دید. حق هم داشت. اون زینی که میشناختن پسرِ بی‌نقص، خونسرد و مغرورِ استون که هیچ‌کس جز خودش براش مهم نبود همین الان، تو همین پارکینگ مرده بود.

نگاهم رو از تایلرِ روی زمین گرفتم و به سمتِ درِ ورودی چرخیدم. هیزل اونجا ایستاده بود. فاصله‌مون زیاد بود، اما می‌تونستم بهت و تعجب رو تو چهره‌اش ببینم. او همه‌چیز رو دیده بود. نگاهمون برای چند ثانیه‌ی طولانی تو هم گره خورد؛ از روی شکافِ عمیقی که پول، خانواده‌هامون و تمامِ این مدرسه بینمون کشیده بود. و برای اولین بار، من قصد نداشتم از روی این شکاف عقب‌نشینی کنم.
دیدگاه ها (۰)

پارت: 14 (بخش1) **زاویه دید: هیزل**سرمای سکوهای فلزیِ ورزشگا...

پارت: 14 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*با تردید، دستم رو دراز کرد...

«شماها قشنگ‌ترین بخشِ این داستانیت… بمونید برام. 🛐✨»

«می‌دونستید چقدر ذوق‌مرگم می‌کنید با حمایتاتون؟! اصلاً مگه م...

پارت: 4 (بخش1) **زاویه دید: زین**نورِ آبی‌رنگ و زننده‌ی صفحه...

پارت: 11 (بخش1) **زاویه دید: زین**آفتابِ اواخر تابستان مثل ی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط