رمان: دوست پسرِ روانی
رمان: دوست پسرِ روانی
پارت ۱۴: تماسِ سرنوشتساز
جونگکوک بندِ چرمیِ کمربندش رو با یک حرکتِ تند و خشن بیرون کشید. صدایِ لغزیدنِ چرم تویِ فضایِ ساکتِ اتاق، مثلِ صدایِ کشیده شدنِ چاقو رویِ سنگ بود. تمامِ بدنم منقبض شده بود؛ نمیدونستم قراره چه اتفاقی بیفته، ولی مطمئن بودم هیچکدومش قرار نیست خوب باشه.
اون کمربند رو دورِ دستش پیچید. نگاهش تاریک بود، انگار داشت تویِ ذهنش تصمیمی میگرفت که حتی خودش هم براش تردید داشت. همونطور که فاصلهاش رو با من حفظ کرده بود، یهو دستش رو با قدرتِ تمام بالا برد و کمربند رو با شدتِ وحشتناکی رویِ دستهیِ صندلی، درست چند میلیمتر بالاتر از شونهام کوبید.
تـِـرق!
صدایِ برخوردِ چرم با چوبِ صندلی انقدر بلند بود که از ترس تویِ جام پریدم و چشمهام رو محکم بستم. ضربانِ قلبم انگار داشت قفسهیِ سینهام رو میشکافت. صدایِ نفسهایِ تندِ جونگکوک رو بالایِ سرم حس میکردم. انتظار داشتم ضربهیِ دوم رو به خودم بزنه، اما درست همون لحظه…
صدایِ لرزشِ ممتد و تیزِ گوشیاش تویِ فضایِ اتاق پیچید.
اون صدایِ دیجیتالی و سرد، مثلِ یک پتکِ سنگین، سکوتِ کشنده رو شکست. جونگکوک خشکش زد. دستش هنوز تویِ هوا بود، کمربند تویِ مشتش مچاله شده بود و نگاهش هنوز رویِ صورتِ من بود. یک ثانیه… دو ثانیه… گوشی همچنان با سماجت میلرزید.
جونگکوک با غیظ، دندونهاش رو رویِ هم فشرد. اون از اون آدمهایی بود که از مزاحمت متنفر بود، مخصوصاً وقتی داشت «بازیاش» رو پیش میبرد. با دستِ دیگهاش گوشی رو از جیبش بیرون آورد. با دیدنِ اسمِ رویِ صفحهیِ نمایش، اخمهاش تویِ هم گره خورد.
به جایِ اینکه تماس رو قطع کنه، نگاهی به من انداخت. نگاهش هنوز همونقدر ترسناک بود، اما یه خستگیِ خاصی تویِ چشمهاش نشست. دکمهیِ پاسخ رو زد و همونطور که از اتاق میرفت بیرون، گفت:
«همینجا میمونی. تکون نمیخوری.»
صدایِ قدمهاش که دور شد، صدایِ خشنِ حرف زدنش پشتِ تلفن رو شنیدم. چیزی دربارهیِ «محمولهیِ گمشده» میگفت. درِ سنگینِ اتاق با صدایِ بلندی پشتِ سرش قفل شد.
من تنها موندم. تویِ اون اتاقِ تاریک، با صدایِ تپشِ قلبِ خودم و تهماندهیِ بویِ تلخِ عطرِ جونگکوک که هنوز تویِ هوا بود. اون رفته بود، اما ترسِ حضورش مثلِ یک سایهیِ سنگین، رویِ دیوارههایِ اتاق حک شده بود. من سالم مونده بودم، اما میدونستم این فقط وقتخریدن بود. یه طوفانِ بزرگتر در راه بود…
[پایان پارت ۱۴]
پارت ۱۴: تماسِ سرنوشتساز
جونگکوک بندِ چرمیِ کمربندش رو با یک حرکتِ تند و خشن بیرون کشید. صدایِ لغزیدنِ چرم تویِ فضایِ ساکتِ اتاق، مثلِ صدایِ کشیده شدنِ چاقو رویِ سنگ بود. تمامِ بدنم منقبض شده بود؛ نمیدونستم قراره چه اتفاقی بیفته، ولی مطمئن بودم هیچکدومش قرار نیست خوب باشه.
اون کمربند رو دورِ دستش پیچید. نگاهش تاریک بود، انگار داشت تویِ ذهنش تصمیمی میگرفت که حتی خودش هم براش تردید داشت. همونطور که فاصلهاش رو با من حفظ کرده بود، یهو دستش رو با قدرتِ تمام بالا برد و کمربند رو با شدتِ وحشتناکی رویِ دستهیِ صندلی، درست چند میلیمتر بالاتر از شونهام کوبید.
تـِـرق!
صدایِ برخوردِ چرم با چوبِ صندلی انقدر بلند بود که از ترس تویِ جام پریدم و چشمهام رو محکم بستم. ضربانِ قلبم انگار داشت قفسهیِ سینهام رو میشکافت. صدایِ نفسهایِ تندِ جونگکوک رو بالایِ سرم حس میکردم. انتظار داشتم ضربهیِ دوم رو به خودم بزنه، اما درست همون لحظه…
صدایِ لرزشِ ممتد و تیزِ گوشیاش تویِ فضایِ اتاق پیچید.
اون صدایِ دیجیتالی و سرد، مثلِ یک پتکِ سنگین، سکوتِ کشنده رو شکست. جونگکوک خشکش زد. دستش هنوز تویِ هوا بود، کمربند تویِ مشتش مچاله شده بود و نگاهش هنوز رویِ صورتِ من بود. یک ثانیه… دو ثانیه… گوشی همچنان با سماجت میلرزید.
جونگکوک با غیظ، دندونهاش رو رویِ هم فشرد. اون از اون آدمهایی بود که از مزاحمت متنفر بود، مخصوصاً وقتی داشت «بازیاش» رو پیش میبرد. با دستِ دیگهاش گوشی رو از جیبش بیرون آورد. با دیدنِ اسمِ رویِ صفحهیِ نمایش، اخمهاش تویِ هم گره خورد.
به جایِ اینکه تماس رو قطع کنه، نگاهی به من انداخت. نگاهش هنوز همونقدر ترسناک بود، اما یه خستگیِ خاصی تویِ چشمهاش نشست. دکمهیِ پاسخ رو زد و همونطور که از اتاق میرفت بیرون، گفت:
«همینجا میمونی. تکون نمیخوری.»
صدایِ قدمهاش که دور شد، صدایِ خشنِ حرف زدنش پشتِ تلفن رو شنیدم. چیزی دربارهیِ «محمولهیِ گمشده» میگفت. درِ سنگینِ اتاق با صدایِ بلندی پشتِ سرش قفل شد.
من تنها موندم. تویِ اون اتاقِ تاریک، با صدایِ تپشِ قلبِ خودم و تهماندهیِ بویِ تلخِ عطرِ جونگکوک که هنوز تویِ هوا بود. اون رفته بود، اما ترسِ حضورش مثلِ یک سایهیِ سنگین، رویِ دیوارههایِ اتاق حک شده بود. من سالم مونده بودم، اما میدونستم این فقط وقتخریدن بود. یه طوفانِ بزرگتر در راه بود…
[پایان پارت ۱۴]
- ۱.۰k
- ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط