پارت: 24 (بخش2)
پارت: 24 (بخش2)
**زاویه دید: هیزل*
«زین؟» صداش زدم. انتظار داشتم همونجا روی میز باشه.
هیچ جوابی نداد.
دستم رو تو تاریکی دراز کردم تا بازوش یا کاپشنش رو پیدا کنم، اما دستم فقط هوا رو شکافت. نبود.
ترس مثل یه مارِ سرد دورِ معدهام پیچید. «زین؟ مسخرهبازی درنیار. اصلاً خندهدار نیست. میدونی که من از تاریکی بدم میاد... زین؟ کجایی؟»
از جام نیمخیز شدم و دستهام رو با وحشت تو هوا تکون دادم. «زین اگه داری کرم میریزی قسم میخورم که...»
حرفم تو گلوم خفه شد.
یهو از پشتِ سر، دو تا دستِ بزرگ و قدرتمند دورِ شکم و کمرم حلقه شدن. قبل از اینکه بتونم واکنشی نشون بدم، من رو محکم کشید عقب و پشتم کاملاً چسبید به یه سینهی سفت و پهن.
جیغِ خفهای کشیدم و ناخودآگاه دستهام رو گذاشتم رو دستهاش تا بازشون کنم. «ولم کن! دیوونه شدی؟»
با تمامِ زورم سعی کردم انگشتهاش رو از دورِ کمرم باز کنم، اما بازوهاش مثلِ فولاد بودن. اصلاً تکون نمیخوردن. قلبم داشت از تو سینهام میزد بیرون.
«هیشش... هیزل، آروم باش... منم. منم.»
صداش. صدای زین بود، اما فرق داشت. خشدارتر، پایینتر . صورتش رو دقیقاً برده بود لای موهام، کنارِ گردنم. میتونستم حرارتِ نفسهای تند و بریدهبریدهاش رو روی پوستِ حساسِ گردنم حس کنم. هر بار که نفس میکشید، یه لرزِ ریز از زیرِ پوستِ من رد میشد.
«زین... داری چیکار میکنی؟ ولم کن!» با یه تقَلای دیگه خواستم خودم رو بکشم بیرون، اما اون فقط حلقهی دستهاش رو دورم تنگتر کرد، جوری که قشنگ داشتم تو بغلش حل میشدم.
«خواهش میکنم...» کلمههاش مثل یه التماسِ داغ تو گوشم پیچید. «فقط یه لحظه... هیزل، تقلا نکن. فقط بذار همینطوری بمونم. خواهش میکنم.»
دستهام که داشتن روی بازوهاش تقلا میکردن، شل شدن.
«زین؟» صدام تو تاریکی میلرزید. «میشه بگی داری چه غلطی میکنی؟ .»
تازه اون موقع بود که فهمیدم. سینهای که به پشتم چسبیده بود، داشت با یه ریتمِ نامنظم بالا و پایین میشد. ضربانِ قلبش رو از پشتِ کاپشنِ چرمیش حس میکردم که داشت دیوانهوار میکوبید.
نفسِ داغش خورد به نرمهی گوشم و باعث شد چشمهام رو ببندم صورتش رو عمیقتر تو گودی گردنم فرو کرد و یه نفسِ بلندِ کشید، انگار که من تنها منبعِ اکسیژنِ تو اون اتاق بودم. «بوی تو... بوی وانیل و قهوه میده. واقعیتی. اینجایی. باعث میشه یادم نره که دارم نفس میکشم.»
کلِ گاردِ دفاعیم فرو ریخت. همهچیز دود شد و رفت هوا.
دستهام رو آروم آوردم پایین و گذاشتم روی دستهاش که دورِ شکمم قفل شده بودن. گرمای دستش از زیر بلوزم هم حس میشد.
با صدایی که به زور از گلوم درمیاومد زمزمه کردم «زین میشه ولم کنی؟»
تو همون تاریکیِ محض، وسطِ زوزهی باد، فقط صدای نفسهای اون بود و ضربانِ قلبِ من. کمکم حس کردم لرزشِ بدنش داره کمتر میشه. ریتمِ نفسهاش آرومتر شد، اما لعنتی... حتی یک سانت هم منو ول نکرد. برعکس، لبهاش رو ناخودآگاه (یا شاید هم کاملاً ارادی) یه مماسِ خیلی نرم و دیوانهکننده به پوستِ گردنم کشید.
زانوهام سست شد. «زین...»
«هوم؟» صداش الان یه بمِ خوابآلود و به شدت جذاب شده بود که داشت رسماً عقلم رو از کار مینداخت.
«اصلا خوشم نمیاد یک حرفی رو چندبار تکرار کنم ولم کن»
«نه.» دستهاش رو کمی جابهجا کرد و انگشتهای دستِ راستش آروم روی پهلوم کشیده شد. «اصلاً دلم نمیخواد این برقِ لعنتی برگرده، هیزل. تو... تو دیوونهام میکنی. میفهمی؟ وقتی اونطوری با اخم بهم زل میزنی، وقتی سعی میکنی وانمود کنی برات مهم نیستم... دلم میخواد کلِ معادلاتِ تو سرت رو به هم بریزم.»
مغزم داشت آلارم میداد، اما بدنم هیچ علاقهای به فاصلهگرفتن نداشت.
«تو... تو خیلی پررویی.» با صدای لرزون جواب دادم.
زین خندید. یه خندهی ریز که لرزشش رو تو پشتم حس کردم. «میدونم. ولی تو هم الان داری از این پررویی خوشت میاد، نه؟»
«ساکت شو زین...»
تق!
با یه صدای بلند، مهتابیها دو بار چشمک زدن و یهو نورِ سفید و تندِ سالن مثل یه سیلی خورد تو صورتمون.
برق اومده بود.
دنیا دوباره واقعی شده بود.
اما... زین ولم نکرد.
تو همون نورِ روشن، در حالی که طوفان بیرون هنوز داشت میغرید، اون همچنان منو از پشت محکم تو بغلش نگه داشته بود. صورتش هنوز کنارِ گردنم بود.
واقعیت مثل یه سطلِ آبِ یخ ریخت رو سرم. ما تو سالن کتابخونه بودیم! هر لحظه یکی میتونست از اون درِ لعنتی بیاد تو!
وحشت کردم. «زین! برق اومد. ولم کن!»
شروع کردم به تقلا کردن. دستهاش رو چنگ زدم. «ولم کن میگم! یکی میاد تو!»
«بذار بیاد.» با لجبازیِ تمام گفت و حتی منو محکمتر چسبید.
**زاویه دید: هیزل*
«زین؟» صداش زدم. انتظار داشتم همونجا روی میز باشه.
هیچ جوابی نداد.
دستم رو تو تاریکی دراز کردم تا بازوش یا کاپشنش رو پیدا کنم، اما دستم فقط هوا رو شکافت. نبود.
ترس مثل یه مارِ سرد دورِ معدهام پیچید. «زین؟ مسخرهبازی درنیار. اصلاً خندهدار نیست. میدونی که من از تاریکی بدم میاد... زین؟ کجایی؟»
از جام نیمخیز شدم و دستهام رو با وحشت تو هوا تکون دادم. «زین اگه داری کرم میریزی قسم میخورم که...»
حرفم تو گلوم خفه شد.
یهو از پشتِ سر، دو تا دستِ بزرگ و قدرتمند دورِ شکم و کمرم حلقه شدن. قبل از اینکه بتونم واکنشی نشون بدم، من رو محکم کشید عقب و پشتم کاملاً چسبید به یه سینهی سفت و پهن.
جیغِ خفهای کشیدم و ناخودآگاه دستهام رو گذاشتم رو دستهاش تا بازشون کنم. «ولم کن! دیوونه شدی؟»
با تمامِ زورم سعی کردم انگشتهاش رو از دورِ کمرم باز کنم، اما بازوهاش مثلِ فولاد بودن. اصلاً تکون نمیخوردن. قلبم داشت از تو سینهام میزد بیرون.
«هیشش... هیزل، آروم باش... منم. منم.»
صداش. صدای زین بود، اما فرق داشت. خشدارتر، پایینتر . صورتش رو دقیقاً برده بود لای موهام، کنارِ گردنم. میتونستم حرارتِ نفسهای تند و بریدهبریدهاش رو روی پوستِ حساسِ گردنم حس کنم. هر بار که نفس میکشید، یه لرزِ ریز از زیرِ پوستِ من رد میشد.
«زین... داری چیکار میکنی؟ ولم کن!» با یه تقَلای دیگه خواستم خودم رو بکشم بیرون، اما اون فقط حلقهی دستهاش رو دورم تنگتر کرد، جوری که قشنگ داشتم تو بغلش حل میشدم.
«خواهش میکنم...» کلمههاش مثل یه التماسِ داغ تو گوشم پیچید. «فقط یه لحظه... هیزل، تقلا نکن. فقط بذار همینطوری بمونم. خواهش میکنم.»
دستهام که داشتن روی بازوهاش تقلا میکردن، شل شدن.
«زین؟» صدام تو تاریکی میلرزید. «میشه بگی داری چه غلطی میکنی؟ .»
تازه اون موقع بود که فهمیدم. سینهای که به پشتم چسبیده بود، داشت با یه ریتمِ نامنظم بالا و پایین میشد. ضربانِ قلبش رو از پشتِ کاپشنِ چرمیش حس میکردم که داشت دیوانهوار میکوبید.
نفسِ داغش خورد به نرمهی گوشم و باعث شد چشمهام رو ببندم صورتش رو عمیقتر تو گودی گردنم فرو کرد و یه نفسِ بلندِ کشید، انگار که من تنها منبعِ اکسیژنِ تو اون اتاق بودم. «بوی تو... بوی وانیل و قهوه میده. واقعیتی. اینجایی. باعث میشه یادم نره که دارم نفس میکشم.»
کلِ گاردِ دفاعیم فرو ریخت. همهچیز دود شد و رفت هوا.
دستهام رو آروم آوردم پایین و گذاشتم روی دستهاش که دورِ شکمم قفل شده بودن. گرمای دستش از زیر بلوزم هم حس میشد.
با صدایی که به زور از گلوم درمیاومد زمزمه کردم «زین میشه ولم کنی؟»
تو همون تاریکیِ محض، وسطِ زوزهی باد، فقط صدای نفسهای اون بود و ضربانِ قلبِ من. کمکم حس کردم لرزشِ بدنش داره کمتر میشه. ریتمِ نفسهاش آرومتر شد، اما لعنتی... حتی یک سانت هم منو ول نکرد. برعکس، لبهاش رو ناخودآگاه (یا شاید هم کاملاً ارادی) یه مماسِ خیلی نرم و دیوانهکننده به پوستِ گردنم کشید.
زانوهام سست شد. «زین...»
«هوم؟» صداش الان یه بمِ خوابآلود و به شدت جذاب شده بود که داشت رسماً عقلم رو از کار مینداخت.
«اصلا خوشم نمیاد یک حرفی رو چندبار تکرار کنم ولم کن»
«نه.» دستهاش رو کمی جابهجا کرد و انگشتهای دستِ راستش آروم روی پهلوم کشیده شد. «اصلاً دلم نمیخواد این برقِ لعنتی برگرده، هیزل. تو... تو دیوونهام میکنی. میفهمی؟ وقتی اونطوری با اخم بهم زل میزنی، وقتی سعی میکنی وانمود کنی برات مهم نیستم... دلم میخواد کلِ معادلاتِ تو سرت رو به هم بریزم.»
مغزم داشت آلارم میداد، اما بدنم هیچ علاقهای به فاصلهگرفتن نداشت.
«تو... تو خیلی پررویی.» با صدای لرزون جواب دادم.
زین خندید. یه خندهی ریز که لرزشش رو تو پشتم حس کردم. «میدونم. ولی تو هم الان داری از این پررویی خوشت میاد، نه؟»
«ساکت شو زین...»
تق!
با یه صدای بلند، مهتابیها دو بار چشمک زدن و یهو نورِ سفید و تندِ سالن مثل یه سیلی خورد تو صورتمون.
برق اومده بود.
دنیا دوباره واقعی شده بود.
اما... زین ولم نکرد.
تو همون نورِ روشن، در حالی که طوفان بیرون هنوز داشت میغرید، اون همچنان منو از پشت محکم تو بغلش نگه داشته بود. صورتش هنوز کنارِ گردنم بود.
واقعیت مثل یه سطلِ آبِ یخ ریخت رو سرم. ما تو سالن کتابخونه بودیم! هر لحظه یکی میتونست از اون درِ لعنتی بیاد تو!
وحشت کردم. «زین! برق اومد. ولم کن!»
شروع کردم به تقلا کردن. دستهاش رو چنگ زدم. «ولم کن میگم! یکی میاد تو!»
«بذار بیاد.» با لجبازیِ تمام گفت و حتی منو محکمتر چسبید.
- ۱.۶k
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط