#my.FUCKER.mafai. Part 3
#my.FUCKER.mafai. Part 3
(از قبل براش برنامه ریزی کرده بودم و هی نوشتم و. ادیت زدم پس حس میکنم خوب شده🤓☝️)
سکوت سنگینی تمام بار را فرا گرفت.
هیچکس جرئت نفس کشیدن نداشت.
هیونجین بدون اینکه حتی یک کلمه دیگر بگوید، قدمی به سمت فیلیکس برداشت.
فیلیکس ناخودآگاه یک قدم عقب رفت.
«آ... آقا؟»
اما قبل از اینکه فرصت کند چیزی بگوید، هیونجین مچ دستش را گرفت.
محکم...
اما نه آنقدر که آسیبی بزند.
«با من میای.»
فیلیکس با تعجب دستش را عقب کشید.
«صبر کنید! من هنوز شیفتم تموم نشده... شما کی هستین؟ اصلاً چرا—»
هیونجین حتی نگاهش هم نکرد.
در را باز کرد و از بار بیرون رفت، در حالی که هنوز دست فیلیکس را رها نکرده بود.
صدای اعتراض فیلیکس در هوای سرد شب گم شد.
«ولم کنید! دارین اشتباه میکنین!»
افراد داخل بار فقط نگاه میکردند.
هیچکس جرئت نداشت جلوی هوانگ هیونجین بایستد.
جوهون از دور صحنه را تماشا میکرد و لبخند محوی روی لب داشت.
«پس بالاخره... نقطهضعفت رو پیدا کردم.»
...
ماشین مشکی لوکس کنار خیابان منتظر بود.
راننده با دیدن هیونجین فوراً پیاده شد و در عقب را باز کرد.
هیونجین بدون هیچ توضیحی، فیلیکس را به داخل ماشین هدایت کرد.
فیلیکس نفسنفس میزد.
«حداقل بگین منو کجا میبرین!»
هیچ جوابی.
«شما واقعاً کی هستین؟»
سکوت.
«اگه این یه شوخیه، اصلاً خندهدار نیست.»
باز هم سکوت.
هیونجین فقط نگاهش را به جاده دوخت.
صورتش هیچ احساسی را نشان نمیداد؛ انگار صدای اعتراضهای فیلیکس اصلاً به گوشش نمیرسید.
داخل ماشین فقط صدای موتور و باران آرامی که روی شیشه میبارید شنیده میشد.
هر دقیقهای که میگذشت، اضطراب فیلیکس بیشتر میشد.
بعد از مدتی، دروازههای عظیم یک عمارت باشکوه آرامآرام باز شدند.
ماشین وارد محوطه شد.
فیلیکس با چشمانی گرد به ساختمان خیره ماند.
«این... اینجا کجاست؟»
ماشین مقابل ورودی اصلی متوقف شد.
هیونجین بالاخره کمربندش را باز کرد و برای اولین بار از لحظهی خروج از بار، نگاهش را به فیلیکس دوخت.
نگاهی آرام...
اما غیرقابلخواندن.
بدون اینکه حتی یک کلمه بگوید، در ماشین را باز کرد و پیاده شد.
فیلیکس هنوز هزاران سؤال بیجواب در ذهنش داشت.
و درست همان لحظه، درهای بزرگ عمارت آرامآرام باز شدند ولی قبل از اینکه حتی فیلیکس بتونه پیاده شه هیونجین ل.ب هاش رو مح.کم به ل.ب هاش کوبی.د و....(ادامه دارد)
شرایط پارت بعدی✨️: ۳۰ تا لایک و ۷۵ تا کامنت✨️
از قسمت شرایط خوشم میاد🗿
امیدوارم دوسش داشته باشید و منتظر پارت های بعدی هیونی باشید بانو های من😭🥟🥝💖
حواستون باشهععع امروز دوتا رمان دادممممم
اسلاید دوم: وایب هیونجین تو رمان
اسلاید سوم: وایب هیونلیکس تو رمان
اسلاید چهارم(اخر): وایب فیلیکس تو رمان
#Hyunjin
(از قبل براش برنامه ریزی کرده بودم و هی نوشتم و. ادیت زدم پس حس میکنم خوب شده🤓☝️)
سکوت سنگینی تمام بار را فرا گرفت.
هیچکس جرئت نفس کشیدن نداشت.
هیونجین بدون اینکه حتی یک کلمه دیگر بگوید، قدمی به سمت فیلیکس برداشت.
فیلیکس ناخودآگاه یک قدم عقب رفت.
«آ... آقا؟»
اما قبل از اینکه فرصت کند چیزی بگوید، هیونجین مچ دستش را گرفت.
محکم...
اما نه آنقدر که آسیبی بزند.
«با من میای.»
فیلیکس با تعجب دستش را عقب کشید.
«صبر کنید! من هنوز شیفتم تموم نشده... شما کی هستین؟ اصلاً چرا—»
هیونجین حتی نگاهش هم نکرد.
در را باز کرد و از بار بیرون رفت، در حالی که هنوز دست فیلیکس را رها نکرده بود.
صدای اعتراض فیلیکس در هوای سرد شب گم شد.
«ولم کنید! دارین اشتباه میکنین!»
افراد داخل بار فقط نگاه میکردند.
هیچکس جرئت نداشت جلوی هوانگ هیونجین بایستد.
جوهون از دور صحنه را تماشا میکرد و لبخند محوی روی لب داشت.
«پس بالاخره... نقطهضعفت رو پیدا کردم.»
...
ماشین مشکی لوکس کنار خیابان منتظر بود.
راننده با دیدن هیونجین فوراً پیاده شد و در عقب را باز کرد.
هیونجین بدون هیچ توضیحی، فیلیکس را به داخل ماشین هدایت کرد.
فیلیکس نفسنفس میزد.
«حداقل بگین منو کجا میبرین!»
هیچ جوابی.
«شما واقعاً کی هستین؟»
سکوت.
«اگه این یه شوخیه، اصلاً خندهدار نیست.»
باز هم سکوت.
هیونجین فقط نگاهش را به جاده دوخت.
صورتش هیچ احساسی را نشان نمیداد؛ انگار صدای اعتراضهای فیلیکس اصلاً به گوشش نمیرسید.
داخل ماشین فقط صدای موتور و باران آرامی که روی شیشه میبارید شنیده میشد.
هر دقیقهای که میگذشت، اضطراب فیلیکس بیشتر میشد.
بعد از مدتی، دروازههای عظیم یک عمارت باشکوه آرامآرام باز شدند.
ماشین وارد محوطه شد.
فیلیکس با چشمانی گرد به ساختمان خیره ماند.
«این... اینجا کجاست؟»
ماشین مقابل ورودی اصلی متوقف شد.
هیونجین بالاخره کمربندش را باز کرد و برای اولین بار از لحظهی خروج از بار، نگاهش را به فیلیکس دوخت.
نگاهی آرام...
اما غیرقابلخواندن.
بدون اینکه حتی یک کلمه بگوید، در ماشین را باز کرد و پیاده شد.
فیلیکس هنوز هزاران سؤال بیجواب در ذهنش داشت.
و درست همان لحظه، درهای بزرگ عمارت آرامآرام باز شدند ولی قبل از اینکه حتی فیلیکس بتونه پیاده شه هیونجین ل.ب هاش رو مح.کم به ل.ب هاش کوبی.د و....(ادامه دارد)
شرایط پارت بعدی✨️: ۳۰ تا لایک و ۷۵ تا کامنت✨️
از قسمت شرایط خوشم میاد🗿
امیدوارم دوسش داشته باشید و منتظر پارت های بعدی هیونی باشید بانو های من😭🥟🥝💖
حواستون باشهععع امروز دوتا رمان دادممممم
اسلاید دوم: وایب هیونجین تو رمان
اسلاید سوم: وایب هیونلیکس تو رمان
اسلاید چهارم(اخر): وایب فیلیکس تو رمان
#Hyunjin
- ۲.۲k
- ۱۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط