" پرواز قوها "
" پرواز قوها "
" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"
پارت۵۴
ویو راوی
مشتری تشکر کرد و از مغازه خارج شد ، چند دقیقه گذشت و تعداد مشتری هایی که میومدن بیشتر و بیشتر شد و سر نورا شلوغتر
ساعت از ۱۲ ظهر گذشته بود و نورا پاکت شیرینی رو تحویل مشتری داد
مشتری = خیلی ممنون ......راستی برای کریسمس کی قراره شیرینی های جدید درست کنید ؟
نورا مکثی کرد و گفت
+ چند روز مونده به کریسمس درست میکنم
مشتری اهانی گفت و تشکر کرد و از مغازه خارج شد ، نورا هم از کمرش گرفت و گفت
+اخ اخ کمرم ..... چه روز شلوغی بود
و بعد از چند دقیقه استراحت بلاخره ازجاش بلند شد و به سمت پیشخوان رفت و کشو میز رو باز کرد و دفترچهی کوچیکی رو برداشت و دوباره برگشت سرجاش
دفترچه رو باز کرد و شروع کرد به فکر کردن
+خب الان برای سال نو چی درست کنم .....نه اونو که برای سال پیش درست کرده بودم
چند ثانیهبعد فکری به سرش زد که بلند گفت
+اهان فهمیدمممم ................ولی مواد پختشو مونده؟
اینو گفت و سریع ازجاش بلند شد و رفت سمت مواد اولیه ولی هر جا میگشت ، چیزه زیادی نمیدید و به خاطر همین کلافه برگشت پشت پیشخوان
+ چرا عین کویر بود ........وایسا ببینم مگه من مواد اولیه سفارش نداده بودم
سریع دفترچه رو برداشت و شروع کرد به ورق زدن تا اینکه به ورقه ای که میخواست رسید
+اهان ......همینه ........ولی اینکه برای دیروز بود ، باید دیروز سفارش ها میرسید دستم
نورا از اینکه هیچی سرجاش نبود کلافه شده بود و محکم دفترچه رو بست و دستشو به میز کوبید
+اهههه ......چرا اخههه ......نکنه من دیروز نبودم تحویل ندادن
وقتی این فکر خورد تو سرش سریع از مغازه خارج شد و با رد شدن از خیابون به مغازه عتیقه فروشی که اون طرف خیابون بود ، رفت
+سلام عمو
... = سلام دخترم ، چیشده؟
+ اممم چیزه عمو دیروز کامیون مواد اولیه نیومده جلوی شیرینی فروشی؟
... = نه دخترم چطور؟
+اخه من ماه میشه مواد اولیه سفارش داده بودم ، باید برای سال نو شیرینی درست کنم ولی هیچی ندارم
... = تا جایی که خبر دارم از وقتی شهر رو گرفتن تمومه کارخونه ها سفارش هاشون رو پس دادن
+ خب الان چیکار کنم ؟
... = دخترم برو به شوهرت بگو بره فرمانداری از اونجا باید سفارش بده
نورا سرشو به نشانه تأیید اروم تکون داد و از مغازه خارج شد ولی قبل از اینکه بره بیرون برگشت و گفت
+امممم عمو فرمانداری تا کی بازه ؟
...= فکر کنم تا ساعت ۵ باز باشه
+ممنونم عمو .....خدافظ
... = خدافظ دخترم
نورا بعد از اینکه خدافظی کرد از مغازه خارج شد و به طرف شیرینی فروشی رفت و.....................
" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"
پارت۵۴
ویو راوی
مشتری تشکر کرد و از مغازه خارج شد ، چند دقیقه گذشت و تعداد مشتری هایی که میومدن بیشتر و بیشتر شد و سر نورا شلوغتر
ساعت از ۱۲ ظهر گذشته بود و نورا پاکت شیرینی رو تحویل مشتری داد
مشتری = خیلی ممنون ......راستی برای کریسمس کی قراره شیرینی های جدید درست کنید ؟
نورا مکثی کرد و گفت
+ چند روز مونده به کریسمس درست میکنم
مشتری اهانی گفت و تشکر کرد و از مغازه خارج شد ، نورا هم از کمرش گرفت و گفت
+اخ اخ کمرم ..... چه روز شلوغی بود
و بعد از چند دقیقه استراحت بلاخره ازجاش بلند شد و به سمت پیشخوان رفت و کشو میز رو باز کرد و دفترچهی کوچیکی رو برداشت و دوباره برگشت سرجاش
دفترچه رو باز کرد و شروع کرد به فکر کردن
+خب الان برای سال نو چی درست کنم .....نه اونو که برای سال پیش درست کرده بودم
چند ثانیهبعد فکری به سرش زد که بلند گفت
+اهان فهمیدمممم ................ولی مواد پختشو مونده؟
اینو گفت و سریع ازجاش بلند شد و رفت سمت مواد اولیه ولی هر جا میگشت ، چیزه زیادی نمیدید و به خاطر همین کلافه برگشت پشت پیشخوان
+ چرا عین کویر بود ........وایسا ببینم مگه من مواد اولیه سفارش نداده بودم
سریع دفترچه رو برداشت و شروع کرد به ورق زدن تا اینکه به ورقه ای که میخواست رسید
+اهان ......همینه ........ولی اینکه برای دیروز بود ، باید دیروز سفارش ها میرسید دستم
نورا از اینکه هیچی سرجاش نبود کلافه شده بود و محکم دفترچه رو بست و دستشو به میز کوبید
+اهههه ......چرا اخههه ......نکنه من دیروز نبودم تحویل ندادن
وقتی این فکر خورد تو سرش سریع از مغازه خارج شد و با رد شدن از خیابون به مغازه عتیقه فروشی که اون طرف خیابون بود ، رفت
+سلام عمو
... = سلام دخترم ، چیشده؟
+ اممم چیزه عمو دیروز کامیون مواد اولیه نیومده جلوی شیرینی فروشی؟
... = نه دخترم چطور؟
+اخه من ماه میشه مواد اولیه سفارش داده بودم ، باید برای سال نو شیرینی درست کنم ولی هیچی ندارم
... = تا جایی که خبر دارم از وقتی شهر رو گرفتن تمومه کارخونه ها سفارش هاشون رو پس دادن
+ خب الان چیکار کنم ؟
... = دخترم برو به شوهرت بگو بره فرمانداری از اونجا باید سفارش بده
نورا سرشو به نشانه تأیید اروم تکون داد و از مغازه خارج شد ولی قبل از اینکه بره بیرون برگشت و گفت
+امممم عمو فرمانداری تا کی بازه ؟
...= فکر کنم تا ساعت ۵ باز باشه
+ممنونم عمو .....خدافظ
... = خدافظ دخترم
نورا بعد از اینکه خدافظی کرد از مغازه خارج شد و به طرف شیرینی فروشی رفت و.....................
- ۲۹۹
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط