رمان: دوست پسرِ روانی
رمان: دوست پسرِ روانی
پارت سوم: پژواکِ یک کابوس
حالا یک سال از اون شبِ لعنتی گذشته بود. یک سالی که زندگیام به کلی تغییر کرد. ازدواجم با مینگیو، مثلِ یه مُسکنِ قوی روی زخمهایِ روحم بود. اولش میترسیدم؛ همهاش فکر میکردم نکنه مینگیو هم مثلِ جونگکوک باشه؟ نکنه اون هم یه قاتلِ پنهان باشه؟ اما زمان ثابت کرد که اشتباه میکردم. مینگیو مهربون، بخشنده و به شدت دلسوز بود. اون دقیقاً نقطه مقابلِ جونگکوک بود؛ امن، قابل اعتماد و گرم.
امروز مینگیو سرِ کار بود و من توی خونه از بیحوصلگی داشتم دیوونه میشدم. گوشی رو برداشتم و بهش زنگ زدم.
-الو؟
-سلام!
-آه… سلام عزیزم. کاری داشتی؟
-مینگیو… حوصلم به سر رفت.
مینگیو با خنده پرسید:
-حوصلت به چی سر رفته؟
-به سر!
صدایِ خندههایِ ریزش رو شنیدم. پرسید:
-خب… الان میخوای من برات چیکار کنم تهیونگ؟
با لحنی کیوت گفتم:
-میشه برم خرید؟
-نه.
-لطفاً! همین یک دفعه، توروخدا؟
یه آهِ بلند کشید و تسلیم شد:
-آه… خدایِ من… باشه، برو.
با ذوق گفتم:
-مرسی! بای!
-خداحافظ.
تماس رو قطع کردم و سریع آماده شدم. با دو تا بادیگارد و ماشینِ مینگیو راه افتادم سمتِ مرکز خرید. وقتی رسیدیم، به بادیگاردها گفتم که برن و خودم تنها برم؛ بهشون قول دادم که وقتی کارم تموم شد بهشون زنگ بزنم.
واردِ اون پاساژِ بزرگ و مجلل شدم. انقدر وسیع بود که نمیدونستم از کجا شروع کنم. ویترینها پر از لباسهایِ رنگارنگ و جذاب بود که هر کدومشون آدم رو وسوسه میکرد. واردِ یکی از فروشگاههایِ شیک شدم. فروشنده با لبخند جلو اومد:
-خوش اومدید.
-ممنون.
-هر لباسی پسند کردید بگید تا قیمتش رو براتون بگم.
-اوکی.
شروع کردم به گشتن بینِ رگالها. غرق در آرامشِ خرید بودم و داشتم به پارچهیِ ابریشمیِ یه کتِ قشنگ دست میکشیدم که یهو…
صدایِ سوت.
یه صدایِ سوتِ آشنا.
اولش فکر کردم فقط تویِ ذهنمه، اما نه… صدا واقعی بود.ضربانِ قلبم یکدفعه رفت رویِ هزار. اون ملودی… اون ریتمِ خاص… خیلی آشنا بود. انگار هزار بار شنیده بودمش.
کمکم فکر کردم… این سوت… این سوتِ جونگکوک بود.
[پایان پارت ۳]
پارت سوم: پژواکِ یک کابوس
حالا یک سال از اون شبِ لعنتی گذشته بود. یک سالی که زندگیام به کلی تغییر کرد. ازدواجم با مینگیو، مثلِ یه مُسکنِ قوی روی زخمهایِ روحم بود. اولش میترسیدم؛ همهاش فکر میکردم نکنه مینگیو هم مثلِ جونگکوک باشه؟ نکنه اون هم یه قاتلِ پنهان باشه؟ اما زمان ثابت کرد که اشتباه میکردم. مینگیو مهربون، بخشنده و به شدت دلسوز بود. اون دقیقاً نقطه مقابلِ جونگکوک بود؛ امن، قابل اعتماد و گرم.
امروز مینگیو سرِ کار بود و من توی خونه از بیحوصلگی داشتم دیوونه میشدم. گوشی رو برداشتم و بهش زنگ زدم.
-الو؟
-سلام!
-آه… سلام عزیزم. کاری داشتی؟
-مینگیو… حوصلم به سر رفت.
مینگیو با خنده پرسید:
-حوصلت به چی سر رفته؟
-به سر!
صدایِ خندههایِ ریزش رو شنیدم. پرسید:
-خب… الان میخوای من برات چیکار کنم تهیونگ؟
با لحنی کیوت گفتم:
-میشه برم خرید؟
-نه.
-لطفاً! همین یک دفعه، توروخدا؟
یه آهِ بلند کشید و تسلیم شد:
-آه… خدایِ من… باشه، برو.
با ذوق گفتم:
-مرسی! بای!
-خداحافظ.
تماس رو قطع کردم و سریع آماده شدم. با دو تا بادیگارد و ماشینِ مینگیو راه افتادم سمتِ مرکز خرید. وقتی رسیدیم، به بادیگاردها گفتم که برن و خودم تنها برم؛ بهشون قول دادم که وقتی کارم تموم شد بهشون زنگ بزنم.
واردِ اون پاساژِ بزرگ و مجلل شدم. انقدر وسیع بود که نمیدونستم از کجا شروع کنم. ویترینها پر از لباسهایِ رنگارنگ و جذاب بود که هر کدومشون آدم رو وسوسه میکرد. واردِ یکی از فروشگاههایِ شیک شدم. فروشنده با لبخند جلو اومد:
-خوش اومدید.
-ممنون.
-هر لباسی پسند کردید بگید تا قیمتش رو براتون بگم.
-اوکی.
شروع کردم به گشتن بینِ رگالها. غرق در آرامشِ خرید بودم و داشتم به پارچهیِ ابریشمیِ یه کتِ قشنگ دست میکشیدم که یهو…
صدایِ سوت.
یه صدایِ سوتِ آشنا.
اولش فکر کردم فقط تویِ ذهنمه، اما نه… صدا واقعی بود.ضربانِ قلبم یکدفعه رفت رویِ هزار. اون ملودی… اون ریتمِ خاص… خیلی آشنا بود. انگار هزار بار شنیده بودمش.
کمکم فکر کردم… این سوت… این سوتِ جونگکوک بود.
[پایان پارت ۳]
- ۱.۱k
- ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط