پارت: 20 (بخش3)
پارت: 20 (بخش3)
**زاویه دید: زین**
«عصر بخیر، خانمها!» تایلر با صدای بلندی گفت که توجه چند نفرِ اطراف رو هم جلب کرد. «و... اوه! ایوانز! چه عجب از کتابخونه زدی بیرون. فکر میکردم الان داری تو خونه برای امتحان زیست فلشکارت میخونی یا داری تو دفترِ مدیر واسه بودجهی سالنامهت گدایی میکنی.»
هیزل خندهاش رو جمع کرد. اون لبخندِ درخشان تو یه صدمِ ثانیه محو شد و نگاهش بلافاصله سرد و برنده شد؛ همون نگاهِ آشنایی که تا چند دقیقه پیش آرزو میکردم کاش هیچوقت دوباره نبینمش.
هیزل دستبهسینه شد، سرتاپای تایلر رو برانداز کرد و با یه پوزخندِ بینقص گفت: «و منم فکر میکردم تو الان داری تو آینه به اون عضلههای فیکت التماس میکنی که یه کم مغز برات تولید کنن، تایلر. ظاهراً هر دومون اشتباه میکردیم.»
کلوئی و امیلی نتونستن خودشون رو کنترل کنن و ریز خندیدن. چند نفر از بچههای تیم هم که اونجا بودن، صدای «اوووو» شون رفت هوا.
رنگِ تایلر عوض شد. اخم کرد و خواست چیزی بگه که همون موقع من رسیدم کنارشون.
نگاهِ هیزل افتاد به من. چشماش برای یه ثانیه گشاد شد و جا خورد. انتظار نداشت من رو اونجا ببینه. یه سکوتِ سنگین بینمون شکل گرفت و بعد، چیزی شبیه به خاطرهی دیشب تو تاریکیِ پارکینگ، مثل یه جرقه بینِ نگاهِ هر دومون ردوبدل شد.
تایلر که متوجهِ این سکوتِ کوتاه شده بود، نگاهش رو بینِ من و هیزل چرخوند. انگار یه نقطهضعفِ جدید پیدا کرده باشه، چشماش برق زد. یه قدم رفت عقب و با صدای بلندی که انگار میخواست کلِ حیاط بشنون گفت:
«میدونی چیه ایوانز؟ از اونجایی که امشب بالاخره افتخار دادی و به جمعِ ما آدمهای خنگ و سطحی اضافه شدی، نظرت چیه یه بازی کنیم؟ جرات یا حقیقت. بازیِ کلاسیکِ دبیرستانی.»
بعد نگاهِ معنیداری به من کرد و نیشخندش پررنگتر شد. «البته اگه تو و... استون... شجاعتش رو داشته باشین که بازی کنین.»
انگار دیجی همون لحظه فهمیده باشه چه خبره، صدای موسیقی رو یه کم آورد پایین. یهو متوجه شدم که حداقل ده دوازده نفر از بچهها دورِ ما جمع شدن. همه منتظرِ واکنشِ من یا هیزل بودن. این دیگه یه پیشنهادِ ساده نبود؛ یه تله بود.
قلبم تو سینهام تندتر میزد. میخواستم به هیزل بگم بیخیال بشه و بریم، اما قبل از اینکه حتی دهنم رو باز کنم، هیزل از جاش بلند شد.
چونهاش رو داد بالا، اصلاً به تایلر نگاه نکرد، بلکه مستقیم زل زد توی چشمهای من و با صدایی که حتی یه ذره هم توش لرزش نبود، گفت:
«من بازی میکنم.»
فکم قفل شد. تایلر داشت یه بمبِ ساعتی رو روشن میکرد، و هیزل با همون لجبازیِ همیشگیش، با دستِ خودش چاشنیِ اون بمب رو کشیده بود.
نگاهم رو از چشمهای لجبازِ هیزل گرفتم، چرخیدم سمتِ تایلر و با لحنی تاریک و سرد گفتم: «منم هستم. بچرخون اون بطریِ لعنتی رو.»
**زاویه دید: زین**
«عصر بخیر، خانمها!» تایلر با صدای بلندی گفت که توجه چند نفرِ اطراف رو هم جلب کرد. «و... اوه! ایوانز! چه عجب از کتابخونه زدی بیرون. فکر میکردم الان داری تو خونه برای امتحان زیست فلشکارت میخونی یا داری تو دفترِ مدیر واسه بودجهی سالنامهت گدایی میکنی.»
هیزل خندهاش رو جمع کرد. اون لبخندِ درخشان تو یه صدمِ ثانیه محو شد و نگاهش بلافاصله سرد و برنده شد؛ همون نگاهِ آشنایی که تا چند دقیقه پیش آرزو میکردم کاش هیچوقت دوباره نبینمش.
هیزل دستبهسینه شد، سرتاپای تایلر رو برانداز کرد و با یه پوزخندِ بینقص گفت: «و منم فکر میکردم تو الان داری تو آینه به اون عضلههای فیکت التماس میکنی که یه کم مغز برات تولید کنن، تایلر. ظاهراً هر دومون اشتباه میکردیم.»
کلوئی و امیلی نتونستن خودشون رو کنترل کنن و ریز خندیدن. چند نفر از بچههای تیم هم که اونجا بودن، صدای «اوووو» شون رفت هوا.
رنگِ تایلر عوض شد. اخم کرد و خواست چیزی بگه که همون موقع من رسیدم کنارشون.
نگاهِ هیزل افتاد به من. چشماش برای یه ثانیه گشاد شد و جا خورد. انتظار نداشت من رو اونجا ببینه. یه سکوتِ سنگین بینمون شکل گرفت و بعد، چیزی شبیه به خاطرهی دیشب تو تاریکیِ پارکینگ، مثل یه جرقه بینِ نگاهِ هر دومون ردوبدل شد.
تایلر که متوجهِ این سکوتِ کوتاه شده بود، نگاهش رو بینِ من و هیزل چرخوند. انگار یه نقطهضعفِ جدید پیدا کرده باشه، چشماش برق زد. یه قدم رفت عقب و با صدای بلندی که انگار میخواست کلِ حیاط بشنون گفت:
«میدونی چیه ایوانز؟ از اونجایی که امشب بالاخره افتخار دادی و به جمعِ ما آدمهای خنگ و سطحی اضافه شدی، نظرت چیه یه بازی کنیم؟ جرات یا حقیقت. بازیِ کلاسیکِ دبیرستانی.»
بعد نگاهِ معنیداری به من کرد و نیشخندش پررنگتر شد. «البته اگه تو و... استون... شجاعتش رو داشته باشین که بازی کنین.»
انگار دیجی همون لحظه فهمیده باشه چه خبره، صدای موسیقی رو یه کم آورد پایین. یهو متوجه شدم که حداقل ده دوازده نفر از بچهها دورِ ما جمع شدن. همه منتظرِ واکنشِ من یا هیزل بودن. این دیگه یه پیشنهادِ ساده نبود؛ یه تله بود.
قلبم تو سینهام تندتر میزد. میخواستم به هیزل بگم بیخیال بشه و بریم، اما قبل از اینکه حتی دهنم رو باز کنم، هیزل از جاش بلند شد.
چونهاش رو داد بالا، اصلاً به تایلر نگاه نکرد، بلکه مستقیم زل زد توی چشمهای من و با صدایی که حتی یه ذره هم توش لرزش نبود، گفت:
«من بازی میکنم.»
فکم قفل شد. تایلر داشت یه بمبِ ساعتی رو روشن میکرد، و هیزل با همون لجبازیِ همیشگیش، با دستِ خودش چاشنیِ اون بمب رو کشیده بود.
نگاهم رو از چشمهای لجبازِ هیزل گرفتم، چرخیدم سمتِ تایلر و با لحنی تاریک و سرد گفتم: «منم هستم. بچرخون اون بطریِ لعنتی رو.»
- ۱.۸k
- ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط