#my.FUCKER.mafai. part7

#my.FUCKER.mafai. part7


تلفن هیونجین ناگهان زنگ خورد و سکوت سنگین اتاق را شکست.

هیونجین برای چند ثانیه فقط به صفحه‌ی گوشی خیره ماند.

رنگ صورتش تغییر کرد؛ آن‌قدر کم که اگر فیلیکس حواسش جمع نبود، متوجه نمی‌شد.

اما فیلیکس دید.

اسم روی صفحه را دید.

«هان جیسونگ...»

لبخند هیونجین کاملاً محو شد.

فیلیکس با صدایی لرزان گفت:
«هان...؟»

هیونجین سریع گوشی را برداشت و از اتاق فاصله گرفت.

اما قبل از اینکه در را ببندد، صدای هان از پشت تلفن شنیده شد.

«هیونجین، گوش کن. وقت نداریم.»

هیونجین اخم کرد.

«چی شده؟»

چند ثانیه سکوت برقرار شد.

بعد هان با صدایی آرام اما مضطرب گفت:
«اونا فهمیدن فیلیکس کجاست.»

چشم‌های هیونجین ناگهان تیره شد.

«کی؟»

«همون‌هایی که فکر می‌کردیم سال‌ها پیش نابود شدن.»

هیونجین مشت‌هایش را فشرد.

«اسمشون رو بگو.»

هان نفس عمیقی کشید.

«خانواده‌ی فیلیکس.»

فیلیکس که پشت در ایستاده بود، با شنیدن این جمله خشکش زد.

خانواده‌اش؟

مگر همه‌ی آن‌ها...

هیونجین آرام پرسید:
«مطمئنی؟»

هان جواب داد:
«صددرصد.»

هیونجین نگاهی به فیلیکس انداخت.

برای اولین بار، چیزی شبیه نگرانی در چشمانش دیده می‌شد.

تماس را قطع کرد و به سمت فیلیکس برگشت.

فیلیکس عقب رفت.

«چی گفت؟»

هیونجین جواب نداد.

«هیونجین... چی گفت؟»

هیونجین چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت:

«باید از اینجا بریم.»

صدای شلیک از بیرون ساختمان بلند شد.

هر دو برای یک لحظه خشکشان زد.

بعد صدای چند نفر از طبقه‌ی پایین شنیده شد.

«اتاق‌ها رو بگردید!»

هیونجین فوراً چراغ اتاق را خاموش کرد.

دستش را جلوی دهان فیلیکس گذاشت و او را پشت دیوار کشید.

صدای قدم‌ها هر لحظه نزدیک‌تر می‌شد.

فیلیکس با ترس به هیونجین نگاه کرد.

این بار ترس در چشمان هیونجین هم دیده می‌شد.

اما نه برای خودش.

برای فیلیکس.

هیونجین آرام در گوشش گفت:

«هر اتفاقی افتاد، از من فاصله نگیر.»

دستگیره‌ی در شروع به چرخیدن کرد.

و درست قبل از اینکه در باز شود، صدای هان از بی‌سیم داخل جیب هیونجین پیچید:

«هیونجین... یه چیز دیگه هم هست.»

هیونجین بی‌حرکت ماند.

هان گفت:

«اون‌ها تنها نیستن.»

صدای انفجار کوچکی از راهرو آمد.

و در اتاق، ناگهان باز شد...

اما کسی که پشت در ایستاده بود، یکی از افراد هیونجین نبود.

فیلیکس با دیدنش نفسش بند آمد.

چون آن شخص را می‌شناخت.

خیلی خوب.

«...مامان؟»

هیونجین یهو جلو امد و......(ادامه دارد)






شرایط: ۸۰ تا کامنت و ۳۰ تا لایک💆🏻‍♀️🎀








#Hyunjin
دیدگاه ها (۲۰)

𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐏𝐀𝐂𝐓Part 23صدای باران روی شیشه‌ی اتاق کنترل می‌خورد.فل...

𝒲𝒽𝑒𝓃 𝐿𝒾𝑔𝒽𝓉 𝑀𝑒𝑒𝓉𝓈 𝒮𝒽𝒶𝒹𝑜𝓌Part 9همه‌ ی افراد قصر به حالت آماده‌...

پارت ۲۶ | نفر چهارمجونکوک آرام برگشت.نفر چهارم درست پشت سرش ...

RESPECT OR DIE : پارت نهمپشت عکس یک جمله نوشته شده بود:«اگر ...

پارت ۴ | آن شبهلیا هنوز دستش روی سرش بود.تصویرهایی کوتاه و ن...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_4 فصل دوم | قان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط