پارت: 15 (بخش2)

پارت: 15 (بخش2)

**زاویه دید: هیزل*

«واقعاً که نمک‌نشناسن.» تایلر با یه خنده‌ی رو اعصاب حرفم رو قطع کرد. «ما داریم شهریه‌ی نجومی می‌دیم که اینا بتونن تو مدرسه‌ی ما ول بگردن، اونوقت حتی شعورِ اینو ندارن که یه لیوانِ لعنتی رو تمیز بیارن.»

«می‌دونی تایلر؟ فکر می‌کنم مشکل از لیوان نیست. مشکل از چشم‌های مامانته که نیاز به معاینه داره.»
صدا، آروم، فوق‌العاده بم و به طرزِ خطرناکی خونسرد بود.

همه، از جمله من و تایلر، مثل برق‌گرفته‌ها چرخیدیم سمت صدا.
زین دقیقاً پشت سرِ تایلر ایستاده بود. فاصله‌اش اون‌قدر کم بود که تایلر ناخودآگاه یه قدم پرید عقب. دست‌های زین تو جیبِ شلوارش بود، اما تمامِ هیکلش بوی یه حمله‌ی وحشیانه‌ی مهارشده رو می‌داد.

مادر تایلر یه لحظه جا خورد، اما سریع اون لبخندِ مصنوعی و لوسِ مخصوصِ مهمونی‌هاش رو نشوند رو صورتش. «اوه، زینِ عزیزم! اصلاً متوجهت نشدم. چی می‌گفتی؟»

زین اصلاً به زن نگاه نکرد. نگاهِ تاریک و یخی‌اش دقیقاً روی چشم‌های تایلر قفل شده بود.
زین با لحنی که از صد تا فحش بدتر بود گفت: «گفتم فکر نمی‌کنم مشکل از خدمه باشه خانم هندرسون. شاید نورِ این لوسترها برای چشم‌های شما زیادی خیره‌کننده‌ست که نمی‌تونید تفاوتِ بینِ انعکاسِ نور رو با لکه تشخیص بدید. یا شایدم کلاً عادت دارید به آدمایی که نمی‌تونن از خودشون دفاع کنن، گیر بدید البته در جریانم این عادت تمام کسایی هست که بنظر خودشون خیلی با شخصیت و پولدارند و بابت این نمیتونم سرزنشتون کنم .»

سکوتِ سنگین و خفه‌کننده‌ای تو اون شعاعِ ده متری حاکم شد. حتی صدای موسیقی هم انگار محو شد. زین داشت جلوی همه، رسماً یکی از ثروتمندترین زن‌های جمع رو با خاک یکسان می‌کرد، اما با چنان لحنِ دیپلماتیک و آرومی که طرف حتی نمی‌تونست جیغ‌وداد راه بندازه.

تایلر که رنگش مثل گچ سفید شده بود، با لکنت گفت: «زین... داداش، فازت چیه؟ داری چی می‌گی؟ این فقط یه... یه پیشخدمته...»

زین یه قدم اومد جلو. سرش رو کمی خم کرد سمت تایلر. صداش حالا از یه زمزمه بلندتر نبود، اما مثل لبه‌ی چاقو می‌برید: «تایلر، اگه نمی‌تونی دهنت رو ببندی و مثل یه آدم حسابی رفتار کنی، شاید بهتر باشه بری تو حیاط یه کم هوای تازه بخوری. اینجا آدم‌های بزرگسال دارن حرف می‌زنن، نه پسربچه‌هایی که هنوز تو سایه‌ی مامانشون قایم می‌شن.»

دهن تایلر باز موند. مادرش از شدت خشم و خجالت قرمز شد و دستِ پسرش رو کشید که برن.
وقتی اونا دور شدن، زین بالاخره برگشت سمت من. نگاهش روی صورتِ رنگ‌پریده‌ام چرخید، بعد پایین‌تر رفت و روی سینیِ سنگینی که دستم بود و اون لکه‌ی قرمزِ روی آستینم ثابت موند. فکش دوباره منقبض شد.

دستش رو آورد جلو. انگشت‌های کشیده و مردونه‌اش به نرمی روی لبه‌ی فلزیِ سینی قرار گرفت. گرمای دستش حتی از روی فلز هم حس می‌شد....
دیدگاه ها (۲)

پارت: 15 (بخش1) **زاویه دید: هیزل**سینی نقره‌ای تو دست‌هام ط...

پارت: 14 (بخش3) **زاویه دید: هیزل*زین نگاهم کرد. می‌دونستم ک...

پارت: 11 (بخش1) **زاویه دید: زین**آفتابِ اواخر تابستان مثل ی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط