پارت ۴۸
پارت ۴۸: تَرَک خوردنِ نقاب
هنوز نیمساعت از رفتنِ جونگکوک نگذشته بود که درِ اتاق آروم باز شد. جین بود؛ یکی از معدود کسایی که توی اون عمارتِ لعنتی، همیشه هوامو داشت و یه جورایی تنها کسی بود که میتونستم باهاش راحت حرف بزنم. اومد کنار تخت، دستش رو گذاشت روی پیشونیم و با نگرانی گفت: «اوضاعش بهتر نیست. باید داروش رو عوض کنیم.»
داشت با دلسوزیِ تمام باندِ روی کمرم رو چک میکرد که یهو سایهیِ بلندِ یه نفر رو روی دیوار دیدم. جونگکوک بود. توی چارچوبِ در ایستاده بود و با چشمایی که انگار داشت از توشون آتیش میبارید، به دستایِ جین رویِ کمرم نگاه میکرد. اون نگاهش… اون نگاهِ سرد و بیتفاوتش یهو تبدیل شده بود به یه خشمِ مالکانه و ترسناک.
جونگکوک با قدمهایِ سنگین اومد تو. صداش آروم بود، ولی اونقدر سرد بود که مو به تنِ آدم سیخ میشد: «دستت رو بردار.»
جین یه قدم عقب رفت و گفت: «فقط داشتم چکش میکردم، رئیس…»
جونگکوک نذاشت جملهاش رو تموم کنه. با یه حرکتِ سریع بازویِ جین رو گرفت و کشیدش سمتِ در. «بهش دست نزن. گفتم برو بیرون! خودم بهش رسیدگی میکنم.» لحنش طوری بود که انگار داشت میگفت: «این داراییِ منه، کسی حق ندارهلمسش کنه.» جین بدونِ حرفِ دیگهای، با ترس و لرز زد بیرون.
جونگکوک در رو پشتِ سرش کوبید. یه لحظه همونجا موند، نفسهایِ عمیق و عصبی میکشید. حرصی بود، انگار از اینکه یه نفرِ دیگه به حریمِ خصوصیِ من نزدیک شده، میخواست دنیا رو آتیش بزنه. یه نگاهِ کوتاه و کلافه بهم انداخت، جوری که انگار تقصیرِ من بود که جذابیتِ لعنتیام باعث شده بود جین بیاد سمتم، و بعد با عصبانیت از اتاق رفت بیرون.
شب که شد، حالم بدتر شد. تبم زد بالا، طوری که انگار داشتم تویِ آتیش میسوختم. کابوسها شروع شد؛ کابوسِ اون کمربند، کابوسِ اون اتاقِ تاریک و سرد، و مهمتر از همه، کابوسِ اون نگاهِ بیتفاوتی که جونگکوک بهم انداخته بود. توی خواب و بیداری، هذیون میگفتم.
«نرو… توروخدا نرو… سردمه…»
تویِ اوجِ هذیون، حس کردم یکی کنارِ تخت نشست. دستِ بزرگ و گرمی رو رویِ صورتم حس کردم که داشت عرقهایِ پیشونیم رو پاک میکرد. لایِ پلکهام رو با بدبختی باز کردم. جونگکوک بود. دیگه خبری از اون صورتِ سنگی نبود؛ چشماش پر از یه نگرانیِ عمیق و خسته بود.
انگار دیدنِ من توی اون وضعیتِ ضعیف و لرزون، بالاخرهدیوارهایی که دورِ خودش کشیده بود رو خراب کرد. دستش رو گذاشت لایِ موهام و آروم زد کنار. «بیدار شو تهیونگ… من اینجام.»
صداش… اون صدا دیگه اون رئیسِ مغرور نبود؛ صدایی بود که داشت با ترسِ از دست دادنِ یه چیزِ باارزش حرف میزد. وقتی دید دارم از سرما میلرزم، دیگه معطل نکرد. بدون اینکه حتی به غرورش فکر کنه، پتو رو کنار زد و کنارم توی تخت دراز کشید. من رو کشید توی بغلش؛ محکم، طوری که انگار میخواست بهم ثابت کنه دیگه قرار نیست جایی برم.
«هیشش… آروم باش.» زیرِ گوشم زمزمه کرد و پیشونیش رو چسبوند به پیشونیم. دستِ گرمش رو گذاشت رویِ کمرم، جایی که درد میکرد، و با همون دستایِ مافیاییِ قدرتمندش، شروع کرد به نوازش کردنِ آرومِ پوستم.
اون شب، اون نه رئیسِ من بود، نه اون آدمِ بیرحم. فقط مردی بود که تازه فهمیده بود بدونِ این آدمِ لجباز و شیطون که الان تویِ بغلش میلرزید، هیچچیزِ این دنیایِ تاریک براش معنی نداره.
[پایان پارت۴۸]
هنوز نیمساعت از رفتنِ جونگکوک نگذشته بود که درِ اتاق آروم باز شد. جین بود؛ یکی از معدود کسایی که توی اون عمارتِ لعنتی، همیشه هوامو داشت و یه جورایی تنها کسی بود که میتونستم باهاش راحت حرف بزنم. اومد کنار تخت، دستش رو گذاشت روی پیشونیم و با نگرانی گفت: «اوضاعش بهتر نیست. باید داروش رو عوض کنیم.»
داشت با دلسوزیِ تمام باندِ روی کمرم رو چک میکرد که یهو سایهیِ بلندِ یه نفر رو روی دیوار دیدم. جونگکوک بود. توی چارچوبِ در ایستاده بود و با چشمایی که انگار داشت از توشون آتیش میبارید، به دستایِ جین رویِ کمرم نگاه میکرد. اون نگاهش… اون نگاهِ سرد و بیتفاوتش یهو تبدیل شده بود به یه خشمِ مالکانه و ترسناک.
جونگکوک با قدمهایِ سنگین اومد تو. صداش آروم بود، ولی اونقدر سرد بود که مو به تنِ آدم سیخ میشد: «دستت رو بردار.»
جین یه قدم عقب رفت و گفت: «فقط داشتم چکش میکردم، رئیس…»
جونگکوک نذاشت جملهاش رو تموم کنه. با یه حرکتِ سریع بازویِ جین رو گرفت و کشیدش سمتِ در. «بهش دست نزن. گفتم برو بیرون! خودم بهش رسیدگی میکنم.» لحنش طوری بود که انگار داشت میگفت: «این داراییِ منه، کسی حق ندارهلمسش کنه.» جین بدونِ حرفِ دیگهای، با ترس و لرز زد بیرون.
جونگکوک در رو پشتِ سرش کوبید. یه لحظه همونجا موند، نفسهایِ عمیق و عصبی میکشید. حرصی بود، انگار از اینکه یه نفرِ دیگه به حریمِ خصوصیِ من نزدیک شده، میخواست دنیا رو آتیش بزنه. یه نگاهِ کوتاه و کلافه بهم انداخت، جوری که انگار تقصیرِ من بود که جذابیتِ لعنتیام باعث شده بود جین بیاد سمتم، و بعد با عصبانیت از اتاق رفت بیرون.
شب که شد، حالم بدتر شد. تبم زد بالا، طوری که انگار داشتم تویِ آتیش میسوختم. کابوسها شروع شد؛ کابوسِ اون کمربند، کابوسِ اون اتاقِ تاریک و سرد، و مهمتر از همه، کابوسِ اون نگاهِ بیتفاوتی که جونگکوک بهم انداخته بود. توی خواب و بیداری، هذیون میگفتم.
«نرو… توروخدا نرو… سردمه…»
تویِ اوجِ هذیون، حس کردم یکی کنارِ تخت نشست. دستِ بزرگ و گرمی رو رویِ صورتم حس کردم که داشت عرقهایِ پیشونیم رو پاک میکرد. لایِ پلکهام رو با بدبختی باز کردم. جونگکوک بود. دیگه خبری از اون صورتِ سنگی نبود؛ چشماش پر از یه نگرانیِ عمیق و خسته بود.
انگار دیدنِ من توی اون وضعیتِ ضعیف و لرزون، بالاخرهدیوارهایی که دورِ خودش کشیده بود رو خراب کرد. دستش رو گذاشت لایِ موهام و آروم زد کنار. «بیدار شو تهیونگ… من اینجام.»
صداش… اون صدا دیگه اون رئیسِ مغرور نبود؛ صدایی بود که داشت با ترسِ از دست دادنِ یه چیزِ باارزش حرف میزد. وقتی دید دارم از سرما میلرزم، دیگه معطل نکرد. بدون اینکه حتی به غرورش فکر کنه، پتو رو کنار زد و کنارم توی تخت دراز کشید. من رو کشید توی بغلش؛ محکم، طوری که انگار میخواست بهم ثابت کنه دیگه قرار نیست جایی برم.
«هیشش… آروم باش.» زیرِ گوشم زمزمه کرد و پیشونیش رو چسبوند به پیشونیم. دستِ گرمش رو گذاشت رویِ کمرم، جایی که درد میکرد، و با همون دستایِ مافیاییِ قدرتمندش، شروع کرد به نوازش کردنِ آرومِ پوستم.
اون شب، اون نه رئیسِ من بود، نه اون آدمِ بیرحم. فقط مردی بود که تازه فهمیده بود بدونِ این آدمِ لجباز و شیطون که الان تویِ بغلش میلرزید، هیچچیزِ این دنیایِ تاریک براش معنی نداره.
[پایان پارت۴۸]
- ۷۴۱
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط