وقتی تو رفتی، حالم بد شد. نه آنطور که با یک تبِ ساده چند
وقتی تو رفتی، حالم بد شد. نه آنطور که با یک تبِ ساده چند روزی در بستر بیفتی؛ نه. انگار ناگهان اکسیژنِ کلِ اتاق تمام شد و من ماندم با ریههایی که هنوز به هوایِ بودنِ تو عادت داشتند.
همه چیز در چشمبرهمزدنی سیاه و سفید شد. ساعتِ روی دیوار، که همیشه صدایِ تیکتاکش برایم آرامبخش بود، ناگهان تبدیل به پتکهایی شد که بر شقیقههایم میکوبید. زمان برای بقیهیِ دنیا داشت میچرخید و تقویمها ورق میخوردند، اما برای من، دنیا رویِ دقیقهای که دستت را از دستم رها کردی، قفل شده بود.
حالم بد بود، چون همهجا پر بود از «تو». رویِ کتابهایی که با هم خوانده بودیم، رویِ فنجانِ قهوهای که هنوز ردِ لبت را داشت، رویِ آن پیراهنی که جا گذاشته بودی و هنوز عطرِ تلخت را در تار و پودش نگه داشته بود. من آنقدر با سایهات حرف زدم که کمکم صدایِ خودم را فراموش کردم.
انگار با رفتنِ تو، ستونهایِ خانهای فرو ریخت که تمامِ آرزوهایم را رویِ آن ساخته بودم. حالا من ماندهام زیرِ آوارِ هزاران «چه میشد اگر…» و «کاش…». حالم بد است، چون هنوز نمیدانم چطور باید بدونِ تو، به کسی که قبل از آشنایی با تو بودم بازگردم. انگار تو فقط خودت را نبردی؛ تو بخشِ بزرگی از روحِ مرا هم با خودت بردی.
حالا فقط پوستهای از من مانده که هر شب، پیش از خواب، به عکسهایِ قدیمی خیره میشود و در خیالش، دوباره تو را در آغوش میگیرد؛ در حالی که عمیقاً میداند این تنها راهِ زنده ماندن در دنیایِ «بعد از تو» است. تو رفتی و من، در همین خانهیِ خالی، هر روز دارم در نبودنِ تو غرق میشوم.
همه چیز در چشمبرهمزدنی سیاه و سفید شد. ساعتِ روی دیوار، که همیشه صدایِ تیکتاکش برایم آرامبخش بود، ناگهان تبدیل به پتکهایی شد که بر شقیقههایم میکوبید. زمان برای بقیهیِ دنیا داشت میچرخید و تقویمها ورق میخوردند، اما برای من، دنیا رویِ دقیقهای که دستت را از دستم رها کردی، قفل شده بود.
حالم بد بود، چون همهجا پر بود از «تو». رویِ کتابهایی که با هم خوانده بودیم، رویِ فنجانِ قهوهای که هنوز ردِ لبت را داشت، رویِ آن پیراهنی که جا گذاشته بودی و هنوز عطرِ تلخت را در تار و پودش نگه داشته بود. من آنقدر با سایهات حرف زدم که کمکم صدایِ خودم را فراموش کردم.
انگار با رفتنِ تو، ستونهایِ خانهای فرو ریخت که تمامِ آرزوهایم را رویِ آن ساخته بودم. حالا من ماندهام زیرِ آوارِ هزاران «چه میشد اگر…» و «کاش…». حالم بد است، چون هنوز نمیدانم چطور باید بدونِ تو، به کسی که قبل از آشنایی با تو بودم بازگردم. انگار تو فقط خودت را نبردی؛ تو بخشِ بزرگی از روحِ مرا هم با خودت بردی.
حالا فقط پوستهای از من مانده که هر شب، پیش از خواب، به عکسهایِ قدیمی خیره میشود و در خیالش، دوباره تو را در آغوش میگیرد؛ در حالی که عمیقاً میداند این تنها راهِ زنده ماندن در دنیایِ «بعد از تو» است. تو رفتی و من، در همین خانهیِ خالی، هر روز دارم در نبودنِ تو غرق میشوم.
- ۱.۷k
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط