رمان: دوست پسرِ روانی

رمان: دوست پسرِ روانی

پارت دوم: تقدیم به یک معامله‌ی سیاه

با دقتِ بیشتری به اون پلاستیکِ سیاه خیره شدم. نورِ آشپزخونه می‌زد توی چشمم و باعث می‌شد تارِ بینایی‌ام بلرزه. وقتی گره رو کامل باز کردم، نفسم توی سینه حبس شد… چیزی که دیدم، فراتر از کابوس بود. یک جسد… متعلق به یه دختر. اما بدنش… نصفی از بدنش نبود. انگار یه موجودِ وحشی اون رو گاز گرفته و تکه‌تکه کرده بود.

درجا خشکم زد. اون واقعاً… جونگ‌کوک واقعاً یه روانیِ آدم‌خوار بود؟

صدای قدم‌های آرومِ کسی رو از پشتِ سرم شنیدم. صدایِ جونگ‌کوک بود، با همون لحنِ عجیب و غریب و چندش‌آورش:

-داری چیکار می‌کنی؟
برگشتم سمتش. خشم و ترس توی وجودم می‌جنگیدن. با شجاعتی که می‌دونستم واقعی نیست و فقط ماسکی برای پنهان کردنِ لرزشِ دستامه، فریاد زدم:

-تو… تو واقعاً… اه خدا! چرا این کارو کردی؟ من از این خونه میرم. دیگه نمی‌خوام حتی یه لحظه پیشِ یه قاتل و آدم‌خوار بمونم!

سریع چرخیدم سمتِ درِ ورودی و دستگیره رو کشیدم، اما در قفل بود. کلید نبود. برگشتم؛ جونگ‌کوک با یه لبخندِ کج، کلید رو توی دستش بازی می‌داد.

-کلید رو بده!

-نمی‌تونی ازم بگیریش، تهیونگ.

-تو یه عوضیِ روانی‌ای! می‌فهمی چی میگم؟

جونگ‌کوک چند قدم اومد سمتم و زمزمه کرد:

-می‌خواستم تو هم از غذایی که برات درست کردم لذت ببری… ولی انگار دوست داری خودت غذا باشی.

-چی؟!

-به نفعته مثل یه آدم بری بشینی سرِ میزِ غذاخوری تا برات از غذایِ مخصوص خودم بیارم. وگرنه… اگه نری بشینی، خودت میشی غذایِ مخصوصِ من.

-دندون‌هام رو روی هم ساییدم:

-به همین خیال باش!

تا خواستم بپرم و کلید رو از دستش بقاپم، با یه حرکتِ سریع و وحشیانه کوبیدم روی زمین. نفس‌نفس می‌زدم که منو کشان‌کشان برد سمتِ آشپزخونه. چاقویِ بزرگی رو از روی میز برداشت و گرفت سمتم.

-خیلی خوشحال میشم بدونم مزه‌ی تو چطوره…

چاقو رو به سمتم پرت کرد. جاخالی دادم، انگار آدرنالین تمامِ وجودم رو گرفته بود. در همون لحظه، قبل از اینکه بتونه دوباره حمله کنه، چاقو رو از دستش قاپیدم و با تمامِ قدرت به سمتِ خودش گرفتم.

جونگ‌کوک با همون لحنِ خطرناک و سردش گفت:

-مثلاً می‌خوای منو بکشی؟

-کلید رو بهم بده!

-اگه نکشیم، من تو رو می‌کشم.

دیگه حتی فکر هم نکردم. فقط می‌خواستم زنده بمونم. قبل از اینکه دوباره حرکتی کنه، چاقو رو فرو کردم توی شکمش. صدایِ ناله‌اش تویِ فضایِ آشپزخونه پیچید و روی زمین افتاد. قبل از اینکه آخرین نفسش رو بکشه، آروم چیزی رو زمزمه کرد که نشنیدم… انقدر ترسیده بودم که حتی نمی‌فهمیدم چیکار کردم.

بدونِ اینکه پشتِ سرم رو نگاه کنم، از خونه زدم بیرون. تنها کسی که می‌تونست جلویِ وحشتِ بیشتر رو بگیره، «مینگیو» بود؛ بزرگترین دشمنِ جونگ‌کوک.

وقتی رسیدم جلویِ خونه‌اش، در رو انقدر محکم کوبیدم که دستام درد گرفت. بلاخره باز شد. بدونِ حرفی پریدم تو و در رو پشتِ سرم قفل کردم.

مینگیو با تعجب بهم نگاه کرد:
-تو اینجا چیکار می‌کنی؟

-مینگیو… خواهش می‌کنم، کمکم کن.

-چیشده؟

همه چیز رو براش تعریف کردم. از اون پلاستیکِ سیاه، از اون غذایِ لعنتی و از اون چاقو… مینگیو بعد از شنیدنِ حرفام، با یه نگاهِ سرد گفت که دیگه نمی‌تونم تنها زندگی کنم و هیچ‌جا امن نیست. اما یه شرط گذاشت: «باید با من ازدواج کنی.»

اون لحظه، بینِ مرگ و زندگی، چاره‌ای جز قبول کردن نداشتم.

[پایان پارت دوم]
دیدگاه ها (۶)

رمان: دوست پسرِ روانیپارت سوم: پژواکِ یک کابوسحالا یک سال از...

رمان: دوست پسرِ روانیپارت ۴: لمسِ سردِ حقیقتپاهام انگار به ز...

رمان: دوست پسرِ روانیپارت اول: سایه‌ی یک کابوسیک سال پیش…اون...

رمان جدید

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط