#عشق_یا_گلوله؟
#عشق_یا_گلوله؟
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹¹
ویو میکا_____
جیمین از جاش بلند شد.
بدون عجله، اما با قدمهای سنگین، به سمتم اومد.
من همونجا ایستادم.
نه عقب رفتم.
نه نگاهم رو دزدیدم.
همیشه فرماندهام یه جمله رو بهم میگفت:
«اگه یه قدم بری عقب، دشمن صد قدم میاد جلو... تا یه روز میفهمی دشمن رسیده دم خونهات.»
من اون جمله رو هیچوقت فراموش نکرده بودم.
جیمین چند قدم مونده به من ایستاد.
نگاهش مستقیم روی صورتم بود.
دستش رو بالا آورد و تار مویی که جلوی صورتم افتاده بود، کنار زد؛ حرکتی کوتاه و حسابشده، بیشتر شبیه یک آزمایش تا محبت.
جیمین: «رزا؟»
میکا: «بله؟»
چند ثانیه سکوت کرد.
جیمین: «به نظرم "میکا" بیشتر بهت میاد تا "رزا".»
قلبم برای یک لحظه فرو ریخت.
اما صورتم رو تغییر ندادم.
جیمین: «نظر خودت چیه؟»
میکا: «اسم که اسمِه.»
جیمین: «جواب سؤال من نبود.»
میکا: «شاید چون سؤال خوبی نبود.»
نگاهش سردتر شد.
جیمین: «پس میگی اسمت رزاست؟»
میکا: «من کی گفتم؟»
جیمین: «نگفتی.»
میکا: «پس چرا جوابم رو خودت میدی؟»
چند لحظه سکوت بینمون افتاد.
بعد جیمین یک قدم عقب رفت.
جیمین: «باهوشی.»
میکا: «ممنون.»
جیمین: «تعریف نبود.»
میکا: «منم تشخیص ندادم.》
برای چند ثانیه فقط نگاهم کرد.
بعد برگشت سمت میز و پروندهای رو برداشت.
جیمین: «فکر میکنی اگه اسم واقعیات رو از من پنهان کنی، میتونی هویتت رو هم پنهان کنی؟»
میکا: «فکر میکنم اگه چیزی رو واقعاً بدونی، لازم نیست دربارهش سؤال کنی.»
جیمین پرونده رو بست.
جیمین: «پس تو معتقدی من اسم واقعیت رو میدونم؟»
میکا: «من معتقدم تو از اون آدمایی هستی که هیچ سؤالی رو بدون جواب رها نمیکنی.»
جیمین: «درست حدس زدی.»
میکا: «پس منتظر جواب باش.»
جیمین: «چقدر صبر کنم؟»
میکا: «تا وقتی خودم تصمیم بگیرم بهت بگم.»
جیمین: «ممکنه اون روز هیچوقت نرسه.»
میکا: «ممکنه.»
جیمین چند لحظه ساکت موند.
بعد پرونده رو روی میز گذاشت.
جیمین: «امشب با من میای.»
میکا: «کجا؟»
جیمین: «اسکله.»
نگاهم ناخودآگاه ثابت موند.
اسکله...
همون جایی که علامت محموله رو دیده بودم.
جیمین خیلی آرام ادامه داد:
جیمین: «میخوام ببینم وقتی چیزی رو که دنبالش بودی جلوی چشمت میذارم... باز هم میتونی وانمود کنی برات مهم نیست.»
لبخند خیلی کوچیکی زدم.
میکا: «پس تو هم بالاخره یه چیزی رو لو دادی.»
جیمین: «چی رو؟»
میکا: «اینکه میدونی من دنبال چیام.»
جیمین نگاه سردش رو به من دوخت.
جیمین: «نه، رزا.»
مکث کرد.
جیمین: «فقط دارم میفهمم تا کجا میری.»
و من همون لحظه فهمیدم...
امشب در اسکله، فقط یک محموله منتظر ما نبود.
یک تله هم منتظر بود.
ادامه دارد....
لایک کنید و نظر بدیننننننن🔪🎀
بانو هام شرمنده برا اینکه دیر گذاشتم خوشگل هام مریض شدم ....
بخدا یادم نبود بزارم و اینکه مرسیییی برا حمایت هااااا
و اینکه چیزی نبود تا ۱۰۰۰ تا لطفا یه چندتا فالور میشم ۱۰۰۰ تا پس فالوم کن لطفا😭
شرطا رسید بهم تو کامنتا خبر بدین پرنسس هام
و اینکه خوشگلم کامنت بزاری میتونم برا پارت بعد خبرت کنم پرنسس
شرط :
لایک : ۳۳ تا
کامنت : ۱۰ تا
بازنشر : ۱۰ تا
دوستون دارم یه دنیا بایییبی 💋
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹¹
ویو میکا_____
جیمین از جاش بلند شد.
بدون عجله، اما با قدمهای سنگین، به سمتم اومد.
من همونجا ایستادم.
نه عقب رفتم.
نه نگاهم رو دزدیدم.
همیشه فرماندهام یه جمله رو بهم میگفت:
«اگه یه قدم بری عقب، دشمن صد قدم میاد جلو... تا یه روز میفهمی دشمن رسیده دم خونهات.»
من اون جمله رو هیچوقت فراموش نکرده بودم.
جیمین چند قدم مونده به من ایستاد.
نگاهش مستقیم روی صورتم بود.
دستش رو بالا آورد و تار مویی که جلوی صورتم افتاده بود، کنار زد؛ حرکتی کوتاه و حسابشده، بیشتر شبیه یک آزمایش تا محبت.
جیمین: «رزا؟»
میکا: «بله؟»
چند ثانیه سکوت کرد.
جیمین: «به نظرم "میکا" بیشتر بهت میاد تا "رزا".»
قلبم برای یک لحظه فرو ریخت.
اما صورتم رو تغییر ندادم.
جیمین: «نظر خودت چیه؟»
میکا: «اسم که اسمِه.»
جیمین: «جواب سؤال من نبود.»
میکا: «شاید چون سؤال خوبی نبود.»
نگاهش سردتر شد.
جیمین: «پس میگی اسمت رزاست؟»
میکا: «من کی گفتم؟»
جیمین: «نگفتی.»
میکا: «پس چرا جوابم رو خودت میدی؟»
چند لحظه سکوت بینمون افتاد.
بعد جیمین یک قدم عقب رفت.
جیمین: «باهوشی.»
میکا: «ممنون.»
جیمین: «تعریف نبود.»
میکا: «منم تشخیص ندادم.》
برای چند ثانیه فقط نگاهم کرد.
بعد برگشت سمت میز و پروندهای رو برداشت.
جیمین: «فکر میکنی اگه اسم واقعیات رو از من پنهان کنی، میتونی هویتت رو هم پنهان کنی؟»
میکا: «فکر میکنم اگه چیزی رو واقعاً بدونی، لازم نیست دربارهش سؤال کنی.»
جیمین پرونده رو بست.
جیمین: «پس تو معتقدی من اسم واقعیت رو میدونم؟»
میکا: «من معتقدم تو از اون آدمایی هستی که هیچ سؤالی رو بدون جواب رها نمیکنی.»
جیمین: «درست حدس زدی.»
میکا: «پس منتظر جواب باش.»
جیمین: «چقدر صبر کنم؟»
میکا: «تا وقتی خودم تصمیم بگیرم بهت بگم.»
جیمین: «ممکنه اون روز هیچوقت نرسه.»
میکا: «ممکنه.»
جیمین چند لحظه ساکت موند.
بعد پرونده رو روی میز گذاشت.
جیمین: «امشب با من میای.»
میکا: «کجا؟»
جیمین: «اسکله.»
نگاهم ناخودآگاه ثابت موند.
اسکله...
همون جایی که علامت محموله رو دیده بودم.
جیمین خیلی آرام ادامه داد:
جیمین: «میخوام ببینم وقتی چیزی رو که دنبالش بودی جلوی چشمت میذارم... باز هم میتونی وانمود کنی برات مهم نیست.»
لبخند خیلی کوچیکی زدم.
میکا: «پس تو هم بالاخره یه چیزی رو لو دادی.»
جیمین: «چی رو؟»
میکا: «اینکه میدونی من دنبال چیام.»
جیمین نگاه سردش رو به من دوخت.
جیمین: «نه، رزا.»
مکث کرد.
جیمین: «فقط دارم میفهمم تا کجا میری.»
و من همون لحظه فهمیدم...
امشب در اسکله، فقط یک محموله منتظر ما نبود.
یک تله هم منتظر بود.
ادامه دارد....
لایک کنید و نظر بدیننننننن🔪🎀
بانو هام شرمنده برا اینکه دیر گذاشتم خوشگل هام مریض شدم ....
بخدا یادم نبود بزارم و اینکه مرسیییی برا حمایت هااااا
و اینکه چیزی نبود تا ۱۰۰۰ تا لطفا یه چندتا فالور میشم ۱۰۰۰ تا پس فالوم کن لطفا😭
شرطا رسید بهم تو کامنتا خبر بدین پرنسس هام
و اینکه خوشگلم کامنت بزاری میتونم برا پارت بعد خبرت کنم پرنسس
شرط :
لایک : ۳۳ تا
کامنت : ۱۰ تا
بازنشر : ۱۰ تا
دوستون دارم یه دنیا بایییبی 💋
- ۸۱۶
- ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط