📖 رمان: گرفتار تو ✨

📖 رمان: گرفتار تو ✨
پارت بیست و یکم: شورشِ کوچک و مراقبت‌هایِ سمی 🥀🩺
هنوز چند ساعت بیشتر از رفتنِ جونگ‌کوک نگذشته بود. توی همون اتاقِ تاریک و نمور بودم که با یه نورِ ضعیف از گوشهٔ در روشن می‌شد. بدنم… خدای من، بدنم دیگه باهام حرف نمی‌زد. فقط درد بود. هر بار که نفس می‌کشیدم، قفسهٔ سینه‌ام مثلِ یه دستگاهِ کهنه صدایِ خس‌خس می‌داد. تب داشتم؛ یه تبِ سوزان که باعث می‌شد مدام بینِ خواب و بیداری پرسه بزنم.

داشتم با خودم فکر می‌کردم: “فردا که بیاد، باید چی بگم؟ باید همون عروسکی باشم که می‌خواد؟”

هنوز افکارم به سرانجام نرسیده بود که صدایِ آشنایی از راهرو شنیدم. یه صدایِ جیغِ ریز و نترس. صدایِ پاهایِ کوچیکی که با عجله می‌دویدن.

«داداشی! داداشی کجایی؟»

چشمام رو باز کردم. اون‌جین؟ چطور اومده بود اینجا؟ مگه بادیگاردها نبرده بودنش توی اتاقش؟

قبل از اینکه بتونم حتی اسمی صدا بزنم، درِ فلزی با صدایِ تندی باز شد. اون‌جین با چشمایِ وحشت‌زده و صورتی که از گریه خیس بود، پرید توی اتاق. نگاهش که به من افتاد، رنگ از صورتش پرید.

«داداشی!»

دویید سمتم و خودش رو انداخت توی بغلم. از شدتِ دردی که توی بدنم پیچید، نفسم بند اومد، اما دستم رو دورش حلقه کردم.

«اون‌جین… تو… تو اینجا چیکار می‌کنی؟ برو… زود برو بیرون…»

صدایِ خشن و سردی از پشتِ سرش توی اتاق پیچید:

«بهت گفتم تو اتاقِ خودت بمونی، دخترهٔ کوچولو.»

جونگ‌کوک بود. توی آستانهٔ در ایستاده بود، با همون نگاهِ برنده و اخم‌هایِ درهم‌رفته. اون‌جین بدون اینکه حتی برگرده، با صدایِ لرزون اما محکمی فریاد زد:

«تو… تو خیلی بدی! داداشی رو زدی؟ چرا زدی؟»

جونگ‌کوک انگار برایِ لحظه‌ای هنگ کرده بود. اون عادت داشت همه ازش بترسن، اما این بچه… این بچه داشت بهش دستور می‌داد.

«برو بیرون، اون‌جین. این به تو ربطی نداره.»

اون‌جین بلند شد و ایستاد جلویِ من، انگار می‌خواست با تنِ کوچیکش از من دفاع کنه.
دیدگاه ها (۰)

ادامه پارت ۲۱

📖 رمان: گرفتار تو ✨پارت بیست و دوم: نقابِ شیشه‌ای و حقیقتِ ت...

ادامه پارت ۲۰ قسمت دوم

ادامه پارت ۲۰ قسمت اول

📖 رمان: گرفتار تو ✨پارت بیستم: عروسکِ شکسته و تهدیدِ آخر 🎭⚠️...

📖 رمان: گرفتار تو ✨پارت بیست و چهارم: سمفونیِ سکوت و اعترافِ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط