رمان: دوست پسرِ روانی
رمان: دوست پسرِ روانی
پارت ۴: لمسِ سردِ حقیقت
پاهام انگار به زمین چسبیده بودن، اما کنجکاوی و وحشت، دوتایی داشتند توی مغزم رژه میرفتن. صدای سوت… دوباره تکرار شد. اینبار کمی دورتر، سمتِ انتهای راهرو که خلوتتر بود. بدون اینکه فکر کنم دارم چیکار میکنم، قدم برداشتم. قدمهایِ لرزونم رو روی سرامیکهایِ براقِ کفِ پاساژ میکوبیدم.
با هر قدمی که برمیداشتم، دنیا دور و برم تاریکتر میشد. انگار چراغهایِ پاساژ داشتن کمنور میشدن. قلبم داشت از قفسهی سینهام میزد بیرون؛ طوری که صدایِ ضربانش رو توی گوشم میشنیدم.
«نه… تهیونگ، نه. اون مرده. تو خودت خاکش کردی. داری دیوونه میشی.»
اما سوتِ سوم… اینبار از پشتِ یه رگالِ بزرگِ لباسهای زمستونی شنیده شد. انگار کسی داشت بازیِ قایمموشک راه میانداخت. نفسنفس میزدم. دستم رو گذاشتم رویِ لبهی رگال و با تردید، سرم رو چرخوندم تا پشتِ لباسها رو ببینم.
هیچی نبود. فقط یه فضایِ خالی.خواستم برگردم، خواستم فرار کنم… اما قبل از اینکه حتی بتونم حرکتی کنم، یه دستِ سنگین و بزرگ، محکم نشست روی شونهام. بدنم یخ کرد. انگار خون توی رگهام منجمد شد.
قبل از اینکه بتونم جیغ بزنم، دستِ دیگهای سریع جلویِ دهنم رو گرفت و من رو کشید سمتِ فضایِ تاریکِ پشتِ رگال.
چشمام رو بستم و شروع کردم به تقلا کردن. بویِ خاصی پیچید توی بینیم؛ یه ترکیبِ وحشتناک از ادکلنِ تلخ و بویِ سیگار… بویِ همون تنبیهی که یک سال پیش لمسش کرده بودم. این بو، بویِ اشتباه نبود.
کسی که پشتِ سرم بود، سرش رو آورد کنارِ گوشم. نفسهایِ داغش پوستِ گردنم رو سوزوند. صدایِ بم و خشداری که سالها بود تویِ کابوسهام میشنیدم، آروم زمزمه کرد:
«خوشحالم که هنوز همونی… هنوز همونقدر ترسو، تهیونگ.»
شوکِ عجیبی بهم وارد شد. اون… اون واقعاً اونجا بود. همونجا، پشتِ سرم. وقتی برگشتم تا نگاهش کنم،چشمهام تویِ چشمهایِ سرد و وحشیِ کسی قفل شد که فکر میکردم یک سال پیش جسدش رو تویِ خاک رها کردم.
جونگکوک بود. با همون لبخندِ کجِ معروفش، اما اینبار… چشماش سیاهتر از همیشه به نظر میرسید.
دستش رو از روی دهنم برداشت و با انگشتِ اشارهاش، چونهام رو بالا گرفت:
«دلت برام تنگ شده بود، نه؟»
[پایان پارت ۴]
پارت ۴: لمسِ سردِ حقیقت
پاهام انگار به زمین چسبیده بودن، اما کنجکاوی و وحشت، دوتایی داشتند توی مغزم رژه میرفتن. صدای سوت… دوباره تکرار شد. اینبار کمی دورتر، سمتِ انتهای راهرو که خلوتتر بود. بدون اینکه فکر کنم دارم چیکار میکنم، قدم برداشتم. قدمهایِ لرزونم رو روی سرامیکهایِ براقِ کفِ پاساژ میکوبیدم.
با هر قدمی که برمیداشتم، دنیا دور و برم تاریکتر میشد. انگار چراغهایِ پاساژ داشتن کمنور میشدن. قلبم داشت از قفسهی سینهام میزد بیرون؛ طوری که صدایِ ضربانش رو توی گوشم میشنیدم.
«نه… تهیونگ، نه. اون مرده. تو خودت خاکش کردی. داری دیوونه میشی.»
اما سوتِ سوم… اینبار از پشتِ یه رگالِ بزرگِ لباسهای زمستونی شنیده شد. انگار کسی داشت بازیِ قایمموشک راه میانداخت. نفسنفس میزدم. دستم رو گذاشتم رویِ لبهی رگال و با تردید، سرم رو چرخوندم تا پشتِ لباسها رو ببینم.
هیچی نبود. فقط یه فضایِ خالی.خواستم برگردم، خواستم فرار کنم… اما قبل از اینکه حتی بتونم حرکتی کنم، یه دستِ سنگین و بزرگ، محکم نشست روی شونهام. بدنم یخ کرد. انگار خون توی رگهام منجمد شد.
قبل از اینکه بتونم جیغ بزنم، دستِ دیگهای سریع جلویِ دهنم رو گرفت و من رو کشید سمتِ فضایِ تاریکِ پشتِ رگال.
چشمام رو بستم و شروع کردم به تقلا کردن. بویِ خاصی پیچید توی بینیم؛ یه ترکیبِ وحشتناک از ادکلنِ تلخ و بویِ سیگار… بویِ همون تنبیهی که یک سال پیش لمسش کرده بودم. این بو، بویِ اشتباه نبود.
کسی که پشتِ سرم بود، سرش رو آورد کنارِ گوشم. نفسهایِ داغش پوستِ گردنم رو سوزوند. صدایِ بم و خشداری که سالها بود تویِ کابوسهام میشنیدم، آروم زمزمه کرد:
«خوشحالم که هنوز همونی… هنوز همونقدر ترسو، تهیونگ.»
شوکِ عجیبی بهم وارد شد. اون… اون واقعاً اونجا بود. همونجا، پشتِ سرم. وقتی برگشتم تا نگاهش کنم،چشمهام تویِ چشمهایِ سرد و وحشیِ کسی قفل شد که فکر میکردم یک سال پیش جسدش رو تویِ خاک رها کردم.
جونگکوک بود. با همون لبخندِ کجِ معروفش، اما اینبار… چشماش سیاهتر از همیشه به نظر میرسید.
دستش رو از روی دهنم برداشت و با انگشتِ اشارهاش، چونهام رو بالا گرفت:
«دلت برام تنگ شده بود، نه؟»
[پایان پارت ۴]
- ۱.۲k
- ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط