FALLEN ECHOES

FALLEN ECHOES

Part 10

هیونجین تمام شب را بیدار ماند.

عکس روی میز بود.

نور کم‌رنگ چراغ مطالعه روی نوشته پشت آن افتاده بود.

«مهم نیست چه اتفاقی بیفته... من همیشه ازت محافظت می‌کنم.»

او بارها و بارها آن جمله را خواند.

خط، بدون شک متعلق به خودش بود.

اما چرا چنین چیزی نوشته بود؟

و برای چه کسی؟

هرچه بیشتر فکر می‌کرد، بیشتر به یک پاسخ می‌رسید.

فیلیکس.

اما هنوز حاضر نبود این نتیجه را بپذیرد.

چون اگر درست بود، معنایش این بود که همه اطرافیانش سال‌ها حقیقت را از او پنهان کرده‌اند.

---

صبح روز بعد، هیونجین تصمیم گرفت سراغ کسی برود که قبل از حادثه نزدیک‌ترین همکارش بوده است.

نام او را از میان پرونده‌های قدیمی پیدا کرده بود.

هان سونگ‌وو.

مردی که سال‌ها دستیار شخصی او در شرکت بود.

اما درست یک ماه بعد از حادثه استعفا داده بود.

هیونجین پس از کمی جست‌وجو، آدرس او را پیدا کرد.

خانه‌ای کوچک در حاشیه شهر.

وقتی زنگ در را زد، مردی حدوداً سی‌وپنج ساله در را باز کرد.

لحظه‌ای که چشمش به هیونجین افتاد، رنگ از صورتش پرید.

«مدیر هوانگ...؟»

هیونجین مستقیم به او نگاه کرد.

«باید باهات صحبت کنم.»

---

چند دقیقه بعد، هر دو در اتاق نشیمن نشسته بودند.

سونگ‌وو آشکارا مضطرب بود.

دست‌هایش هنگام برداشتن فنجان چای می‌لرزید.

هیونجین متوجه این موضوع شد.

«از چی می‌ترسی؟»

مرد فوراً جواب داد:

«از هیچ‌چی.»

اما دروغ می‌گفت.

و هر دو این را می‌دانستند.

---

هیونجین عکس را روی میز گذاشت.

«اینو می‌شناسی؟»

سونگ‌وو به عکس نگاه کرد.

چشم‌هایش برای لحظه‌ای پر از غم شد.

«آره...»

«اون شب چی اتفاق افتاد؟»

مرد سکوت کرد.

سکوتی طولانی.

آن‌قدر طولانی که هیونجین فکر کرد قرار نیست پاسخی بشنود.

اما بالاخره سونگ‌وو آهی کشید.

«اون شب قرار نبود هیچ‌کدومتون اونجا باشین.»

هیونجین اخم کرد.

«هیچ‌کدوممون؟»

سونگ‌وو فوراً فهمید چه گفته است.

و رنگش پرید.

انگار ناخواسته چیزی را لو داده بود.

---

هیونجین جلوتر خم شد.

«منظورت کیه؟»

سونگ‌وو نگاهش را پایین انداخت.

«نمی‌تونم چیزی بگم.»

«چرا؟»

«چون اگر بفهمن باهات حرف زدم...»

جمله‌اش نیمه‌کاره ماند.

اما ترس در صدایش کاملاً واضح بود.

هیونجین برای اولین بار متوجه شد موضوع از چیزی که تصور می‌کرد بزرگ‌تر است.

خیلی بزرگ‌تر.

---

وقتی از خانه سونگ‌وو بیرون آمد، آسمان کم‌کم تاریک می‌شد.

او پاسخ‌های زیادی نگرفته بود.

اما یک نکته مهم را فهمیده بود.

در شب حادثه، شخص دیگری هم همراه او بوده است.

شخصی که نامش هنوز گفته نشده بود.

شخصی که ظاهراً نقش مهمی در تمام این ماجرا داشت.

---

همان شب، وقتی به عمارت برگشت، متوجه شد فیلیکس در سالن منتظرش نشسته است.

به محض دیدن او بلند شد.

«کجا بودی؟»

در صدایش نگرانی موج می‌زد.

هیونجین برای لحظه‌ای مکث کرد.

بعد گفت:

«فقط دنبال چند تا جواب بودم.»

فیلیکس نگاه عجیبی به او انداخت.

انگار چیزی را حدس زده باشد.

اما چیزی نگفت.

---

وقتی هیونجین از کنار او رد شد تا به اتاقش برود، ناگهان صدایی در ذهنش پیچید.

یک خاطره.

خیلی کوتاه.

خیلی مبهم.

اما واقعی.

صدای خودش بود.

صدایی که با اضطراب فریاد می‌زد:

«فیلیکس! مراقب باش!»

هیونجین همان‌جا خشکش زد.

قلبش محکم به سینه‌اش کوبید.

نامی که در آن خاطره شنیده بود...

فیلیکس بود.

و برای اولین بار، حادثه و فیلیکس در ذهنش به هم گره خوردند.

اما هنوز نمی‌دانست چرا.

و هنوز تا حقیقت کامل، راه درازی باقی مانده بود...(ادامه دارد)








بفرمایید😭😭😭ببخشید دیر گذاشتم 😭😭
خیلییی بد شدههههه ولی اگر دوس داشتید منتظر پارت بعدی هیونی باشید ✨️🙃🎀🥟










#Hyunjin
دیدگاه ها (۲)

رمان جدیدددد ببخشید دیر شددد😭😭😭اسم:SLAVES نویسنده : هیونتعدا...

FALLEN ECHOESPart 7صبح روز بعد، هیونجین با وجود اینکه فقط چن...

FALLEN ECHOESPart 6فیلیکس بعد از چند دقیقه اتاق را ترک کرد.ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط