#عشق_یا_گلوله؟
#عشق_یا_گلوله؟
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹⁹
ویو میکا_____
ماشین هنوز با سرعت از خیابونهای تاریک بوسان رد میشد.
جونگکوک پشت فرمون بود و با دقت رانندگی میکرد. تهیونگ کنار اون نشسته بود و هر چند ثانیه یکبار از آینه نگاهی به من و جیمین میانداخت.
من عقب ماشین نشسته بودم.
پام تیر میکشید و سعی میکردم چیزی بروز ندم.
جیمین هم کنارم بود؛ دستش روی پهلوش قرار داشت و صورتش مثل همیشه سرد و بیاحساس بود.
ولی میدونستم تیر خورده.
هیچکدوممون وضعیت خوبی نداشتیم.
اما ذهن من اصلاً درگیر زخمم نبود.
اون علامت...
همون علامتی که روی گردنبندهای افراد لیان دیده بودم.
چشمهام رو بستم و سعی کردم چیزی از گذشته به یاد بیارم.
یک پرونده...
یک اتاق بایگانی...
عکس چند نفر...
و وسط یکی از برگهها، دقیقاً همون علامت.
ناگهان چشمهام باز شد.
میکا زیر لب گفت:
میکا: «اون علامت مال باند... مافیایی گودال.»
تهیونگ فوراً برگشت سمت من.
تهیونگ: «چی گفتی؟»
جونگکوک: «گودال؟»
جیمین بدون اینکه چیزی بگه، نگاهم کرد.
میکا: «آره... یادم اومد.»
جونگکوک: «تو این باند رو میشناسی؟»
میکا: «نه فقط من... پلیس سالهاست دنبال این گروهه.»
تهیونگ: «پس چرا فکر میکردید نابود شدن؟»
میکا: «چون آخرین پروندهای که ازشون داشتیم، چند سال پیش بسته شد.»
جیمین آرام پرسید:
جیمین: «به چه دلیل؟»
میکا: «اعضای اصلی ناپدید شدن. هیچ مدرکی از فعالیت جدیدشون پیدا نشد.»
جیمین: «ولی الان جلوی ما بودن.»
میکا: «دقیقاً.»
چند ثانیه سکوت افتاد.
بعد جیمین پرسید:
جیمین: «لیان چی؟»
میکا کمی فکر کرد.
میکا: «اسم لیان توی اون پرونده بود.»
جونگکوک با تعجب گفت:
جونگکوک: «یعنی اون از قبل توی پروندههای پلیس بوده؟»
میکا: «آره... ولی یه چیزی عجیبه.»
جیمین: «چی؟»
میکا: «من مطمئنم یه عکس از لیان دیده بودم.»
تهیونگ: «ولی چهرهش یادت نبود؟»
میکا: «نه... فقط وقتی امشب دیدمش، حس کردم قبلاً دیدمش.»
جیمین با خونسردی گفت:
جیمین: «پس باید بفهمیم چرا.»
میکا: «برای همین باید برگردم اداره.»
جیمین: «نه.»
میکا: «باز شروع کردی؟»
جیمین: «بله.»
میکا: «جیمین، من باید پرونده رو ببینم.»
جیمین: «تو الان با اون پا حتی درست راه نمیری.»
میکا: «به پای من ربطی نداره.»
جیمین: «اتفاقاً داره.»
میکا: «من خودم میتونم از پسش بربیام.»
جیمین: «مشکل همین اعتمادبهنفس اضافهته.»
میکا: «و مشکل تو اینه که فکر میکنی همه باید ازت حرفشنوی داشته باشن.»
جیمین: «همه نه.»
مکث کرد.
جیمین: «تو.»
با حرص نگاهش کردم.
میکا: «عمراً.»
جونگکوک زیر لب خندید.
جونگکوک: «این دوتا اگه همینطوری ادامه بدن، تا صبح میرسیم.»
تهیونگ: «فکر کنم تا فردا.»
جیمین بدون اینکه حتی نگاهشون کنه گفت:
جیمین: «ساکت.»
هر دو ساکت شدن.
من دوباره به پنجره نگاه کردم.
ولی یک سؤال مدام توی ذهنم تکرار میشد:
اگر گودال هنوز فعال بود...
پس چرا سالها هیچکس پیداشون نکرده بود؟
و مهمتر از اون...
چرا لیان منو میشناخت؟
ادامه دارد....
لایک کنید و نظر بدینننننن🔪🎀
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹⁹
ویو میکا_____
ماشین هنوز با سرعت از خیابونهای تاریک بوسان رد میشد.
جونگکوک پشت فرمون بود و با دقت رانندگی میکرد. تهیونگ کنار اون نشسته بود و هر چند ثانیه یکبار از آینه نگاهی به من و جیمین میانداخت.
من عقب ماشین نشسته بودم.
پام تیر میکشید و سعی میکردم چیزی بروز ندم.
جیمین هم کنارم بود؛ دستش روی پهلوش قرار داشت و صورتش مثل همیشه سرد و بیاحساس بود.
ولی میدونستم تیر خورده.
هیچکدوممون وضعیت خوبی نداشتیم.
اما ذهن من اصلاً درگیر زخمم نبود.
اون علامت...
همون علامتی که روی گردنبندهای افراد لیان دیده بودم.
چشمهام رو بستم و سعی کردم چیزی از گذشته به یاد بیارم.
یک پرونده...
یک اتاق بایگانی...
عکس چند نفر...
و وسط یکی از برگهها، دقیقاً همون علامت.
ناگهان چشمهام باز شد.
میکا زیر لب گفت:
میکا: «اون علامت مال باند... مافیایی گودال.»
تهیونگ فوراً برگشت سمت من.
تهیونگ: «چی گفتی؟»
جونگکوک: «گودال؟»
جیمین بدون اینکه چیزی بگه، نگاهم کرد.
میکا: «آره... یادم اومد.»
جونگکوک: «تو این باند رو میشناسی؟»
میکا: «نه فقط من... پلیس سالهاست دنبال این گروهه.»
تهیونگ: «پس چرا فکر میکردید نابود شدن؟»
میکا: «چون آخرین پروندهای که ازشون داشتیم، چند سال پیش بسته شد.»
جیمین آرام پرسید:
جیمین: «به چه دلیل؟»
میکا: «اعضای اصلی ناپدید شدن. هیچ مدرکی از فعالیت جدیدشون پیدا نشد.»
جیمین: «ولی الان جلوی ما بودن.»
میکا: «دقیقاً.»
چند ثانیه سکوت افتاد.
بعد جیمین پرسید:
جیمین: «لیان چی؟»
میکا کمی فکر کرد.
میکا: «اسم لیان توی اون پرونده بود.»
جونگکوک با تعجب گفت:
جونگکوک: «یعنی اون از قبل توی پروندههای پلیس بوده؟»
میکا: «آره... ولی یه چیزی عجیبه.»
جیمین: «چی؟»
میکا: «من مطمئنم یه عکس از لیان دیده بودم.»
تهیونگ: «ولی چهرهش یادت نبود؟»
میکا: «نه... فقط وقتی امشب دیدمش، حس کردم قبلاً دیدمش.»
جیمین با خونسردی گفت:
جیمین: «پس باید بفهمیم چرا.»
میکا: «برای همین باید برگردم اداره.»
جیمین: «نه.»
میکا: «باز شروع کردی؟»
جیمین: «بله.»
میکا: «جیمین، من باید پرونده رو ببینم.»
جیمین: «تو الان با اون پا حتی درست راه نمیری.»
میکا: «به پای من ربطی نداره.»
جیمین: «اتفاقاً داره.»
میکا: «من خودم میتونم از پسش بربیام.»
جیمین: «مشکل همین اعتمادبهنفس اضافهته.»
میکا: «و مشکل تو اینه که فکر میکنی همه باید ازت حرفشنوی داشته باشن.»
جیمین: «همه نه.»
مکث کرد.
جیمین: «تو.»
با حرص نگاهش کردم.
میکا: «عمراً.»
جونگکوک زیر لب خندید.
جونگکوک: «این دوتا اگه همینطوری ادامه بدن، تا صبح میرسیم.»
تهیونگ: «فکر کنم تا فردا.»
جیمین بدون اینکه حتی نگاهشون کنه گفت:
جیمین: «ساکت.»
هر دو ساکت شدن.
من دوباره به پنجره نگاه کردم.
ولی یک سؤال مدام توی ذهنم تکرار میشد:
اگر گودال هنوز فعال بود...
پس چرا سالها هیچکس پیداشون نکرده بود؟
و مهمتر از اون...
چرا لیان منو میشناخت؟
ادامه دارد....
لایک کنید و نظر بدینننننن🔪🎀
- ۴.۴k
- ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط