پارت: 2 (بخش3)

پارت: 2 (بخش3)


وقتی زین بالاخره به رختکن رسید، تقریباً همه رفته بودند. فضای رختکن بوی نم، اسپری بدن و چمن می‌داد. در کمد فلزی‌اش را باز کرد که ناگهان یک حوله خیس و بوگندو مثل موشک مستقیم به صورتش برخورد کرد.

«اوه، شت! ببخشید اعلی‌حضرت! فکر کردم اونجا دیواره!»

میسون بود. تنها کسی در این خراب‌شده که زین را نه به عنوان کاپیتان، نه به عنوان پسر یک میلیاردر ترسناک، بلکه فقط به عنوان "زینِ احمق" می‌دید. میسون با آن موهای فرفری نامرتب که همیشه روی پیشانی‌اش ریخته بود و لبخند گشادش، روی نیمکت ولو شده بود و داشت با بدبختی بند کفش‌های استوکش را باز می‌کرد.

زین حوله را از روی صورتش برداشت و با خنده آن را محکم به سمت سر میسون پرت کرد. «خیلی رو اعصابی، میسون. حیف خستم وگرنه حالیت میکردم دیوار چیه »

میسون حوله را روی هوا قاپید و نیشخند زد. «هرکاری هم کنی تو حریفِ شکم گرسنه‌ی من نمیشی، داداش. ببین... تو الان دقیقاً شبیه یه رباتی هستی که باتریش رو ده درصده و داره آلارم می‌ده. اون نگاهِ "من خیلی بی‌نقصم ولی از درون دارم زار می‌زنم" رو از صورتت پاک کن. امشب می‌ریم پیتزا فروشی لوئیجی؟ باید اون مرحله‌ی آخرِ لعنتیِ بازی رو رد کنیم. اکانتم داره خاک می‌خوره!»

برای اولین بار در آن روز، لبخند زین تا چشم‌هایش رسید و واقعی بود. «کاش می‌شد. واقعاً دلم می‌خواست بیام. اما...»

میسون چشم‌هایش را چرخاند و ادای پادشاهی را درآورد که عصای سلطنتی در دست دارد. صدایش را کلفت کرد: «اما شام با جناب ریچارد استون بزرگ؟ فراموش نکن که موقع بریدن استیک، کمرت کاملاً تو زاویه نود درجه باشه وگرنه از ارث محرومت می‌کنه، زین!»

زین با بی‌حوصلگی تیشرت خیس از عرقش را درآورد و تیشرت تمیزی پوشید. «دست از سرم بردار. خودت می‌دونی که اگه نرم، فردا صبح کارت بانکیم مسدود می‌شه و از خونه بیرونم میکنه.»
دیدگاه ها (۰)

پارت: 2 (بخش4) وقتی به خانه رسید، خورشید کاملاً غروب کرده بو...

پارت: 2 (بخش2)وقتی زین بالاخره به رختکن رسید، تقریباً همه رف...

پارت: ۲ (بخش ۱) **زاویه دید: زین**قطره‌ای عرق از خط رویش موه...

dark life = 9

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط