#عشق_یا_گلوله؟

#عشق_یا_گلوله؟


𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹


𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹


ویو میکا_____



ساعت نزدیک یازده شب بود.
باران شدیدی می‌بارید و خیابون‌های سئول زیر نور چراغ‌ها برق می‌زدن.
داخل ماشین پلیس نشسته بودم و پرونده‌ای رو روی پام نگه داشته بودم.

نگاهم روی صفحه‌ی اول پرونده ثابت مونده بود.
فقط یک اسم اونجا نوشته شده بود:
پارک جیمین.
مردی که پلیس‌ها نزدیک دو سال بود دنبالش بودن.

رئیس بزرگ‌ترین شبکه‌ی مافیایی آسیا.
مردی که تقریباً هیچ اطلاعات دقیقی از زندگی شخصی‌اش وجود نداشت.
و حالا...
من باید وارد زندگی اون مرد می‌شدم.
صدای فرمانده از بی‌سیم بلند شد.


فرمانده: «میکا، هنوز می‌تونی انصراف بدی.»


لبخند خیلی کوتاهی زدم و نگاهم رو از پرونده گرفتم.


میکا: «اگه قرار بود انصراف بدم، الان اینجا نبودم.»


چند ثانیه سکوت شد.


فرمانده: «این مأموریت با پرونده‌های قبلیت فرق داره.»


به عکس جیمین نگاه کردم.


میکا: «می‌دونم.»


فرمانده: «اگه بفهمه پلیسی...»


حرفش نیمه‌کاره موند.
ولی من ادامه‌ی جمله رو خوب می‌دونستم.
اگر جیمین می‌فهمید من پلیسم، همه‌چیز تموم می‌شد.
پرونده رو بستم.


میکا: «پس نباید بفهمه.»


نیم ساعت بعد...
جلوی یک عمارت بزرگ ایستاده بودم.
دیوارهای بلند، دروازه‌ی آهنی و چند نگهبان که حتی برای یک لحظه هم حواسشون از اطراف پرت نمی‌شد.
اینجا خانه‌ی پارک جیمین بود.
یا بهتره بگم...

مرکز قدرتش.
لباس ساده‌ی خدمتکاری پوشیده بودم.
مدارک هویت جعلی هم داخل کیفم بود.
از امشب قرار بود کیم میکا نباشم.
من فقط یک دختر معمولی بودم که برای کار به این عمارت اومده.

به کارت شناسایی جعلی داخل دستم نگاه کردم.
روی کارت نوشته شده بود:
ROZA
هویت جدید من.
از امشب تو رزا هستم. بیست‌وپنج ساله، بدون سابقه‌ی خانوادگی مشکوک، و برای کار به‌عنوان خدمتکار وارد عمارت می‌شم
نگاهم سرد شد.

از این لحظه به بعد...
من میکا نبودم.
من رزا بودم.
یک خدمتکار معمولی که هیچ ارتباطی با پلیس نداشت.

دروازه‌ی بزرگ باز شد.
ماشین وارد محوطه شد.
قلبم تندتر می‌زد، اما سعی کردم هیچ چیزی از اضطرابم نشون ندم.

ماشین جلوی عمارت ایستاد.
پیاده شدم.
درهای بزرگ عمارت باز شد.
مردی با کت مشکی مقابلم ایستاد.
نگاهش سرد و جدی بود.


مرد: «روزا؟»


سرم رو کمی پایین آوردم.

میکا: «بله.»

چند لحظه با دقت نگاهم کرد.
بعد کنار رفت.

مرد: «داخل شو.»

قدم اولم رو داخل عمارت گذاشتم.
صدای بسته شدن در پشت سرم پیچید.
همون لحظه فهمیدم...
دیگه برگشتی وجود نداره.
از اینجا به بعد، کوچک‌ترین اشتباه من می‌تونست همه‌چیز رو خراب کنه.

همون لحظه با خودم گفتم:

از اینجا به بعد... حتی اگه خودت رو هم فراموش کردی، نباید میکا باشی.
تو رزا هستی.

اما چیزی که نمی‌دونستم این بود که...
در طبقه‌ی بالای عمارت، مردی کنار پنجره ایستاده بود و از پشت شیشه به من نگاه می‌کرد.
پارک جیمین.
و نگاهش از همون لحظه‌ی اول...
روی رزا ثابت مونده بود. 🖤


ادامه دارد.....




لایک کنید و نظر بدیننننننن🔪🎀
دیدگاه ها (۱)

#عشق_یا_گلوله؟ ✦ خلاصه رمانپارک جیمین، بزرگ‌ترین و خطرناک‌تر...

#عشق_یا_گلوله؟ بچه ها رمان جدیددددد اپلود کردم این تیلر رمان...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆      ۲ پارتچند دقیقه بود که ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط