#عشق_یا_گلوله؟

#عشق_یا_گلوله؟


𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹


𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²²


ویو میکا_____


جلوی بیمارستان ایستاده بودیم.
در ماشین باز بود و من هنوز داشتم اصرار می‌کردم که می‌تونم خودم پیاده بشم.
اما دیگه حتی صدای خودم رو هم واضح نمی‌شنیدم.

سرم سنگین شده بود.
میکا: «گفتم که... خوبم.»


جونگ‌کوک: «میکا، دیگه نگو خوبم.»
تهیونگ: «واقعاً رنگت پریده.»


میکا: «همتون زیادی حساس شدین.»
یک قدم برداشتم.

درد پام شدیدتر شد.

ایستادم.
دستمو به بدنه ماشین گرفتم.
میکا: «فقط... یه لحظه.»

جیمین که خودش هم حال خوبی نداشت، از ماشین بیرون اومد.

دستش هنوز روی پهلوش بود.
جیمین: «گفتم بشین.»

میکا: «تو اول برو داخل.»

جیمین: «نه.»

میکا: «جیمین، خودت خون‌ریزی داری.»
جیمین: «تو بیشتر.»

میکا: «از کجا می‌دونی؟»

جیمین: «چون رنگت مثل دیواره.»

میکا: «چه تعریف قشنگی.»

جیمین: «تعریف نبود.»

چند ثانیه ساکت شدم.
اما ناگهان صدای اطرافم دور شد.
چراغ بیمارستان جلوی چشمم کش اومد.
دستم از روی ماشین سر خورد.


تهیونگ: «میکا؟»

میکا: «من...»

دیگه نتونستم جمله‌م رو کامل کنم.
زانو‌هام خم شد.

جونگ‌کوک سریع خودش رو رسوند و نگهم داشت.

جونگ‌کوک: «میکا!»


تهیونگ: «از حال رفت!»
جیمین فوراً جلو اومد.

جیمین: «ببرینش داخل.»

جونگ‌کوک: «خودت چی؟»
جیمین: «من بعداً.»

تهیونگ: «نه، تو هم باید بیای!»

جیمین با همان لحن سرد همیشگی گفت:
جیمین: «گفتم اول اونو ببرین.»

اما خودش هم بعد از چند قدم ایستاد.
دستش رو محکم‌تر روی پهلوش گذاشت.

جونگ‌کوک برگشت سمتش.
جونگ‌کوک: «جیمین...»

جیمین: «چیزی نیست.».

تهیونگ: «تو هم داری خون از دست میدی.»
جیمین با اخم نگاهش کرد.

جیمین: «می‌دونم.»

تهیونگ: «پس چرا وایسادی؟»

جیمین: «چون تا وقتی مطمئن نشم میکا دست پزشکه، نمی‌رم.»

جونگ‌کوک با نگرانی گفت:

جونگ‌کوک: «تو واقعاً یه‌دنده‌ای.»

جیمین: «این رو از من یاد گرفتین.»

جونگ‌کوک و تهیونگ میکا رو سریع به داخل بیمارستان بردن.
جیمین چند ثانیه تنها جلوی در ایستاد.
صورتش همچنان سرد بود.


اما فشار دستش روی پهلو بیشتر شده بود.
بعد آرام زیر لب گفت:

جیمین: «لعنتی...»


و وارد بیمارستان شد.
چند دقیقه بعد، پزشک‌ها میکا رو به بخش اورژانس بردن.

جیمین پشت در ایستاده بود.
تهیونگ بهش نگاه کرد.

تهیونگ: «باید خودت هم بشینی.»

جیمین: «نه.»

جونگ‌کوک: «جیمین، تیر خوردی.»

جیمین: «می‌دونم.»

جونگ‌کوک: «پس حداقل بذار پزشک معاینه‌ات کنه.»

جیمین چیزی نگفت.
فقط به در بسته‌ی اورژانس خیره شد.
چند لحظه بعد، صدای پزشک از داخل راهرو بلند شد:

پزشک: «همراه بیمار کجاست؟ وضعیتش نیاز به رسیدگی فوری داره.»


جیمین سرش رو بالا آورد.
برای اولین بار، نگرانی واقعی در نگاهش دیده شد.

اما قبل از اینکه چیزی بگه، زانوش کمی خم شد.

تهیونگ فوراً بازوش رو گرفت.
تهیونگ: «جیمین!»

جیمین با اخم گفت:

جیمین: «ولم کن.»

تهیونگ: «اول تو.»

جیمین: «اول میکا »

و این بار...
حتی خودش هم نتونست وانمود کنه که حالش خوبه.


ادامه دارد......


لایک کنید و نظر بدیننننن🔪🎀
دیدگاه ها (۱۰)

#عشق_یا_گلوله؟ 𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²³ویو میکا_____صدای قدم...

#در_آغوش_شیطان🩸 خلاصهدر جهانی که مرز میان انسان‌ها و موجودات...

#عشق_یا_گلوله؟ 𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²¹ویو میکا_____دیگه حتی...

#عشق_یا_گلوله؟ 𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁰ویو میکا_____ماشین با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط