جیهون نمیتونم اینجا تنهات بزارم
43
جیهون: نمیتونم اینجا تنهات بزارم
لیا :اگه کارت داشتم بهت زنگ میزنم
جیهون :بوسه ای به سرش زد... زود بر میگردم
لیا: عوم (لبخند)
جيهون: سریع از بیمارستان خارج شد و سوار ماشین شد و به سمت
خونه کوک حرکت کرد و بعد سی و مین رسید... وارد خونه شد و از پله ها رفت بالا به سمت در رفت و چند تقه به در زد... کوک
کوک ;(سرفه) چرا ولم کردی( نفس نفس ) چرا ولم کردی (داد) بطری تو دستش رو پرت کرد به سمت دیوار شکست
جیهون: این چه غلطی داره میکنه (نگران) (محکم میزد به در و
صداش میزد)
کوک: خواهش میکنم برگرد ..... برگرد ات من دیگه بدون تو
نمیتونم...... دیگه نمیتونم تحمل کنم (جمله آخر و با داد گفت ) (گریه)
جيهون: کوک با توام زود باش باز کن این درو (نگران)
کوک: دلم برات تنگ شده با دستای زخمی و خونیش بطری دیگه ای رو برداشت و با بغض تو گلوش کلشو سر کشید که باعث شد کلشو برگردونه و بریزه بیرون و باعث سرفش بشه
جیهون: لعنتیی رمزش چی بود (هول ) مدام عددهای مختلف رو میزد تا در باز بشه که بلاخره موفق شد و در باز شد با شتاب در و باز کرد و وارد خونه شد نگران به اطراف نگاه میکرد که کل وسایل خونه بهم ریخته بود و شیشه های شکسته پخش زمین بود... نگاهش رفت سمت کوک .......
جیهون :کوک ... تو شیشه رفته تو دستت؟ (نگران) ببینمت جای دیگت که
اسیب ن.....
کوک: تو اینجا چیکار میکنی صدای گرفته
جیهون: نگرانت شدم گفتم بیام پی......
جیهون: نمیتونم اینجا تنهات بزارم
لیا :اگه کارت داشتم بهت زنگ میزنم
جیهون :بوسه ای به سرش زد... زود بر میگردم
لیا: عوم (لبخند)
جيهون: سریع از بیمارستان خارج شد و سوار ماشین شد و به سمت
خونه کوک حرکت کرد و بعد سی و مین رسید... وارد خونه شد و از پله ها رفت بالا به سمت در رفت و چند تقه به در زد... کوک
کوک ;(سرفه) چرا ولم کردی( نفس نفس ) چرا ولم کردی (داد) بطری تو دستش رو پرت کرد به سمت دیوار شکست
جیهون: این چه غلطی داره میکنه (نگران) (محکم میزد به در و
صداش میزد)
کوک: خواهش میکنم برگرد ..... برگرد ات من دیگه بدون تو
نمیتونم...... دیگه نمیتونم تحمل کنم (جمله آخر و با داد گفت ) (گریه)
جيهون: کوک با توام زود باش باز کن این درو (نگران)
کوک: دلم برات تنگ شده با دستای زخمی و خونیش بطری دیگه ای رو برداشت و با بغض تو گلوش کلشو سر کشید که باعث شد کلشو برگردونه و بریزه بیرون و باعث سرفش بشه
جیهون: لعنتیی رمزش چی بود (هول ) مدام عددهای مختلف رو میزد تا در باز بشه که بلاخره موفق شد و در باز شد با شتاب در و باز کرد و وارد خونه شد نگران به اطراف نگاه میکرد که کل وسایل خونه بهم ریخته بود و شیشه های شکسته پخش زمین بود... نگاهش رفت سمت کوک .......
جیهون :کوک ... تو شیشه رفته تو دستت؟ (نگران) ببینمت جای دیگت که
اسیب ن.....
کوک: تو اینجا چیکار میکنی صدای گرفته
جیهون: نگرانت شدم گفتم بیام پی......
- ۶.۵k
- ۲۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط