«پارت بعدی در راه است… ⏳✨
«پارت بعدی در راه است… ⏳✨
شرط انتشار سریع:
✅ ۱۵ لایک
✅ ۲۰ کامنت
پارت: 6 (بخش3)
**زاویه دید: زین**
کیفِ مدرسهام رو با تمامِ زوری که تو بازوهام بود کوبیدم سمتِ دیوارِ روبرو. کیف با یه صدای مهیب و کرکننده خورد به دیوار و تمامِ کتابها و جزوههام روی پارکتِ براقِ اتاق پخش شدن. تکیه دادم به در و نفسنفس زدم. قفسهی سینهام با یه سرعتِ دیوانهوار بالا و پایین میرفت. دو تا دستم رو بردم لای موهام و محکم کشیدمشون. دلم میخواست داد بزنم.
دلیلِ اینکه تو مدرسه همیشه انقدر سرد، بیتفاوت و بیاحساس بودم دقیقاً همین بود. من از خودم میترسیدم. از این حجمِ خشم
ِ تلنبار شده تو وجودم که اگه یه روز سدش میشکست، میتونست کل این عمارت و آدمهاش رو با خاک یکسان کنه. بابام فکر میکرد من یه رباتِ بینقصم که فقط برای اجرای برنامههای اون برنامهریزی شدم، در حالی که من یه بمبِ ساعتی بودم که ثانیهشمارش داشت با سرعت به صفر نزدیک میشد.
رفتم سمتِ پنجرهی قدیِ اتاقم و پیشونیِ داغم رو چسبوندم به شیشهی سرد. بیرون، استخرِ بزرگ و نورپردازیشدهی عمارت زیر نورِ ماه برق میزد. همهچیز از بیرون لاکچری و رویایی بود، اما من داشتم تو این قفسِ طلایی خفه میشدم.
یهو ویبرهی گوشیم تو جیبِ شلوارم، رشتهی افکارِ تاریکم رو پاره کرد. گوشی رو درآوردم. صفحهی روشن، یه پیام از میسون رو نشون میداد.
میسون: زندهای داداش؟ یا ژنرال استون به جرمِ تمیز کردنِ سالن با یه دخترِ هات اعدامت کرد؟ 😂*
گوشهی لبم بیاختیار رفت بالا. میسون تنها کسی بود که میدونست پشتِ درهای بستهی این عمارتِ لعنتی چه خبره. تنها کسی که میتونست با "ژنرال" صدا کردنِ پدرم، یه کم از این بارِ روانی کم کنه.
تایپ کردم:
زین: منظورت از دختر هات هیزله؟😂. فعلاً زندهم. ولی استرلینگ دوباره اومده رو میز.*
دو ثانیه هم نشد که پیام بعدی رسید. انگار میسون گوشی به دست منتظر بود.
میسون: شت... باز شروع کرد؟ ببین، گورِ بابای استرلینگ. فردا بعد از مدرسه میریم یه دور میزنیم، یه چیزی میخوریم که حالوهوات عوض شه. نذار بره رو روانت. تو خوبی الان؟ واقعاً میگم.
به صفحهی گوشی خیره شدم. جملهی "تو خوبی؟" تو این خونه کاملاً قفل بود و هیچوقت شنیده نمیشد. دلم میخواست بهش بگم که دارم دیوونه میشم، که بوی این خونه داره منو میکشه، که امروز تو سالن ورزشی وقتی هیزل نزدیک بود بیفته و گرفتمش، برای اولین بار تو این چند ماهِ گذشته، قلبم یه چیزی غیر از استرس و خشمِ خالص رو پمپاژ کرد. اون یه لحظه... اون عطرِ وانیل و دارچینِ موهاش... مغزم رو از کار انداخته بود.
اما انگشتهام روی کیبورد خشک شدن. غرورِ لعنتی و اون عادتِ همیشگیِ پنهان کردنِ احساسات، دوباره کنترل مغزم رو به دست گرفت.
تایپ کردم:
زین: من خوبم داداش. چیزی نیست که نتونم هندلش کنم. فردا تو تمرین میبینمت.*
گوشی رو قفل کردم و انداختمش روی تختِ کینگسایزم. اما دو ثانیه بعد پشیمون شدم، دوباره برش داشتم و تو دستم فشارش دادم. صفحهاش خاموش بود، اما همین که میدونستم یه نفر اون بیرون هست که براش مهمه من نفس میکشم یا نه، باعث میشد هوای این اتاقِ بدون اکسیژن، یه ذره، فقط یه ذره قابلتحملتر بشه.
شرط انتشار سریع:
✅ ۱۵ لایک
✅ ۲۰ کامنت
پارت: 6 (بخش3)
**زاویه دید: زین**
کیفِ مدرسهام رو با تمامِ زوری که تو بازوهام بود کوبیدم سمتِ دیوارِ روبرو. کیف با یه صدای مهیب و کرکننده خورد به دیوار و تمامِ کتابها و جزوههام روی پارکتِ براقِ اتاق پخش شدن. تکیه دادم به در و نفسنفس زدم. قفسهی سینهام با یه سرعتِ دیوانهوار بالا و پایین میرفت. دو تا دستم رو بردم لای موهام و محکم کشیدمشون. دلم میخواست داد بزنم.
دلیلِ اینکه تو مدرسه همیشه انقدر سرد، بیتفاوت و بیاحساس بودم دقیقاً همین بود. من از خودم میترسیدم. از این حجمِ خشم
ِ تلنبار شده تو وجودم که اگه یه روز سدش میشکست، میتونست کل این عمارت و آدمهاش رو با خاک یکسان کنه. بابام فکر میکرد من یه رباتِ بینقصم که فقط برای اجرای برنامههای اون برنامهریزی شدم، در حالی که من یه بمبِ ساعتی بودم که ثانیهشمارش داشت با سرعت به صفر نزدیک میشد.
رفتم سمتِ پنجرهی قدیِ اتاقم و پیشونیِ داغم رو چسبوندم به شیشهی سرد. بیرون، استخرِ بزرگ و نورپردازیشدهی عمارت زیر نورِ ماه برق میزد. همهچیز از بیرون لاکچری و رویایی بود، اما من داشتم تو این قفسِ طلایی خفه میشدم.
یهو ویبرهی گوشیم تو جیبِ شلوارم، رشتهی افکارِ تاریکم رو پاره کرد. گوشی رو درآوردم. صفحهی روشن، یه پیام از میسون رو نشون میداد.
میسون: زندهای داداش؟ یا ژنرال استون به جرمِ تمیز کردنِ سالن با یه دخترِ هات اعدامت کرد؟ 😂*
گوشهی لبم بیاختیار رفت بالا. میسون تنها کسی بود که میدونست پشتِ درهای بستهی این عمارتِ لعنتی چه خبره. تنها کسی که میتونست با "ژنرال" صدا کردنِ پدرم، یه کم از این بارِ روانی کم کنه.
تایپ کردم:
زین: منظورت از دختر هات هیزله؟😂. فعلاً زندهم. ولی استرلینگ دوباره اومده رو میز.*
دو ثانیه هم نشد که پیام بعدی رسید. انگار میسون گوشی به دست منتظر بود.
میسون: شت... باز شروع کرد؟ ببین، گورِ بابای استرلینگ. فردا بعد از مدرسه میریم یه دور میزنیم، یه چیزی میخوریم که حالوهوات عوض شه. نذار بره رو روانت. تو خوبی الان؟ واقعاً میگم.
به صفحهی گوشی خیره شدم. جملهی "تو خوبی؟" تو این خونه کاملاً قفل بود و هیچوقت شنیده نمیشد. دلم میخواست بهش بگم که دارم دیوونه میشم، که بوی این خونه داره منو میکشه، که امروز تو سالن ورزشی وقتی هیزل نزدیک بود بیفته و گرفتمش، برای اولین بار تو این چند ماهِ گذشته، قلبم یه چیزی غیر از استرس و خشمِ خالص رو پمپاژ کرد. اون یه لحظه... اون عطرِ وانیل و دارچینِ موهاش... مغزم رو از کار انداخته بود.
اما انگشتهام روی کیبورد خشک شدن. غرورِ لعنتی و اون عادتِ همیشگیِ پنهان کردنِ احساسات، دوباره کنترل مغزم رو به دست گرفت.
تایپ کردم:
زین: من خوبم داداش. چیزی نیست که نتونم هندلش کنم. فردا تو تمرین میبینمت.*
گوشی رو قفل کردم و انداختمش روی تختِ کینگسایزم. اما دو ثانیه بعد پشیمون شدم، دوباره برش داشتم و تو دستم فشارش دادم. صفحهاش خاموش بود، اما همین که میدونستم یه نفر اون بیرون هست که براش مهمه من نفس میکشم یا نه، باعث میشد هوای این اتاقِ بدون اکسیژن، یه ذره، فقط یه ذره قابلتحملتر بشه.
- ۳۲۴
- ۰۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط