" پرواز قوها "
" پرواز قوها "
" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"
پارت۳۹
ویو راوی
همینکه خواست ساک رو باز کنه تا ببینه چی توشه، صدای تهیونگ مانع شد
_ رفتم پرسیدم
نورا به سمت تهیونگ برگشت و گفت
+خب چی گفتن ؟
_ ظاهرا خونه رو دادن به افراد خودشون
+ اونوقت خانم و آقای ادگارت کجا رفتن
_ اون ها هم رفتن خونه پسر و عروسشون
+ هعی ...دلم براشون تنگ میشه
_ منم
نورا دوباره نگاهی به ساک روی میز انداخت
+اهان .....تهیونگ این چیه ؟ خیلی سنگینه ؟
_ این ؟
+ اره
تهیونگ چند ثانیه ای مکث کرد و بعد گفت
_ چون هوا کم کم داره سرد میشه چاپخونه هم بخاری نداره ، به خاطر همین چند تا لباس بردم که اونجا سردم نشه
+اهان.......پس اگر یه لباسی رو بیشتر از دوبار استفاده کردی ......
نورا هنوز جمله اش تموم نشده بود که تهیونگ با خنده گفت
_ چشم....... حتما میدم شما برام بشوریش (خنده )
+افرینن .....حالا شد (خنده )
_ خب دیگه من برم دیرم شد
+باشه مراقب خودت باش
_ چشم خانم خوشگله
نورا خنده ای کرد و دستشو بالا اورد و به نشانه ی خداحافظی تکون داد و بعد خودش برگشت سرکارش
پیشبندشو پوشید و رفت پشت پیشخوان ، بعد از چند دقیقه در با صدای زنگوله باز شد و اولین مشتری نورا وارد مغازه شد
+سلام خوش اومدین
مشتری اشاره ای به یکی از شیرینی ها کرد و گفت
مشتری = از این یک و نیم کیلو بدید
نورا با انگلیسی دست و پا شکسته اش گفت
+ میشه اول کوپنتون رو بدید
[ نمیدونم گفتم یا نه نورا تو کشور فرانسه زندگی میکنه و کشوری که بهشون حمله کرده انگلیس هست ]
مشتری کوپنی رو از کیفش در آمد و به نورا داد ، نورا هم بعد از اینکه کوپن رو ثبت کرد شیرینی ها رو تو پاکت ریخت و گذاشت رو ترازو تا مقدار شیرینی ها رو بفهمه
بعد از این که مطمئن شد یک کیلو و نیم هست پاکت رو تحویل مشتری داد
+بفرمایید
مشتری بعد از گرفتن پاکت از مغازه خارج شد و بعد از چند دقیقه مشتری های دیگه ای اومدن و سر نورا دوباره شلوغ شد
* پرش زمانی به ۲ بعد از ظهر *
ساعت ها گذشته بود و هنوز مغازه نورا پر مشتری بود .
صدای زنگوله در باعث شد نورا ناخودآگاه سرشو بالا اورد ..........................
شرط
۱۲ لایک
۱۲ کامنت
۲ بازنشر
" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"
پارت۳۹
ویو راوی
همینکه خواست ساک رو باز کنه تا ببینه چی توشه، صدای تهیونگ مانع شد
_ رفتم پرسیدم
نورا به سمت تهیونگ برگشت و گفت
+خب چی گفتن ؟
_ ظاهرا خونه رو دادن به افراد خودشون
+ اونوقت خانم و آقای ادگارت کجا رفتن
_ اون ها هم رفتن خونه پسر و عروسشون
+ هعی ...دلم براشون تنگ میشه
_ منم
نورا دوباره نگاهی به ساک روی میز انداخت
+اهان .....تهیونگ این چیه ؟ خیلی سنگینه ؟
_ این ؟
+ اره
تهیونگ چند ثانیه ای مکث کرد و بعد گفت
_ چون هوا کم کم داره سرد میشه چاپخونه هم بخاری نداره ، به خاطر همین چند تا لباس بردم که اونجا سردم نشه
+اهان.......پس اگر یه لباسی رو بیشتر از دوبار استفاده کردی ......
نورا هنوز جمله اش تموم نشده بود که تهیونگ با خنده گفت
_ چشم....... حتما میدم شما برام بشوریش (خنده )
+افرینن .....حالا شد (خنده )
_ خب دیگه من برم دیرم شد
+باشه مراقب خودت باش
_ چشم خانم خوشگله
نورا خنده ای کرد و دستشو بالا اورد و به نشانه ی خداحافظی تکون داد و بعد خودش برگشت سرکارش
پیشبندشو پوشید و رفت پشت پیشخوان ، بعد از چند دقیقه در با صدای زنگوله باز شد و اولین مشتری نورا وارد مغازه شد
+سلام خوش اومدین
مشتری اشاره ای به یکی از شیرینی ها کرد و گفت
مشتری = از این یک و نیم کیلو بدید
نورا با انگلیسی دست و پا شکسته اش گفت
+ میشه اول کوپنتون رو بدید
[ نمیدونم گفتم یا نه نورا تو کشور فرانسه زندگی میکنه و کشوری که بهشون حمله کرده انگلیس هست ]
مشتری کوپنی رو از کیفش در آمد و به نورا داد ، نورا هم بعد از اینکه کوپن رو ثبت کرد شیرینی ها رو تو پاکت ریخت و گذاشت رو ترازو تا مقدار شیرینی ها رو بفهمه
بعد از این که مطمئن شد یک کیلو و نیم هست پاکت رو تحویل مشتری داد
+بفرمایید
مشتری بعد از گرفتن پاکت از مغازه خارج شد و بعد از چند دقیقه مشتری های دیگه ای اومدن و سر نورا دوباره شلوغ شد
* پرش زمانی به ۲ بعد از ظهر *
ساعت ها گذشته بود و هنوز مغازه نورا پر مشتری بود .
صدای زنگوله در باعث شد نورا ناخودآگاه سرشو بالا اورد ..........................
شرط
۱۲ لایک
۱۲ کامنت
۲ بازنشر
- ۴۸۳
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط