پارت: 26 (بخش1)
پارت: 26 (بخش1)
**زاویه دید: زین**
صدای برخورد قاشق نقره با کاسهی چینی، تنها صدایی بود که در سکوتِ سرد و استخوانسوزِ سالن غذا خوری میپیچید. نور بیجانِ صبحگاهی از پنجرههای قدی روی میز بلوطیِ بزرگ و خالی افتاده بود. همهچیز در این خانه زیادی بینقص، زیادی تمیز و به شدت خفهکننده بود. اما برخلافِ تمام روزهای دیگرِ زندگیام، امروز این سکوت روی سینهام سنگینی نمیکرد.
ذهنم کیلومترها دورتر، در تاریکیِ پیست دو و میدانیِ دیروز جا مانده بود. در سرمایِ گزندهی بادِ پاییزی، و گرمایِ غیرمنطقیِ بدن هیزل وقتی که بغلش کرده بودم. بیاختیار، قاشقم در هوا متوقف شد و گوشهی لبم به یک خندهی محو کشیده شد.
«چیزی خندهدار شده، زین؟»
صدای بم، خشک و پرطنینِ پدرم، مثل یک سطل آبِ یخ، من را به واقعیت پرت کرد. سرم را بالا آوردم. روزنامهی والاستریت ژورنال را پایین آورده بود و از بالای عینکِ فریمفلزیاش، با آن نگاهِ موشکافانه و همیشه ناراضیاش بهم زل زده بود. نگاهی که انگار داشت یک ماشینِ مسابقه را برای پیدا کردنِ نقصهای فنی اسکن میکرد.
سرفهی مصلحتیای کردم، قاشق را توی کاسه انداختم و حالت صورتم را به همان بیتفاوتیِ همیشگی برگرداندم. «نه. چیزی نیست. فقط یادِ یه ویدیوی احمقانه افتادم که میسون دیشب فرستاده بود.»
پدرم روزنامه را تا کرد و با صدای خشکی روی میز کوبید. «میسون و ویدیوهای احمقانهش. گوش کن زین، این روزا زیادی تو خودتی. دیروز با مربی هریسون حرف زدم. میگفت که دیروز تمرین فوتبال رو پیچوندی میگفت این اواخر تمرکز نداری.»
خودش را روی صندلی جلو کشید و دستهایش را در هم قفل کرد. «حواست کجاست پسر؟ مسابقات منطقهای چند هفتهی دیگهست. استعدادیابهای دانشگاه تگزاس و کالیفرنیا قراره تو جایگاه باشن. تو برای این روزا سالها عرق ریختی.»
سینهام تنگ شد. «حواسم هست بابا. فقط دیروز یه کم خسته بودم. همین.»
چشمهایش را ریز کرد. «ببین، من این حالتو میشناسم. این گیجی، این لبخندهای الکی سرِ میز صبحانه. نمیدونم پای دختری در میونه، یا رفقای جدید، یا هر حاشیهی دیگهای. اما یادت باشه...» انگشت اشارهاش را تهدیدوار سمتم گرفت، با دست هاش محکم روی میز ضربه زد که صدای بلندی ایجاد کرد و گفت «هیچچیز... تکرار میکنم زین، هیچچیز نباید تمرکزت رو از فوتبال و کالجت دور کنه. تو برای معمولی بودن بزرگ نشدی. فهمیدی؟»
حرفهایش مثل همیشه بوی یک اولتیماتوم میداد. فکم را منقبض کردم و سرم را تکان دادم. «میدونم. خیالت راحت باشه.»
از پشت میز بلند شدم، کولهپشتیام را روی دوشم انداختم و بدون اینکه منتظر جوابش باشم از خانه بیرون زدم. وقتی درِ سنگینِ چوبی را پشت سرم بستم و هوای خنک و گزندهی پاییزی به صورتم خورد، ریههایم را پر از هوا کردم. با وجود حرفهای زهرآگینِ پدرم، دوباره همان حسِ سبکی به سراغم آمد. حسی که از دیشب زیر پوستم دویده بود و خیالِ رفتن نداشت.
**زاویه دید: زین**
صدای برخورد قاشق نقره با کاسهی چینی، تنها صدایی بود که در سکوتِ سرد و استخوانسوزِ سالن غذا خوری میپیچید. نور بیجانِ صبحگاهی از پنجرههای قدی روی میز بلوطیِ بزرگ و خالی افتاده بود. همهچیز در این خانه زیادی بینقص، زیادی تمیز و به شدت خفهکننده بود. اما برخلافِ تمام روزهای دیگرِ زندگیام، امروز این سکوت روی سینهام سنگینی نمیکرد.
ذهنم کیلومترها دورتر، در تاریکیِ پیست دو و میدانیِ دیروز جا مانده بود. در سرمایِ گزندهی بادِ پاییزی، و گرمایِ غیرمنطقیِ بدن هیزل وقتی که بغلش کرده بودم. بیاختیار، قاشقم در هوا متوقف شد و گوشهی لبم به یک خندهی محو کشیده شد.
«چیزی خندهدار شده، زین؟»
صدای بم، خشک و پرطنینِ پدرم، مثل یک سطل آبِ یخ، من را به واقعیت پرت کرد. سرم را بالا آوردم. روزنامهی والاستریت ژورنال را پایین آورده بود و از بالای عینکِ فریمفلزیاش، با آن نگاهِ موشکافانه و همیشه ناراضیاش بهم زل زده بود. نگاهی که انگار داشت یک ماشینِ مسابقه را برای پیدا کردنِ نقصهای فنی اسکن میکرد.
سرفهی مصلحتیای کردم، قاشق را توی کاسه انداختم و حالت صورتم را به همان بیتفاوتیِ همیشگی برگرداندم. «نه. چیزی نیست. فقط یادِ یه ویدیوی احمقانه افتادم که میسون دیشب فرستاده بود.»
پدرم روزنامه را تا کرد و با صدای خشکی روی میز کوبید. «میسون و ویدیوهای احمقانهش. گوش کن زین، این روزا زیادی تو خودتی. دیروز با مربی هریسون حرف زدم. میگفت که دیروز تمرین فوتبال رو پیچوندی میگفت این اواخر تمرکز نداری.»
خودش را روی صندلی جلو کشید و دستهایش را در هم قفل کرد. «حواست کجاست پسر؟ مسابقات منطقهای چند هفتهی دیگهست. استعدادیابهای دانشگاه تگزاس و کالیفرنیا قراره تو جایگاه باشن. تو برای این روزا سالها عرق ریختی.»
سینهام تنگ شد. «حواسم هست بابا. فقط دیروز یه کم خسته بودم. همین.»
چشمهایش را ریز کرد. «ببین، من این حالتو میشناسم. این گیجی، این لبخندهای الکی سرِ میز صبحانه. نمیدونم پای دختری در میونه، یا رفقای جدید، یا هر حاشیهی دیگهای. اما یادت باشه...» انگشت اشارهاش را تهدیدوار سمتم گرفت، با دست هاش محکم روی میز ضربه زد که صدای بلندی ایجاد کرد و گفت «هیچچیز... تکرار میکنم زین، هیچچیز نباید تمرکزت رو از فوتبال و کالجت دور کنه. تو برای معمولی بودن بزرگ نشدی. فهمیدی؟»
حرفهایش مثل همیشه بوی یک اولتیماتوم میداد. فکم را منقبض کردم و سرم را تکان دادم. «میدونم. خیالت راحت باشه.»
از پشت میز بلند شدم، کولهپشتیام را روی دوشم انداختم و بدون اینکه منتظر جوابش باشم از خانه بیرون زدم. وقتی درِ سنگینِ چوبی را پشت سرم بستم و هوای خنک و گزندهی پاییزی به صورتم خورد، ریههایم را پر از هوا کردم. با وجود حرفهای زهرآگینِ پدرم، دوباره همان حسِ سبکی به سراغم آمد. حسی که از دیشب زیر پوستم دویده بود و خیالِ رفتن نداشت.
- ۱.۶k
- ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط