FALLEN ECHOES

FALLEN ECHOES

Part 11

هیونجین آن شب تا دیر وقت بیدار ماند.

صدایی که در ذهنش شنیده بود، لحظه‌ای رهایش نمی‌کرد.

«فیلیکس! مراقب باش!»

فقط چند کلمه بود.

اما واقعی به نظر می‌رسید.

اولین خاطره‌ای که بعد از حادثه دیده بود.

اولین تکه از گذشته‌ای که گم شده بود.

او روی تخت نشسته بود و به تاریکی اتاق خیره شده بود.

هر بار که چشم‌هایش را می‌بست، همان صدا را می‌شنید.

و هر بار، قلبش بیشتر فشرده می‌شد.

چرا در آن خاطره برای فیلیکس فریاد زده بود؟

فیلیکس دقیقاً چه جایگاهی در زندگی او داشت؟

و چرا هیچ‌کس حاضر نبود حقیقت را به او بگوید؟

---

صبح روز بعد، فیلیکس متوجه شد حال هیونجین عادی نیست.

او در طول صبحانه تقریباً هیچ حرفی نزد.

نگاهش مدام جایی دور خیره می‌ماند.

بالاخره فیلیکس پرسید:

«همه چی خوبه؟»

هیونجین چند لحظه سکوت کرد.

بعد گفت:

«دیشب یه چیز یادم اومد.»

دست فیلیکس روی فنجانش ثابت ماند.

«چی؟»

«فقط یه صدا.»

برای اولین بار ترس در چشمان فیلیکس دیده شد.

ترسی که خیلی سریع پنهانش کرد.

اما هیونجین متوجه شد.

و همین باعث شد بیشتر شک کند.

---

بعدازظهر همان روز، هیونجین تصمیم گرفت دوباره به ساختمان متروکه‌ای برگردد که فلش را آنجا پیدا کرده بود.

احساس می‌کرد هنوز چیزی در آنجا باقی مانده است.

چیزی که دفعه قبل ندیده بود.

هوای داخل ساختمان سرد و سنگین بود.

گرد و خاک همه جا را پوشانده بود.

او آرام در راهروها قدم زد.

تا اینکه به زیرزمین رسید.

در فلزی زنگ‌زده‌ای آنجا وجود داشت.

دفعه قبل متوجه آن نشده بود.

با کمی فشار، در باز شد.

صدای ناله فلز در فضای خالی پیچید.

---

زیرزمین تاریک بود.

نور گوشی تنها روشنایی آنجا بود.

هیونجین چند قدم جلو رفت.

و ناگهان چیزی توجهش را جلب کرد.

روی دیوار، با اسپری قرمز جمله‌ای نوشته شده بود:

«بعضی حقیقت‌ها باید دفن شوند.»

بدنش مورمور شد.

حس بدی داشت.

خیلی بد.

---

در گوشه زیرزمین، یک جعبه فلزی قدیمی قرار داشت.

قفلش شکسته بود.

هیونجین آن را باز کرد.

داخل جعبه چند پوشه و تعدادی عکس وجود داشت.

او یکی از عکس‌ها را برداشت.

و همان لحظه قلبش از حرکت ایستاد.

در تصویر، خودش دیده می‌شد.

کنار فیلیکس.

اما این بار چهره هر دو نگران بود.

انگار در حال فرار از چیزی بودند.

پشت عکس تاریخی نوشته شده بود.

دو روز قبل از حادثه.

---

هیونجین عکس دیگری را برداشت.

این یکی تارتر بود.

اما یک چهره کاملاً مشخص دیده می‌شد.

کانگ مین‌سو.

او در حال صحبت با چند مرد ناشناس بود.

و پشت سرشان خودرویی قرار داشت که بسیار شبیه خودروی حادثه بود.

---

هیونجین نفسش را حبس کرد.

پازل کم‌کم در حال کامل شدن بود.

کانگ مین‌سو به آن شب ارتباط داشت.

این دیگر فقط یک حدس نبود.

بلکه یک واقعیت بود.

اما هنوز نمی‌دانست نقش او دقیقاً چه بوده است.

---

در همان لحظه، چند خیابان دورتر، کانگ مین‌سو پشت میز کارش نشسته بود.

تلفنش زنگ خورد.

مردی از آن سوی خط گفت:

«هیونجین دوباره رفته اونجا.»

مین‌سو چند ثانیه سکوت کرد.

بعد آرام پرسید:

«چیزی پیدا کرده؟»

«احتمالش زیاده.»

چهره مین‌سو سرد شد.

او به عکس قدیمی روی میزش نگاه کرد.

عکسی که در آن هیونجین و فیلیکس کنار هم ایستاده بودند.

سپس آرام زمزمه کرد:

«پس وقتش رسیده قبل از اینکه همه چیز یادش بیاد، جلوش رو بگیریم...»

و برای اولین بار، خطر واقعی به هیونجین نزدیک‌تر از همیشه شد....(ادامه دارد)


مایل به پارت بعد✨️؟


ببخشید بد شد😭😭😭 و اینکه این رمان ۳۰ پارت دارههههه یعنی طولانی پس اگر دوسش دارید ادامه بدم اگر دوسش ندارید ادامه ندم 🙃و اینکهههه سد انده فکر کنم تا الان متوجه شده باشید چون تو طول داستان هم غمگین بوده اره دیگه همیننن حالا باید وایسید ببینید سد اندش چطوری میشه😁🎀جوری مینویسم که خودمم گریه میکنم قول میدم سد اند ترین رمان باشه🤣










#Hyunjin
دیدگاه ها (۱۳)

#SLAVES. PART 1بار تاریک بود. بوی مشروب و عط...

به خواطر اینکه اسمات بود براتون به صورت فایل گذاشتم پارت ۵ ر...

FALLEN ECHOESPart 8آن شب باران آرامی می‌بارید.قطرات باران به...

FALLEN ECHOESPart 7صبح روز بعد، هیونجین با وجود اینکه فقط چن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط