پارت: 13 (بخش1)

پارت: 13 (بخش1)

**زاویه دید: زین**

صدای برخوردِ کارد و چنگالِ نقره با بشقاب‌های چینیِ لیموژ، تنها صدایی بود که تو سالنِ غذاخوریِ عمارتِ استون به گوش می‌رسید. این صدا، ریتمِ آشنا و همیشگیِ زندگیِ من بود؛ یه ریتم سرد، بی‌نقص، گرون‌قیمت و به طرزِ خفه‌کننده‌ای بی‌روح.

میزِ ناهارخوریِ چوبِ ماهون که به راحتی برای چندین نفر جا داشت، الان فقط میزبانِ سه نفر بود: من، مادرم و پدرم. فاصله‌ی بین صندلیِ من تا صندلیِ پدرم در انتهای دیگه‌ی میز، شاید حدوداً چهار متر بیشتر نبود، اما تو این لحظه و با این سکوتِ مرگبار، این فاصله شبیهِ یه اقیانوسِ تاریک و یخ‌زده به نظر می‌رسید که هیچ پلی نمی‌تونست دو طرفش رو به هم وصل کنه.

نورِ خیره‌کننده‌ی لوسترِ کریستالیِ بالای سرمون روی لیوان‌های آبِ فرانسوی می‌درخشید و سایه‌های تیزی روی میز می‌انداخت. استیک‌های گوساله با سسِ قارچِ ترافل که سرآشپزِ شخصی‌مون با دقتِ یه جراح پخته بود و با وسواس تو بشقاب‌ها چیده بود جلویم بود، اما من حتی نمی‌تونستم بوی اون رو تحمل کنم. هر بار که نفس می‌کشیدم، بوی تندِ وایتکسِ ارزان‌قیمت، روغنِ سوخته‌ی سرخ‌کن و قهوه‌ی مونده‌ی *داینرِ میلر* تو حافظه‌ی بویایی‌ام زنده می‌شد. تصویرِ هیزل که با اون زانوی داغونش وزنِ بدنش رو روی میزهای چسبناک می‌انداخت، مثلِ یه فیلمِ تکراری و گیرکرده پشتِ پلک‌هام پخش می‌شد.

پدرم، ریچارد استون، دستمالِ کتانِ سفید و آهارخورده رو با ظرافتِ خاصِ خودش دورِ دهانش کشید. اون حتی تو خونه و سرِ میزِ شام هم کت‌وشلوارِ سه‌تکه‌ی سفارشی‌اش رو درنیاورده بود؛ انگار که همیشه، حتی تو خلوت‌ترین لحظاتِ خانوادگی، منتظرِ یه جلسه‌ی هیئت‌مدیره بود.

«امروز با مدیر هریسون صحبت کردم،» پدرم بدونِ اینکه به کسی نگاه کنه، با همون لحنِ همیشگی‌اش که انگار داشت یه گزارشِ سود و زیانِ سالانه رو می‌خوند، سکوتِ سنگینِ سالن رو شکست. «در موردِ مهمانیِ خیریه‌ی سالانه‌ی مدرسه‌ی وست وود.»

مادرم که تا اون لحظه بی‌صدا و با بی‌حوصلگی به سالادِ سزارش خیره شده بود، سرش رو بالا آورد. برقِ حلقه‌ی برلیانش چشم رو می‌زد. «همون مهمانیِ هفته‌ی آینده؟ ریچارد، واقعاً امیدوارم امسال لیستِ مهمان‌ها رو بهتر فیلتر کرده باشن. سالِ گذشته میزِ ما دقیقاً کنارِ میزِ اون پیمانکارهای ساختمان بود. زنش حتی نمی‌دونست چنگالِ دسرخوری کدومه. کلِ شب بوی عطرِ تند و ارزونش تو مخم بود.»

پدرم پوزخندی زد؛ از همون پوزخندهای معروفش که خطوطِ کنارِ چشمش رو عمیق‌تر می‌کرد و همیشه قبل از یه نطقِ طولانی و تحقیرآمیز روی لبش می‌نشست. «دقیقاً به همین خاطر با هریسون تماس گرفتم، النور. مدرسه‌ی وست وود داره به سمتی می‌ره که اصلاً برای اعتبارِ خانواده‌ی ما و آدم‌هایی تو سطحِ ما مناسب نیست. هریسون یه ایده‌ی احمقانه و به‌شدت خطرناک برای مهمانیِ امسال داره. می‌خواد بچه‌های بورسیه‌ای و بی‌بضاعتِ مدرسه رو تو تیمِ اجرایی و خوش‌آمدگوییِ مهمانی قرار بده. اسمِ این سیرک رو هم گذاشتن *پروژه‌ی ادغامِ اجتماعی*.»

لقمه‌ای که تو دهانم بود، یهو مثلِ خاک‌اره خشک و بدمزه شد. به سختی قورتش دادم، لیوانِ آبم رو برداشتم و یه قلپِ بزرگ نوشیدم تا راهِ گلوم باز بشه و خفگیِ ناگهانی‌ام رو پنهان کنم. «پروژه‌ی ادغام؟» صدایم عجیب و خش‌دار شده بود.

پدرم نگاهِ سرد و تیزش رو مثلِ یه لیزر روی من قفل کرد. «بله، زین. هریسون معتقده اگه این بچه‌هایِ بی‌برنامه، بی‌انگیزه و متعلق به طبقه‌ی پایین رو تو یه شبِ پرزرق‌وبرق در کنارِ خانواده‌های موفق قرار بدیم، براشون الهام‌بخش می‌شه. چه کلمه‌ی مضحک و رقت‌انگیزی. *الهام‌بخش*. انگار فقر یه بیماریِ ویروسیه که با دیدنِ آدم‌های موفق و ماشین‌های گرون‌قیمت یه شبه درمان می‌شه.»

کاردِ استیک‌بُری تو دستم لرزید. فشارِ انگشت‌هام روی دسته‌اش اون‌قدر زیاد شد که بندِ انگشت‌هام سفید شدن. «شاید... شاید فقط می‌خوان بهشون فرصت بدن. می‌خوان تو یه رویدادِ مهمِ مدرسه مشارکت داشته باشن.»
دیدگاه ها (۰)

پارت: 13 (بخش2) **زاویه دید: زین**«مشارکت؟» پدرم کارد و چنگا...

پارت: 12 (بخش6) ساعت ١٢:٢٠ بامداد زاویه دید: زین**ماشینم را...

پارت: 12 (بخش5) **زاویه دید: هیزل*زین دستش را توی جیبش کرد، ...

پارت: 4 (بخش2) **زاویه دید: زین**فضای دفتر مدیر هریسون همیشه...

پارت: 7 (بخش1) **زاویه دید: زین**عمارت استون همیشه بوی خاصی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط