" پرواز قوها "
" پرواز قوها "
" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"
پارت ۶۵
ویو راوی
* پرش زمانی به ۳ بعد از ظهر *
نورا به قدری سرش شلوغ شده بود که متوجه گذر زمان نشده بود و کل حواسش فقط به مشتری هاش بود
مغازه هر لحظه پر تر میشد و هرکسی میومد تو سفارش جدیدی میداد
+ بله اقا .....این کیک خامه شکلاتی میخواین دیگه ؟
... : بله همینو میخوام
+چشم الان میدم خدمتتون
همونطور که داشت شیرینی رو تو پاکت میذاشت مشتری دیگه پرسید
... : ببخشید خانم این شیرینی ها چندن ؟
+این ؟ نیم کیلوش ۴ فرانکه
... : اهان پس نیم کیلو از این لطف کنین
+چشم الان میدم
نورا که پاکت شیرینی مشتری رو تحویل داد به سمت پاکت دیگه ای رفت و از اون یکی شیرینی ها برداشت و داخل پاکت گذاشت
توی همون لحظه تهیونگ وارد مغازه شد و با دیدن جمعیت داخل مغازه چشماش گرد شد و سعی کرد پیشخوان و نورا برسه
_ ببخشید ........اجازه بدید من رد شم ........ممنونم
بعد از اینکه به پیشخوان رسید به جمعیت نگاهی کرد و به نورا گفت
_ چه خبر شده ؟
+ اعه تو کی اومدی ؟ ....... نزدیک سال نو همه اومدن شیرینی بخرن
تهیونگ اهانی گفت و بدون اینکه چیزی بگه آستین لباس نظامیش رو بالا زد و رفت پشت پیشخوان و از توی کمد پیشبندی رو برداشت و پوشید
_ خب اقا سفارشتون چیه ؟
مرد فیش رو تحویل تهیونگ داد و تهیونگ دفتر ثبت اطلاعات رو نوشت و کوپن رو از مشتری تحویل گرفت و منتظر نفر بعدی شد
نورا که مشغول سفارش ها بود چشمش به تهیونگ افتاد که داره به نوبت کوپن مشتری ها رو میگیره و همین باعث شد لبخند کمرنگی به لبش بیاد
... : ببخشید خانم از اینا هم لطف کنین
نورا که تازه به خودش اومده بود گفت
+بله ....الان میدم
مدتی گذشت و بلاخره مغازه خلوت شد و آخرین مشتری هم با رضایت کامل از مغازه خارج شد و نورا نفس راحتی کشید و روی صندلی نشست
+ واییی ....چه روز سختی بود
تهیونگ تک خنده ای کرد و گفت
_ خب بلاخره نزدیک سال نو دیگه باید روز سختی باشه
نورا سری تکون داد و به ساعت نگاه کرد
+ راستی ......زود نیومدی ؟
_ اره .......چون از فردا نمیریم ، امروز زودتر ولمون کردن منم بلافاصله اومدم پیشت
+اهان ...........میگم خسته ای ؟
_ چطور ؟
+هیچی .....هیچی
تهیونگ لبخندی زد و گفت
_ باهم بریم بیرون؟
نورا سرشو بلند کرد و با چشمای گرد شده گفت ..................................
" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"
پارت ۶۵
ویو راوی
* پرش زمانی به ۳ بعد از ظهر *
نورا به قدری سرش شلوغ شده بود که متوجه گذر زمان نشده بود و کل حواسش فقط به مشتری هاش بود
مغازه هر لحظه پر تر میشد و هرکسی میومد تو سفارش جدیدی میداد
+ بله اقا .....این کیک خامه شکلاتی میخواین دیگه ؟
... : بله همینو میخوام
+چشم الان میدم خدمتتون
همونطور که داشت شیرینی رو تو پاکت میذاشت مشتری دیگه پرسید
... : ببخشید خانم این شیرینی ها چندن ؟
+این ؟ نیم کیلوش ۴ فرانکه
... : اهان پس نیم کیلو از این لطف کنین
+چشم الان میدم
نورا که پاکت شیرینی مشتری رو تحویل داد به سمت پاکت دیگه ای رفت و از اون یکی شیرینی ها برداشت و داخل پاکت گذاشت
توی همون لحظه تهیونگ وارد مغازه شد و با دیدن جمعیت داخل مغازه چشماش گرد شد و سعی کرد پیشخوان و نورا برسه
_ ببخشید ........اجازه بدید من رد شم ........ممنونم
بعد از اینکه به پیشخوان رسید به جمعیت نگاهی کرد و به نورا گفت
_ چه خبر شده ؟
+ اعه تو کی اومدی ؟ ....... نزدیک سال نو همه اومدن شیرینی بخرن
تهیونگ اهانی گفت و بدون اینکه چیزی بگه آستین لباس نظامیش رو بالا زد و رفت پشت پیشخوان و از توی کمد پیشبندی رو برداشت و پوشید
_ خب اقا سفارشتون چیه ؟
مرد فیش رو تحویل تهیونگ داد و تهیونگ دفتر ثبت اطلاعات رو نوشت و کوپن رو از مشتری تحویل گرفت و منتظر نفر بعدی شد
نورا که مشغول سفارش ها بود چشمش به تهیونگ افتاد که داره به نوبت کوپن مشتری ها رو میگیره و همین باعث شد لبخند کمرنگی به لبش بیاد
... : ببخشید خانم از اینا هم لطف کنین
نورا که تازه به خودش اومده بود گفت
+بله ....الان میدم
مدتی گذشت و بلاخره مغازه خلوت شد و آخرین مشتری هم با رضایت کامل از مغازه خارج شد و نورا نفس راحتی کشید و روی صندلی نشست
+ واییی ....چه روز سختی بود
تهیونگ تک خنده ای کرد و گفت
_ خب بلاخره نزدیک سال نو دیگه باید روز سختی باشه
نورا سری تکون داد و به ساعت نگاه کرد
+ راستی ......زود نیومدی ؟
_ اره .......چون از فردا نمیریم ، امروز زودتر ولمون کردن منم بلافاصله اومدم پیشت
+اهان ...........میگم خسته ای ؟
_ چطور ؟
+هیچی .....هیچی
تهیونگ لبخندی زد و گفت
_ باهم بریم بیرون؟
نورا سرشو بلند کرد و با چشمای گرد شده گفت ..................................
- ۱.۳k
- ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط