#عشق_یا_گلوله؟
#عشق_یا_گلوله؟
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁴
ویو میکا_____
فلشبک به یک هفته بعد...
یک هفته از اون شب گذشته بود.
من و جیمین هر دو از بیمارستان مرخص شده بودیم.
پام هنوز کاملاً خوب نشده بود و جیمین هم گاهی دستش رو روی پهلوش میذاشت، ولی طبق معمول هیچکدوم حاضر نبودیم اعتراف کنیم حالمون کاملاً خوب نشده.
البته یک تفاوت بزرگ وجود داشت...
از وقتی از بیمارستان برگشته بودم، جیمین اجازه نمیداد از خونه خارج بشم.
حتی برای چند دقیقه.
صبح جلوی در ایستاده بودم و کفشهام رو پوشیده بودم.
دستگیره رو گرفتم.
میکا: «خب... من فقط یه دور کوتاه میرم بیرون.»..
صدای جیمین از پشت سرم اومد.
جیمین: «نه.»
چشمهام رو بستم.
میکا: «صبح بخیر به تو هم.»
جیمین: «کفشاتو دربیار.»
برگشتم سمتش.
جیمین با لباس مشکی، دستهاش توی جیبش و همون قیافهی سرد همیشگی جلوی راهرو ایستاده بود.
میکا: «نه.»
جیمین: «میکا.»
میکا: «جیمین.»
جیمین: «کجا؟»
میکا: «بیرون.»
جیمین: «کجا بیرون؟»
میکا: «هر جا که تو نباشی.»
ابروش بالا رفت.
جیمین: «پس همینجا میمونی.»
میکا: «تو واقعاً اعصاب نداری.»
جیمین: «دارم. تو مصرفشون میکنی.»
میکا: «من باید برم اداره.»
جیمین: «نمیری.»
میکا: «باید پرونده گودال رو بررسی کنم.»
جیمین: «افرادم دارن بررسی میکنن.»
میکا: «افرادت پلیس نیستن.»
جیمین: «تو هم الان پلیسِ سرِ کار نیستی.»
میکا: «من پلیسم.»
جیمین: «منم میدونم.»
چند ثانیه نگاهم کرد.
بعد خیلی خونسرد گفت:
جیمین: «و دقیقاً به همین دلیل نمیذارم تنهایی از این خونه خارج بشی.»
میکا: «تو کی شدی مسئول من؟»
جیمین: «از وقتی جلوی بیمارستان از حال رفتی.»
میکا: «اون فقط یه بار بود.»
جیمین: «یک بار کافی بود.»
میکا: «پس من زندانیام؟»
جیمین: «نه.»
میکا: «پس چرا اجازه ندارم برم؟»
جیمین: «چون زندانیها حداقل کمتر دردسر درست میکنن.»
با عصبانیت بهش خیره شدم.
میکا: «من ازت متنفرم.»
جیمین بدون کوچکترین تغییر در چهرهاش گفت:
جیمین: «احساس متقابله.»
میکا: «خیلی خوب.»
کفشهام رو با حرص درآوردم و پرت کردم کنار.
میکا: «ولی یه روز بالاخره از این خونه میرم.»
جیمین: «منتظرم ببینم چطوری.»
میکا: «خیلی راحت.»
جیمین: «موفق باشی.»
به سمت اتاقم راه افتادم.
اما قبل از اینکه وارد بشم، صدای جیمین رو شنیدم:
جیمین: «میکا.»
میکا: چتهه؟!
جیمین: «پات هنوز کامل خوب نشده.»
میکا: «میدونم.»
جیمین: «پس لجبازی نکن.»
میکا: «تو اول یاد بگیر لجبازی نکنی.»
جیمین: «من لازم نیست یاد بگیرم.»
میکا: «چقدر رو اعصابی.»
جیمین: «میدونم.»
در اتاق رو بستم.
چند ثانیه بعد صدای خندهی کوتاه خودم از داخل اتاق بلند شد.
با تمام کلکلها و دعواهای مسخرهمون...
یک چیز هنوز سر جاش بود:
پرونده گودال هنوز باز بود.
و من مطمئن بودم جیمین هم مثل من میدونه که این ماجرا تازه شروع شده.
ادامه دارد.......
لایک کنید و نظر بدیننننن🔪🎀
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁴
ویو میکا_____
فلشبک به یک هفته بعد...
یک هفته از اون شب گذشته بود.
من و جیمین هر دو از بیمارستان مرخص شده بودیم.
پام هنوز کاملاً خوب نشده بود و جیمین هم گاهی دستش رو روی پهلوش میذاشت، ولی طبق معمول هیچکدوم حاضر نبودیم اعتراف کنیم حالمون کاملاً خوب نشده.
البته یک تفاوت بزرگ وجود داشت...
از وقتی از بیمارستان برگشته بودم، جیمین اجازه نمیداد از خونه خارج بشم.
حتی برای چند دقیقه.
صبح جلوی در ایستاده بودم و کفشهام رو پوشیده بودم.
دستگیره رو گرفتم.
میکا: «خب... من فقط یه دور کوتاه میرم بیرون.»..
صدای جیمین از پشت سرم اومد.
جیمین: «نه.»
چشمهام رو بستم.
میکا: «صبح بخیر به تو هم.»
جیمین: «کفشاتو دربیار.»
برگشتم سمتش.
جیمین با لباس مشکی، دستهاش توی جیبش و همون قیافهی سرد همیشگی جلوی راهرو ایستاده بود.
میکا: «نه.»
جیمین: «میکا.»
میکا: «جیمین.»
جیمین: «کجا؟»
میکا: «بیرون.»
جیمین: «کجا بیرون؟»
میکا: «هر جا که تو نباشی.»
ابروش بالا رفت.
جیمین: «پس همینجا میمونی.»
میکا: «تو واقعاً اعصاب نداری.»
جیمین: «دارم. تو مصرفشون میکنی.»
میکا: «من باید برم اداره.»
جیمین: «نمیری.»
میکا: «باید پرونده گودال رو بررسی کنم.»
جیمین: «افرادم دارن بررسی میکنن.»
میکا: «افرادت پلیس نیستن.»
جیمین: «تو هم الان پلیسِ سرِ کار نیستی.»
میکا: «من پلیسم.»
جیمین: «منم میدونم.»
چند ثانیه نگاهم کرد.
بعد خیلی خونسرد گفت:
جیمین: «و دقیقاً به همین دلیل نمیذارم تنهایی از این خونه خارج بشی.»
میکا: «تو کی شدی مسئول من؟»
جیمین: «از وقتی جلوی بیمارستان از حال رفتی.»
میکا: «اون فقط یه بار بود.»
جیمین: «یک بار کافی بود.»
میکا: «پس من زندانیام؟»
جیمین: «نه.»
میکا: «پس چرا اجازه ندارم برم؟»
جیمین: «چون زندانیها حداقل کمتر دردسر درست میکنن.»
با عصبانیت بهش خیره شدم.
میکا: «من ازت متنفرم.»
جیمین بدون کوچکترین تغییر در چهرهاش گفت:
جیمین: «احساس متقابله.»
میکا: «خیلی خوب.»
کفشهام رو با حرص درآوردم و پرت کردم کنار.
میکا: «ولی یه روز بالاخره از این خونه میرم.»
جیمین: «منتظرم ببینم چطوری.»
میکا: «خیلی راحت.»
جیمین: «موفق باشی.»
به سمت اتاقم راه افتادم.
اما قبل از اینکه وارد بشم، صدای جیمین رو شنیدم:
جیمین: «میکا.»
میکا: چتهه؟!
جیمین: «پات هنوز کامل خوب نشده.»
میکا: «میدونم.»
جیمین: «پس لجبازی نکن.»
میکا: «تو اول یاد بگیر لجبازی نکنی.»
جیمین: «من لازم نیست یاد بگیرم.»
میکا: «چقدر رو اعصابی.»
جیمین: «میدونم.»
در اتاق رو بستم.
چند ثانیه بعد صدای خندهی کوتاه خودم از داخل اتاق بلند شد.
با تمام کلکلها و دعواهای مسخرهمون...
یک چیز هنوز سر جاش بود:
پرونده گودال هنوز باز بود.
و من مطمئن بودم جیمین هم مثل من میدونه که این ماجرا تازه شروع شده.
ادامه دارد.......
لایک کنید و نظر بدیننننن🔪🎀
- ۲.۷k
- ۰۱ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط