هایونگ ولی ا ت حرفش با به صدا در اومدن زنگوله ی بالای در ...

46
هایونگ: ولی ا ت حرفش با به صدا در اومدن زنگوله ی بالای در و وارد
شدن مردی قد بلند قطع شد

&* عینکشو برداشت و تو دستش گرفت ات :خیلی خوش اوم.... مین هیوک؟ (تعجب)

مین هیوک :ا.ت؟ خودتی؟ (خوشحال)

ات :سریع به سمتش رفت و محکم تو بغلش گرفت... یا دلم برات تنگ
شده بود( اشک و خنده)

مین هیوک :منم همینطور( لبخند و بغض)

ات: از بغلش اومد بیرون و اشکاشو پاک کرد... چقدر بلند شدی (خنده)

مین هیوک :عوضش تو کوچولو شدی سرشو ناز کرد (خنده)

ات: دستشو کشید به سمت میز و نشوندش رو صندلی و خودش هم رو
به روش نشست و با ذوق بهش خیره شد

ات: از خودت بگو.... تمام این مدت تو تایلند داشتی چیکار میکردی؟ (هیجان) مین هیوک :حالا میگم بهت ... تو تعریف کن بعد اون شب کجا یهو غيب
شدی؟ میدونی چقدر دنبالت گشتیم؟

ات: حالت چهرش عوض شد و خنده از رو لبش محو شد..... فرار کردم. از
دست آقای مدیر

مین هیوک: تو چه رابطه ای با اون داشتی ات؟ چرا اون باید اون شب انقدر عصبی میشد

ات: میترسید با گفتن واقعیت مین هیوک راجبش بد فکر کنه اما نمیتونست هم بهش دروغ بگه

ات :ر. رابطه ای نداشتیم ی. یعنی من......

هایونگ :عی بابا بست کنید حالا بعد چند سال همو دیدید نباید که راجب این چیزا حرف بزنید یکم از خودتون بگید (خنده) کنارشون رو صندلی نشست
دیدگاه ها (۳)

47.ات ;سر تکون داد و حرف هایونگ رو تایید کرد..... اره اره (ل...

48ات: شمارشو وارد کرد... اوه نه چه مشکلی[ظهر روز بعد]جیهون :...

45جيهون :عوففف باشه و سایلمو جمع نمیکنم ولی همراهت میامکوک :...

44کوک :من حالم خوبه..... برو پیش خانوادت (صدای گرفته) (جدی)ج...

35[چند روز بعد]ات: بعد از پوشیدن لباسش جلوی آینه کمی میکاپ ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط