پارت: 23 (بخش2)

پارت: 23 (بخش2)

**زاویه دید: هیزل*


ساعت هشت صبح، راهروی دبیرستان مثل یه کندوی زنبورِ عصبانی در حالِ انفجار بود. بوی اسپری‌های بدنِ گرون قیمت، قهوه‌ی مونده و واکسِ کف‌پوش تو هوا پیچیده بود. کمدها با همون صدای فلزی و روانی‌کننده‌ی همیشگی باز و بسته می‌شدن. حس می‌کردم یه تابلوی نئونیِ چشمک‌زن روی پیشونیم نصب شده که با حروفِ درشت نوشته: «من دیشب کاپیتان تیم فوتبال رو بوسیدم»

داشتم با رمزِ کمدم کلنجار می‌رفتم که یهو یه نفر از پشت، دستش رو محکم کوبید رو درِ کمد.
از جا پریدم و چرخیدم. کلوئی با چشم‌هایی که از شدتِ هیجان و فضولی شبیهِ دو تا نعلبکی شده بود، زل زده بود بهم. امیلی هم با فاصله‌ی نیم‌قدم پشتِ سرش ایستاده بود و داشت با یه نیشخندِ مرموز، نیِ پاکتِ شیرکاکائوش رو می‌جوید.

«هیزل ایوانز!» کلوئی تقریباً جیغ زد. «معلوم هست تو از دیشب تا حالا کدوم گوری هستی؟ صد تا پیام بهت دادم!»
آب دهنم رو به سختی قورت دادم و سعی کردم صدام نلرزه. «سلام کلوئی. منم خوبم، مرسی که پرسیدی.»

کلوئی با حرص بازوم رو چسبید. «خودت رو نزن به اون راه! دیشب بعد از اون گندی که تایلر بالا آورد و زین قاطی کرد... وای خدای من، هیزل! تو صورتِ زین رو ندیدی! من قسم می‌خورم اگه دستش رو نگرفته بودی، الان تایلر تو آی‌سی‌یو بود و زین تو بازداشتگاه! ولی...» چشماش رو ریز کرد و صورتش رو آورد جلوتر، «بعدش یهو جفتتون غیبتون زد کجا رفتین؟!»

درِ کمد رو باز کردم و سرم رو کردم توش تا مجبور نباشم تو چشم‌هاش نگاه کنم. الکی شروع کردم به جابه‌جا کردنِ کتاب‌هام. «هیچ‌جا بابا. شلوغش نکن کلوئی. فقط بردمش اون‌طرف حیاط تا یه کم باد به کله‌اش بخوره و آروم بشه. نمی‌خواستم به خاطر یه احمقِ مست مثل تایلر، خودش رو تو دردسر بندازه و از فینال محروم بشه. بعدشم من سریع اسنپ گرفتم و رفتم خونه. همین.»

امیلی پوزخندی زد و تکیه‌اش رو داد به کمدم. با اون نگاهِ تیزش سرتاپام رو برانداز کرد. «فقط بردی باد به کله‌اش بخوره؟ جالبه. پس چرا الان یه‌جوری نفس‌نفس می‌زنی انگار دو کیلومتر دویدی، هیزل؟»

کتابِ تاریخ رو با حرص کوبیدم تو سینه ام و چرخیدم سمتش. «چون... چون صبح خواب موندم و تا ایستگاه اتوبوس دویدم!»
در همین لحظه، جکسون با یه لیوان قهوه‌ی استارباکس که از درپوشش بخار بلند می‌شد، به جمعمون اضافه شد. موهاش به‌هم‌ریخته بود و معلوم بود اونم دیشب تا صبح بیدار بوده. یه نگاه به من انداخت، یه نگاه به کلوئی و امیلی، بعد با یه پوزخندِ کج گفت:
«صبحت بخیر، منجیِ بزرگ! شنیدم دیشب نقشِ سوپرمن رو برای استون بازی کردی.»

کلوئی با ذوق تأیید کرد: «دقیقاً! تازه داره به ما دروغ هم می‌گه! می‌گه فقط بردمش هوا بخوره و بعد رفتم خونه، مطمئنی دیشب تا صبح با زین نبودی معلومه دیشب خوب نخوابیدی !»
با حرص جواب دادم «معلومه که نه»
جکسون یه جرعه از قهوه‌اش خورد و با چشم‌های نیمه‌باز و شیطونش بهم خیره شد. «آره جون خودت. چون من وقتی دیشب زین رو دیدم که داشت سوارِ ماشینش می‌شد، اصلاً شبیه آدمی نبود که فقط 'هوا خورده' باشه. راستش...» جکسون مکثِ کش‌داری کرد و نیشخندش پررنگ‌تر شد، «بیشتر شبیه آدمی بود که یه تصادفِ شاخ‌به‌شاخِ خیلی سنگین و... خیلی دلچسب داشته.»

«خفه شو جکسون!» گرگرفتگیِ صورتم دیگه قابلِ پنهان کردن نبود. «ما هیچ‌کارِ خاصی نکردیم حرف زدیم. اون آروم شد. منم رفتم خونه. چرا دارین الکی برای خودتون سناریو می‌سازین؟»

کلوئی دهنش رو باز کرد تا دوباره گیر بده که یهو، انگار یه نفر دکمه‌ی «میوت (بی صدا) » رو زده باشه، صدای همهمه‌ی انتهای راهرو قطع شد.
دانش‌آموزها مثل موجی که به صخره می‌خوره، یواش‌یواش رفتن کنار و راه رو باز کردن. بوی عطرهای تند و شیرینِ توی راهرو، یهو جای خودش رو داد به یه بوی آشنا. بوی چرمِ گرون‌قیمت و افترشیوِ تلخ.

زین استون وارد راهرو شد.
کاپشنِ چرمیِ مشکی‌اش رو پوشیده بود و کوله‌پشتی‌اش مثل همیشه شلخته روی یه شونه‌اش آویزون بود. میسون و دو تا دیگه از پسرهای تیمِ فوتبال پشت سرش بودن و داشتن با صدای بلند می‌خندیدن، اما زین... زین اصلاً تو این دنیا نبود. زیرِ چشم‌هاش هاله‌ی کبودِ بی‌خوابی داشت، فکش منقبض بود و نگاهش...
اوه خدای من، نگاهش.

مثل یه لیزرِ داغ، از بینِ اون‌همه آدمِ توی راهرو، مستقیم قفل شده بود روی من.
حس کردم زانوهام دارن خالی می‌کنن. قدم‌های بلند و محکمش، اونو مستقیماً به سمتِ گروهِ کوچیکِ ما می‌آورد.
جکسون یه سرفه‌ی مصلحتی کرد و یه قدم رفت عقب. کلوئی رسماً نفس کشیدن یادش رفت و دستِ امیلی رو چسبید...
دیدگاه ها (۹)

پارت: 23 (بخش3) **زاویه دید: هیزل*زین دقیقاً روبه‌روی من ایس...

پارت: 24 (بخش1) **زاویه دید: هیزل**آسمونِ بیرون از پنجره‌های...

پارت: 23 (بخش1) **زاویه دید: هیزل**آفتابِ بی‌رحمِ یکشنبه صبح...

❤️✨🛐

پارت: 21 (بخش3) **زاویه دید: هیزل*قلبم یه ضربان رو جا انداخت...

پارت: 16 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*ساعت دوازده و نیم ظهر، کاف...

پارت: 20 (بخش3) **زاویه دید: زین**«عصر بخیر، خانم‌ها!» تایلر...

پارت: 21 (بخش4) **زاویه دید: هیزل*کلوئی لبخندِ پیروزمندانه‌ا...

پارت: 20 (بخش2) **زاویه دید: زین**صدای باسِ کرکننده‌ی موسیقی...

کلوئی – دوست صمیمی هیزل و امیلیسن: ۱۷ سالهMBTI: ESFP (پرانرژ...

پارت: 16 (بخش3) **زاویه دید: هیزل**احترام.* این کلمه تو سرم ...

پارت: 22 (بخش1) **زاویه دید: زین**نفس کشیدن تو اون هوا رسماً...

پارت: 15 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*«واقعاً که نمک‌نشناسن.» تا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط