پارت: 25 (بخش2)
پارت: 25 (بخش2)
**زاویه دید: هیزل*
عصر همان روز، هوا به طرز استخوانسوزی سرد شده بود. من در پیست دو و میدانیِ مدرسه تمرین داشتم. دویدن برای من همیشه یک راهِ فرار بود. وقتی باد در گوشم میپیچید و ریههایم از هوای سرد میسوخت، دیگر مجبور نبودم به هیچچیز فکر کنم؛ نه به فشارهای مامان برای کار کردن، نه به قبضهای روی میزِ آشپزخانه، و نه به پسری با چشمهای مشکی که داشت تمام تمرکزم را به هم میریخت.در حالِ دویدن در دورِ چهارم بودم. سرم پایین بود و به صدای برخوردِ کفشهایم روی پیستِ قرمز گوش میدادم. وقتی سرم را بالا آوردم تا مسیر را ببینم، قلبم یک لحظه از حرکت ایستاد.
زین آنجا بود.
بالاترین ردیفِ سکوهای تماشاچیها نشسته بود. یک کاپشنِ چرمیِ مشکی روی لباسهای ورزشیاش پوشیده بود. اصلاً تمرین نمیکرد. پاهایش را با همان بیقیدیِ همیشگی روی نیمکتِ جلویی دراز کرده بود و با یک بطری آب در دستش، فقط به پیست نگاه میکرد. به من نگاه میکرد.
نه صدایم کرد، نه دست تکان داد. فقط... حضور داشت. یک حضورِ سنگین و غیرقابلانکار.
سرعتم را کم کردم. وقتی تمرینم تمام شد، در حالی که نفسنفس میزدم و بخار از دهانم بیرون میآمد، حولهام را دور گردنم انداختم. زین از پلههای فلزیِ سکوها پایین آمد. صدای قدمهای سنگینش روی فلز، با ریتمِ تپشهای نامنظمِ قلبم یکی شده بود.
«تو دورِ آخر افتضاح بودی.» اولین چیزی بود که گفت. صداش تو هوای سردِ غروب، بمتر و خشنتر از همیشه به نظر میرسید. بطری آبِ خنکِ خودش را به سمتم دراز کرد. «نفسگیریت مشکل داره. خیلی تند میدوی بعد یهو کم میاری.»
بدون اینکه حرفی بزنم، بطری را از دستش گرفتم. تماسِ کوتاه و تصادفیِ سرانگشتهای یخزدهی من با دستِ گرم او باعث شد جریانی از الکتریسیته زیر پوستم بدود.
درِ بطری را باز کردم و جرعهی بزرگی نوشیدم تا خشکیِ گلویم برطرف شود. «من یه دوندهی حرفهای نیستم، زین. فقط میدوم که ذهنم رو خالی کنم.» با پشت دست عرقِ روی پیشانیام را پاک کردم و به چشمهایش خیره شدم. «تو اینجا چیکار میکنی؟ مگه تیم فوتبال الان نباید تو زمینِ چمن تمرین داشته باشه؟»
زین دستهایش را در جیبِ کاپشنش فرو برد. باد چند تار موی تیره را روی پیشانیاش ریخته بود و او اصلاً زحمتی برای کنار زدنشان نمیکشید. «به مربی گفتم زانوم درد میکنه. نیاز داشتم یه ساعت از اون فضایِ خفهکننده دور باشم.»
چشمهایم را ریز کردم و نگاهی به پاهایش انداختم. «زانوت که درد نمیکنه، میکنه؟»
زین پوزخندِ محوی زد. «نه.» صدایش نرمتر شد. یک جور خستگیِ پنهان تو کلمههایش بود. «فقط... فقط دلم میخواست که پیش تو باشم.» مکث کرد و نگاهش را به خطوطِ سفیدِ روی پیست دوخت. «و دیدم تو اینجایی.»
کلمهی *و دیدم تو اینجایی* در هوای سرد بین ما معلق ماند و سنگینی کرد.
«میدونی...» با قدمهای خیلی آرام روی پیست شروع به راه رفتن کردم. او هم بدون هیچ حرفی همپای من راه افتاد. فاصلهمان کمتر از نیم متر بود. «برای کسی که همیشه مرکزِ توجهِ کلِ مدرسهست، خیلی عجیبه که بخواد از آدمها فرار کنه.»
زین خندهی کوتاهی کرد؛ از آن خندههای واقعی و تلخ که فقط من دیده بودم. سرش را چرخاند سمتم. «مرکز توجه بودن یعنی همیشه روی صحنهای هیزل. همیشه باید دیالوگهات رو درست بگی. باید همونی باشی که بقیه میخوان. اگه یه لحظه خودِ واقعیت باشی، همه ناامید میشن.»
ناگهان ایستاد. من هم متوقف شدم. روبرویم ایستاد و فاصلهمان را کمتر کرد. آنقدر نزدیک که میتوانستم بوی ادکلن تلخ و بوی چرمِ کاپشنش را نفس بکشم. «اما اینجا...» صدایش به یک نجوای خطرناک تبدیل شد. «اینجا، پیش تو، حس میکنم خود واقعیمم.»
آب دهانم را به سختی قورت دادم. بادِ خنکِ پاییزی وزید و باعث شد کمی بلرزم. «این... این خیلی خطرناکه، زین.»
«چی خطرناکه؟» یک قدم دیگر جلو آمد. حالا فاصلهمان آنقدر کم بود که اگر سرم را بلند میکردم، لبهایم به چانهاش میخورد.
سرم را بالا گرفتم و مستقیم به آن چشمهای تاریک و مسحورکننده خیره شدم. «اینکه سپرِت رو میندازی زمین. وقتی اینطوری نرم میشی... وقتی اجازه میدی کسی اون بخشِ واقعی و آسیبپذیرت رو ببینه... بعدش اگه ضربه بخوری، خیلی بیشتر درد میگیره. تو آدمِ این کار نیستی منم همینطور.»
**زاویه دید: هیزل*
عصر همان روز، هوا به طرز استخوانسوزی سرد شده بود. من در پیست دو و میدانیِ مدرسه تمرین داشتم. دویدن برای من همیشه یک راهِ فرار بود. وقتی باد در گوشم میپیچید و ریههایم از هوای سرد میسوخت، دیگر مجبور نبودم به هیچچیز فکر کنم؛ نه به فشارهای مامان برای کار کردن، نه به قبضهای روی میزِ آشپزخانه، و نه به پسری با چشمهای مشکی که داشت تمام تمرکزم را به هم میریخت.در حالِ دویدن در دورِ چهارم بودم. سرم پایین بود و به صدای برخوردِ کفشهایم روی پیستِ قرمز گوش میدادم. وقتی سرم را بالا آوردم تا مسیر را ببینم، قلبم یک لحظه از حرکت ایستاد.
زین آنجا بود.
بالاترین ردیفِ سکوهای تماشاچیها نشسته بود. یک کاپشنِ چرمیِ مشکی روی لباسهای ورزشیاش پوشیده بود. اصلاً تمرین نمیکرد. پاهایش را با همان بیقیدیِ همیشگی روی نیمکتِ جلویی دراز کرده بود و با یک بطری آب در دستش، فقط به پیست نگاه میکرد. به من نگاه میکرد.
نه صدایم کرد، نه دست تکان داد. فقط... حضور داشت. یک حضورِ سنگین و غیرقابلانکار.
سرعتم را کم کردم. وقتی تمرینم تمام شد، در حالی که نفسنفس میزدم و بخار از دهانم بیرون میآمد، حولهام را دور گردنم انداختم. زین از پلههای فلزیِ سکوها پایین آمد. صدای قدمهای سنگینش روی فلز، با ریتمِ تپشهای نامنظمِ قلبم یکی شده بود.
«تو دورِ آخر افتضاح بودی.» اولین چیزی بود که گفت. صداش تو هوای سردِ غروب، بمتر و خشنتر از همیشه به نظر میرسید. بطری آبِ خنکِ خودش را به سمتم دراز کرد. «نفسگیریت مشکل داره. خیلی تند میدوی بعد یهو کم میاری.»
بدون اینکه حرفی بزنم، بطری را از دستش گرفتم. تماسِ کوتاه و تصادفیِ سرانگشتهای یخزدهی من با دستِ گرم او باعث شد جریانی از الکتریسیته زیر پوستم بدود.
درِ بطری را باز کردم و جرعهی بزرگی نوشیدم تا خشکیِ گلویم برطرف شود. «من یه دوندهی حرفهای نیستم، زین. فقط میدوم که ذهنم رو خالی کنم.» با پشت دست عرقِ روی پیشانیام را پاک کردم و به چشمهایش خیره شدم. «تو اینجا چیکار میکنی؟ مگه تیم فوتبال الان نباید تو زمینِ چمن تمرین داشته باشه؟»
زین دستهایش را در جیبِ کاپشنش فرو برد. باد چند تار موی تیره را روی پیشانیاش ریخته بود و او اصلاً زحمتی برای کنار زدنشان نمیکشید. «به مربی گفتم زانوم درد میکنه. نیاز داشتم یه ساعت از اون فضایِ خفهکننده دور باشم.»
چشمهایم را ریز کردم و نگاهی به پاهایش انداختم. «زانوت که درد نمیکنه، میکنه؟»
زین پوزخندِ محوی زد. «نه.» صدایش نرمتر شد. یک جور خستگیِ پنهان تو کلمههایش بود. «فقط... فقط دلم میخواست که پیش تو باشم.» مکث کرد و نگاهش را به خطوطِ سفیدِ روی پیست دوخت. «و دیدم تو اینجایی.»
کلمهی *و دیدم تو اینجایی* در هوای سرد بین ما معلق ماند و سنگینی کرد.
«میدونی...» با قدمهای خیلی آرام روی پیست شروع به راه رفتن کردم. او هم بدون هیچ حرفی همپای من راه افتاد. فاصلهمان کمتر از نیم متر بود. «برای کسی که همیشه مرکزِ توجهِ کلِ مدرسهست، خیلی عجیبه که بخواد از آدمها فرار کنه.»
زین خندهی کوتاهی کرد؛ از آن خندههای واقعی و تلخ که فقط من دیده بودم. سرش را چرخاند سمتم. «مرکز توجه بودن یعنی همیشه روی صحنهای هیزل. همیشه باید دیالوگهات رو درست بگی. باید همونی باشی که بقیه میخوان. اگه یه لحظه خودِ واقعیت باشی، همه ناامید میشن.»
ناگهان ایستاد. من هم متوقف شدم. روبرویم ایستاد و فاصلهمان را کمتر کرد. آنقدر نزدیک که میتوانستم بوی ادکلن تلخ و بوی چرمِ کاپشنش را نفس بکشم. «اما اینجا...» صدایش به یک نجوای خطرناک تبدیل شد. «اینجا، پیش تو، حس میکنم خود واقعیمم.»
آب دهانم را به سختی قورت دادم. بادِ خنکِ پاییزی وزید و باعث شد کمی بلرزم. «این... این خیلی خطرناکه، زین.»
«چی خطرناکه؟» یک قدم دیگر جلو آمد. حالا فاصلهمان آنقدر کم بود که اگر سرم را بلند میکردم، لبهایم به چانهاش میخورد.
سرم را بالا گرفتم و مستقیم به آن چشمهای تاریک و مسحورکننده خیره شدم. «اینکه سپرِت رو میندازی زمین. وقتی اینطوری نرم میشی... وقتی اجازه میدی کسی اون بخشِ واقعی و آسیبپذیرت رو ببینه... بعدش اگه ضربه بخوری، خیلی بیشتر درد میگیره. تو آدمِ این کار نیستی منم همینطور.»
- ۱.۳k
- ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط