پارت: 25 (بخش1)

پارت: 25 (بخش1)

**زاویه دید: هیزل**

اگر کسی چند هفته پیش بهم می‌گفت که قرار است رفتارها و نگاه‌های زین استون تبدیل بشود به تنها چیزی که در طول روز به آن فکر می‌کنم، احتمالاً با یک پوزخند سرد جوابش را می‌دادم و می‌گفتم دیوانه شده است. من همیشه دختری بودم که همه‌چیز را تحت کنترل داشت. زندگی من یک مسیر مستقیم و مشخص بود. اما زین؟ زین مثل یک زلزله‌ی خاموش بود. از آن روز طوفانی در تاریکیِ سالن کتابخونه، همه‌چیز بین ما عوض شده بود. من، هیزل ایوانز، دختری که همیشه برای هر چیزی یک توضیح منطقی داشت، حالا هیچ ایده‌ای نداشتم که این نگاه‌های خیره و سکوت‌های سنگین قرار است ما را به کجا بکشاند.

همه‌چیز از صبحِ روز بعد از طوفان شروع شد. یک تغییرِ نرم، ظریف و به شدت خطرناک.

کنار کمدم ایستاده بودم و داشتم با حرص، کتاب قطورِ تاریخم را روی قفسه‌ی بالایی جا می‌دادم. راهرو پر از سر و صدای همیشگیِ بچه‌ها بود؛ صدای کوبیده شدن درِ کمدها، خنده‌های بلند و بوی عطرِ تندِ ادکلن‌ها. سرم به کار خودم بود که لرزش ناگهانی گوشی در جیب پالتویم باعث شد از جا بپرم.
پیام از یک شماره‌ی ناشناس بود، اما من حتی یک ثانیه هم شک نکردم که از طرف کیست.

«امروز قهوه‌ت رو بدون شیر و شکر خوردی. انقدر استرست بالاست یا فقط اولِ صبحی دلت می‌خواد به خودت زجر بدی؟»

نفس تو سینه‌ام حبس شد. سرم را با شتاب آوردم بالا و نگاهم را در طول راهرو چرخاندم.
انتهای راهرو، دقیقاً کنار کمدِ تایلر ایستاده بود. یک هودیِ مشکیِ ساده تنش بود که آستین‌هایش را تا آرنج بالا زده بود و به کمد فلزی تکیه داده بود. میسون داشت با آب و تاب درباره‌ی مهمانیِ آخر هفته حرف می‌زد و دست‌هایش را در هوا تکان می‌داد، اما زین اصلاً به او نگاه نمی‌کرد. نگاهِ تاریک و بی‌تفاوتش، از روی شانه‌ی میسون، مستقیم به من قفل شده بود. هیچ اخمی تو صورتش نبود، فقط یک نگاهِ آرام، عمیق و به شدت منتظر.

قلبم یکی در میان می‌زد. با انگشت‌های یخ‌زده‌ام تند‌تند تایپ کردم: « اول اینکه به من پیام نده، دوم من به کافئینِ خالص نیاز دارم تا بتونم آدم‌های این مدرسه رو تحمل کنم. ضمناً، تو از کی تا حالا به لیوان قهوه‌ی من نگاه می‌کنی استون؟»

نگاهم هنوز به او بود. دیدم که گوشی‌اش را آورد بالا. نورِ صفحه روی صورتش افتاد و یک ثانیه بعد، گوشه‌ی لبش به یک لبخندِ خیلی محو و کج کشیده شد. از همان لبخندهایی که باعث می‌شد دخترهای مدرسه برایش غش و ضعف کنند.
گوشی‌ام دوباره لرزید « اگه پیام دوست نداری میتونم بیام پیشت رو در رو صحبت کنیم؟ بعدم من بهت اجازه نمیدم یک روز بزاری ببوسمت، بغلت کنم فرداش بهم بگی حق ندارم بهت پیام بدم»
گر گرفتگیِ صورتم را به وضوح حس کردم. سریع لبم را گاز گرفتم تا لبخندِ احمقانه‌ای که داشت روی صورتم شکل می‌گرفت را پنهان کنم. گوشی را در جیبم انداختم و درِ کمد را محکم بستم. این همان زین استونی بود که می‌شناختم؟ پسری که تا دیروز سعی می‌کرد با تکبرش مرا خرد کند، حالا داشت این‌طور راحت با من... لاس می‌زد؟

ظهر همان روز، وقتی برای فرار از شلوغیِ کافه‌تریا به کتابخانه پناه بردم، متوجهِ یک چیزِ عجیب شدم. پشت میزِ همیشگی‌ام، دقیقاً کنار چراغِ مطالعه، یک پاکتِ کوچکِ کاغذی گذاشته شده بود.
با تردید به اطراف نگاه کردم. کتابخانه تقریباً خالی بود. صندلی را کشیدم عقب و پاکت را برداشتم. بوی شکلات تازه و وانیل از آن بیرون می‌زد. داخلش یک کوکیِ بزرگِ شکلاتی بود از همان‌هایی که کافه‌ی پایینِ خیابان می‌پخت، نه آشغال‌های بدمزه‌ی بوفه‌ی مدرسه و یک دستمال کاغذی که با دست‌خطی شلخته و مردانه رویش نوشته شده بود:

«برای افتِ قندت. نمی‌خوام وسطِ خرخونی کردن واسه امتحانات غش کنی. چون اگه بیفتی، قسم می‌خورم که حوصله ندارم تا دفتر پرستاری کولت کنم.»

خنده‌ی کوتاهی از گلویم فرار کرد. دستمال کاغذی را با انگشت‌هایم لمس کردم و ناخودآگاه بوییدمش. حتی کاغذ هم بوی عطرِ تلخ و خنکِ او را می‌داد. این حرکاتِ کوچک، این *چیزهای نرمِ غیرمنتظره*، داشتند مثل یک موریانه، دیوارهای دفاعیِ قطوری را که سال‌ها دورِ خودم کشیده بودم، ذره‌ذره می‌جویدند و می‌ریختند پایین.
دیدگاه ها (۸)

پارت: 25 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*عصر همان روز، هوا به طرز ا...

پارت: 25 (بخش3) *زاویه دید: هیزل*نگاهِ زین برای یک ثانیه روی...

«پارت بعدی در راه است… ⏳✨شرط انتشار سریع:✅ 10 لایک✅ 15 کامنت...

پارت: 24 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*«زین؟» صداش زدم. انتظار دا...

پارت: 2 (بخش2)وقتی زین بالاخره به رختکن رسید، تقریباً همه رف...

پارت: 2 (بخش3) وقتی زین بالاخره به رختکن رسید، تقریباً همه ر...

میسون _ صمیمی‌ترین رفیقِ بچگی زین و بمب انرژیسن: ۱۸ ساله*MBT...

«پارت بعدی در راه است… ⏳✨شرط انتشار سریع:✅ ۱۵ لایک✅ ۲۰ کامنت...

پارت: 23 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*ساعت هشت صبح، راهروی دبیرس...

پارت: 26 (بخش2) **زاویه دید: زین**فضای راهروی اصلیِ دبیرستان...

مادر هیزل (سارا ایوانز) سن: حدود ۴۲ سالشغل: پرستار و شیفت خش...

پارت: 23 (بخش1) **زاویه دید: هیزل**آفتابِ بی‌رحمِ یکشنبه صبح...

پارت‌: 21 (بخش1) **زاویه دید: هیزل**حلقه‌ای که دور لبه‌ی است...

پارت: 23 (بخش3) **زاویه دید: هیزل*زین دقیقاً روبه‌روی من ایس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط