پارت : 20 (بخش1)
پارت : 20 (بخش1)
**زاویه دید: زین**
«نه. اصلاً حرفش رو هم نزن. حتی فکرش رو هم از سرت بیرون کن.»
میسون با همون نیشخندِ همیشگیش، خودش رو ولو کرد روی تختم و توپ بیسبالم رو بیهدف به سمت سقف پرت کرد. صدای برخوردِ یکنواختِ توپ با دستکشش داشت رسماً روی اعصابم پیادهروی میکرد.
«بیخیال زین! شنبهشبه پسر. ما دیشب اون بازیِ لعنتی و استرسزا رو بردیم. تو رسماً به یه ریکاوریِ اساسی نیاز داری. مهمونیِ خونهی جاشوا، با اون استخرِ خفنش، دقیقاً همون چیزیه که الان باید توش باشی، نه اینکه اینجا تو تاریکی زل بزنی به دیوار.»
روی صندلیِ چرمیِ میزم چرخیدم. تمامِ بدنم، از کتفم گرفته تا دندههام، به خاطر بازی دیشب درد میکرد، اما هیچکدوم به اندازهی سرمای نگاهِ پدرم و اون مکالمهی لعنتی تو تاریکیِ پارکینگ با هیزل، استخونسوز نبود.
دستم رو با کلافگی لای موهام کشیدم. «من به ریکاوری نیاز ندارم، میس. من الان فقط میخوام هیچکس دور و برم نباشه. میفهمی؟ هیچکس. احتمالِ اینکه امشب پام رو تو اون خرابشده بذارم و قیافهی تایلر و بقیهی اون احمقها رو تحمل کنم صفره. خودت برو خوش بگذرون.»
میسون توپ رو تو هوا روی هوا قاپید و نیمخیز شد. «باشه، هر جور راحتی. پس من به کلوئی تکست میدم که بیخیالِ من بشه.» گوشیش رو از جیبش کشید بیرون و در حالی که تایپ میکرد، با یه لحنِ کاملاً بیتفاوت ادامه داد: «البته ظاهراً کلوئی و امیلی بالاخره موفق شدن اون دوستِ عبوسشون، هیزل ایوانز رو هم راضی کنن که امشب بیاد. حیف شد، واقعاً دلم میخواست ببینم ایوانز تو یه محیطِ غیر از کتابخونه و بدون اون کاپشنهای گشادش چه شکلی میشه.»
دستم که داشت موسِ کامپیوتر رو بیهدف تکون میداد، همونجا خشک شد.
هیزل؟ تو مهمونیِ استخر؟ اونم با آدمهایی مثل جاشوا و بقیهی بچههای تیم که فقط دنبال سوژه کردنِ بقیهن؟
انگار یه سطل آبِ یخ ریختن رو سرم. تصویرِ دیشبش تو پارکینگ، وقتی با اون چشمهای درشت و جدی بهم گفت که چقدر برای وضعیتم متأسفه، مثل یه فیلم از جلوی چشمم رد شد.
بدون اینکه حتی خودم بفهمم دارم چیکار میکنم، از روی صندلی بلند شدم. سوئیچ ماشینم رو از روی میز چنگ زدم و یه هودیِ مشکی از روی صندلی برداشتم.
«پنج دقیقه وقت داری اون تیشرتِ مسخرهت رو عوض کنی، میسون.» به سمت درِ اتاق راه افتادم. «فقط به خاطر اینکه دیشب بازی رو بردیم میآم. همین.»
میسون یه تای ابروش رو انداخت بالا و با صدای بلند زد زیر خنده. «آره داداش! حتماً! کاملاً مشخصه که فقط به خاطر تیم و روحیهی ورزشی داری میآی!»
**زاویه دید: زین**
«نه. اصلاً حرفش رو هم نزن. حتی فکرش رو هم از سرت بیرون کن.»
میسون با همون نیشخندِ همیشگیش، خودش رو ولو کرد روی تختم و توپ بیسبالم رو بیهدف به سمت سقف پرت کرد. صدای برخوردِ یکنواختِ توپ با دستکشش داشت رسماً روی اعصابم پیادهروی میکرد.
«بیخیال زین! شنبهشبه پسر. ما دیشب اون بازیِ لعنتی و استرسزا رو بردیم. تو رسماً به یه ریکاوریِ اساسی نیاز داری. مهمونیِ خونهی جاشوا، با اون استخرِ خفنش، دقیقاً همون چیزیه که الان باید توش باشی، نه اینکه اینجا تو تاریکی زل بزنی به دیوار.»
روی صندلیِ چرمیِ میزم چرخیدم. تمامِ بدنم، از کتفم گرفته تا دندههام، به خاطر بازی دیشب درد میکرد، اما هیچکدوم به اندازهی سرمای نگاهِ پدرم و اون مکالمهی لعنتی تو تاریکیِ پارکینگ با هیزل، استخونسوز نبود.
دستم رو با کلافگی لای موهام کشیدم. «من به ریکاوری نیاز ندارم، میس. من الان فقط میخوام هیچکس دور و برم نباشه. میفهمی؟ هیچکس. احتمالِ اینکه امشب پام رو تو اون خرابشده بذارم و قیافهی تایلر و بقیهی اون احمقها رو تحمل کنم صفره. خودت برو خوش بگذرون.»
میسون توپ رو تو هوا روی هوا قاپید و نیمخیز شد. «باشه، هر جور راحتی. پس من به کلوئی تکست میدم که بیخیالِ من بشه.» گوشیش رو از جیبش کشید بیرون و در حالی که تایپ میکرد، با یه لحنِ کاملاً بیتفاوت ادامه داد: «البته ظاهراً کلوئی و امیلی بالاخره موفق شدن اون دوستِ عبوسشون، هیزل ایوانز رو هم راضی کنن که امشب بیاد. حیف شد، واقعاً دلم میخواست ببینم ایوانز تو یه محیطِ غیر از کتابخونه و بدون اون کاپشنهای گشادش چه شکلی میشه.»
دستم که داشت موسِ کامپیوتر رو بیهدف تکون میداد، همونجا خشک شد.
هیزل؟ تو مهمونیِ استخر؟ اونم با آدمهایی مثل جاشوا و بقیهی بچههای تیم که فقط دنبال سوژه کردنِ بقیهن؟
انگار یه سطل آبِ یخ ریختن رو سرم. تصویرِ دیشبش تو پارکینگ، وقتی با اون چشمهای درشت و جدی بهم گفت که چقدر برای وضعیتم متأسفه، مثل یه فیلم از جلوی چشمم رد شد.
بدون اینکه حتی خودم بفهمم دارم چیکار میکنم، از روی صندلی بلند شدم. سوئیچ ماشینم رو از روی میز چنگ زدم و یه هودیِ مشکی از روی صندلی برداشتم.
«پنج دقیقه وقت داری اون تیشرتِ مسخرهت رو عوض کنی، میسون.» به سمت درِ اتاق راه افتادم. «فقط به خاطر اینکه دیشب بازی رو بردیم میآم. همین.»
میسون یه تای ابروش رو انداخت بالا و با صدای بلند زد زیر خنده. «آره داداش! حتماً! کاملاً مشخصه که فقط به خاطر تیم و روحیهی ورزشی داری میآی!»
- ۱.۳k
- ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط