کوک من حالم خوبه برو پیش خانوادت صدای گرفته جدی
44
کوک :من حالم خوبه..... برو پیش خانوادت (صدای گرفته) (جدی)
جیهون: ببینم دستتو دستشو گرفت
کوک: دستشو کشید و عصبی رو به جیهون کرد... مگه دارم با تو حرف
نمیزنم؟ (عصبی)
جیهون :کاری نکن بگیرم دست و پاتو ببندم بعد دستو معاینه کنم..... پس ادم باش دو دقیقه ساکت باش دستتو بده خورده شیشه رو در بیارم تا
بدتر نشده (کلافه)
کوک :بدون حرفی دستشو گرفت سمتش
جیهون :چرا این بلارو سر خودت میاری؟ میاری کوک تا کی میخوای به سرزنش
کردن خودت ادامه بدی؟
کوک :تا وقتی که ا. تم برگرده (لرزش صدا)
[صبح روز بعد]
تهیونگ: ات من دارم میرم (داد)
ات :بمون منم باهات بیام (داد)
تهیونگ :تو با تاکسی برو من خیلی دیرم شده خدافظ سریع در و بست
ات: برای آخرین بار داخل اینه به خودش نگاهی انداخت و گوشی و
کیفشو برداشت از خونه خارج شد و شروع کرد به قدم زدن..... همینطور که قدم میزد سرشو رو به بالا گرفت و چشماشو بست و نفس عمیقی کشید
ات :عومم چقدر هوا خوبه (لبخند)
جیهون: درو باز کرد و وارد خونه شد و کوک رو صدا زد
کوک :داخل اتاقش بود و مشغول جمع کردن وسایل هاش
جیهون: به سمت اتاقش رفت و با تعجب بهش نگاه کرد... چیکار میکنی؟
کوک :چیزی نگفت و به جمع کردن لباساش ادامه داد
جيهون: به سمتش رفت و چمدون رو از جلوش کشید.... کجا داری میری؟ (جدی) کوک: باید برم به اینچئون
جیهون: چی؟ اونجا واسه چی؟
کوک :نمیتونم الان توضیح بدم جیهون باید برم چمدون رو بست و خواست از اتاق خارج بشه که جیهون دستشو گذاشت و مانع بسته شدن در شد
جیهون :تا نگی کجا میری نمیزارم پاتو از خونه بزاری بیرون
کوک :ات و پیدا کردم... همین الان باید برم پیشش
جیهون :بمون تا بهتر...
کوک: نه جیهون همین الان باید برم .... برو کنار
جیهون:باشه پس بمون منم وسایلمو جمع کنم همراهت بیام (ملایم)
کوک: نه دیر میشه جیهون
جیهون: یه نگاه به چشمات بنداز از خستگی داره بسته میشه بعدشم من نمیتونم تورو با این حالت تنها به اینچئون بفرستم کوک من حالم خوبه
کوک :من حالم خوبه..... برو پیش خانوادت (صدای گرفته) (جدی)
جیهون: ببینم دستتو دستشو گرفت
کوک: دستشو کشید و عصبی رو به جیهون کرد... مگه دارم با تو حرف
نمیزنم؟ (عصبی)
جیهون :کاری نکن بگیرم دست و پاتو ببندم بعد دستو معاینه کنم..... پس ادم باش دو دقیقه ساکت باش دستتو بده خورده شیشه رو در بیارم تا
بدتر نشده (کلافه)
کوک :بدون حرفی دستشو گرفت سمتش
جیهون :چرا این بلارو سر خودت میاری؟ میاری کوک تا کی میخوای به سرزنش
کردن خودت ادامه بدی؟
کوک :تا وقتی که ا. تم برگرده (لرزش صدا)
[صبح روز بعد]
تهیونگ: ات من دارم میرم (داد)
ات :بمون منم باهات بیام (داد)
تهیونگ :تو با تاکسی برو من خیلی دیرم شده خدافظ سریع در و بست
ات: برای آخرین بار داخل اینه به خودش نگاهی انداخت و گوشی و
کیفشو برداشت از خونه خارج شد و شروع کرد به قدم زدن..... همینطور که قدم میزد سرشو رو به بالا گرفت و چشماشو بست و نفس عمیقی کشید
ات :عومم چقدر هوا خوبه (لبخند)
جیهون: درو باز کرد و وارد خونه شد و کوک رو صدا زد
کوک :داخل اتاقش بود و مشغول جمع کردن وسایل هاش
جیهون: به سمت اتاقش رفت و با تعجب بهش نگاه کرد... چیکار میکنی؟
کوک :چیزی نگفت و به جمع کردن لباساش ادامه داد
جيهون: به سمتش رفت و چمدون رو از جلوش کشید.... کجا داری میری؟ (جدی) کوک: باید برم به اینچئون
جیهون: چی؟ اونجا واسه چی؟
کوک :نمیتونم الان توضیح بدم جیهون باید برم چمدون رو بست و خواست از اتاق خارج بشه که جیهون دستشو گذاشت و مانع بسته شدن در شد
جیهون :تا نگی کجا میری نمیزارم پاتو از خونه بزاری بیرون
کوک :ات و پیدا کردم... همین الان باید برم پیشش
جیهون :بمون تا بهتر...
کوک: نه جیهون همین الان باید برم .... برو کنار
جیهون:باشه پس بمون منم وسایلمو جمع کنم همراهت بیام (ملایم)
کوک: نه دیر میشه جیهون
جیهون: یه نگاه به چشمات بنداز از خستگی داره بسته میشه بعدشم من نمیتونم تورو با این حالت تنها به اینچئون بفرستم کوک من حالم خوبه
- ۱۱.۱k
- ۲۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط