#عشق_یا_گلوله؟

#عشق_یا_گلوله؟


𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹


𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²¹



ویو میکا_____



دیگه حتی چراغ‌های خیابون رو هم درست نمی‌دیدم.
همه‌چی تار شده بود و سرم سنگین‌تر از قبل.
دستم رو روی پام گذاشتم؛ همون پایی که تیر خورده بود.

میکا: «من خوبم.»

جونگ‌کوک از توی آینه نگاهم کرد.

جونگ‌کوک: «نه، نیستی.»

میکا: «هستم.»
تهیونگ: «میکا، صورتت کاملاً پریده.»

میکا: «خب شاید نور ماشین این‌طوریه.»

تهیونگ: «نور ماشین چه ربطی داره؟!»

میکا: «خیلی هم ربط داره.»

جیمین که تا اون لحظه ساکت بود، دستش رو روی پهلوش فشار داد و با خونسردی گفت:
جیمین: «میکا.».

میکا: «چیه؟»
جیمین: «دیگه نگو خوبی.»

میکا: «ولی خوبم.»
جیمین: «نه.»

میکا: «تو که دکتر نیستی.»

جیمین: «لازم نیست دکتر باشم تا بفهمم داری به زور خودتو سرپا نگه می‌داری.»

میکا: «من سر پام که نیستم، نشستم.»

جونگ‌کوک خنده‌اش گرفت.

جونگ‌کوک: «حتی الانم جواب حاضر داره.»

تهیونگ: «مشکل همینشه.»

میکا: «همه‌تون چرا علیه من شدین؟»

جیمین: «چون عقلت نمی‌رسه.»

میکا: «تو خودت تیر خوردی، بعد به من میگی عقلم نمی‌رسه؟»

جیمین: «من حداقل قبول دارم تیر خوردم.»
میکا: «منم قبول دارم.»

جیمین: «نه. تو قبول داری، ولی اهمیت نمی‌دی.»

چند ثانیه ساکت شدم.

چشم‌هام رو بستم.
اما وقتی دوباره بازشون کردم، تارتر شده بود.
میکا: «فکر کنم... یکم سرم گیج میره.»

تهیونگ: «یکم؟!»

جونگ‌کوک: «جیمین، باید برسونیمش بیمارستان.»

میکا: «نه.»

هر سه تقریباً همزمان گفتن:

جونگ‌کوک: «آره.»

تهیونگ: «قطعاً.»
جیمین: «حتماً.»

با حرص به هر سه نگاه کردم.

میکا: «من خودم می‌تونم تصمیم بگیرم.»
جیمین: «نه وقتی نمی‌تونی درست ببینی.»
میکا: «می‌تونم.»

جیمین: «پس بگو تابلوی کنار جاده چی نوشته.»

نگاه کردم.
هیچی ندیدم.

میکا: «...تابلوه.»

جیمین: «دیدی؟»
میکا: «خب نوشته تابلو.»

جونگ‌کوک زد زیر خنده.


تهیونگ: «این دیگه آخرشه.»
جیمین با همان چهره سرد گفت:

جیمین: «واقعاً غیرقابل تحملی.»
میکا: «ممنون.»

جیمین: «تعریف نکردم.»

میکا: «ولی من به حساب تعریف گذاشتم.»



چند دقیقه یعد____________________________



بالاخره از بوسان خارج شدیم.
جاده کم‌کم شلوغ‌تر شد و چراغ‌های سئول از دور دیده می‌شدن.

ولی حال من بهتر نشده بود.
پام همچنان درد می‌کرد و سرم سنگین بود.
جیمین هم ساکت‌تر از همیشه شده بود.
دستش هنوز روی پهلوش بود.


میکا: «تو هم حالت خوب نیست.»

جیمین: «هستم.»
میکا: «دروغ نگو.»

جیمین: «از خودت یاد گرفتم.»

میکا: «پس اعتراف کردی من خوبی؟»
جیمین: «نه.»

میکا: «اه.»
چند دقیقه بعد ماشین جلوی بیمارستان ایستاد.

جونگ‌کوک موتور رو خاموش کرد.
تهیونگ سریع پیاده شد.

تهیونگ: «بالاخره رسیدیم.»
من به در نگاه کردم.
میکا: «من پیاده می‌شم.»

پام رو پایین گذاشتم.
همون لحظه درد تیزی از پام رد شد و تعادلم به هم خورد.
جیمین فوراً گفت:

جیمین: «صبر کن.»
میکا: «خودم می‌تونم.»

جیمین: «معلومه.»
میکا: «پس چرا وایسادی؟»

جیمین: «چون می‌دونم دو قدم دیگه می‌ری و می‌افتی.»

میکا: «نمی‌افتم.»

جیمین: «امتحان کن.»
چند ثانیه بهش نگاه کردم.

میکا: «خیلی پرویی.»
جیمین: «می‌دونم.»
تهیونگ در ماشین رو باز کرد.
تهیونگ: «لطفاً این یکی رو بذارید برای بعد. اول برید داخل.»


جونگ‌کوک هم از ماشین پیاده شد و به جیمین نگاه کرد.

جونگ‌کوک: «خودت هم باید بری.»
جیمین: «می‌دونم.»

جونگ‌کوک: «پس چرا هنوز نشستی؟»

جیمین: «چون منتظرم این یکی اعتراف کنه حالش خوب نیست.»
میکا: «عمراً.»

جیمین: «پس امشب طولانیه.»

با وجود تاری چشم‌هام، لبخند کمرنگی زدم.
ولی هنوز یک سؤال توی ذهنم می‌چرخید:


گودال... لیان... و پرونده‌ای که سال‌ها پیش بسته شده بود.

و حالا، همه‌شون دوباره برگشته بودن.
درست زمانی که من و جیمین هر دو زخمی بودیم.


ادامه دارد..‌....


لایک کنید و نظر بدینننننن🔪🎀
دیدگاه ها (۱۴)

#عشق_یا_گلوله؟ 𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²²ویو میکا_____جلوی بیم...

#عشق_یا_گلوله؟ 𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²³ویو میکا_____صدای قدم...

#عشق_یا_گلوله؟ 𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁰ویو میکا_____ماشین با...

#عشق_یا_گلوله؟ 𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹⁹ویو میکا_____ماشین هن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط