قاصدِ دلتنگی

قاصدِ دلتنگی
ما همان بچه‌هایی بودیم که انگار تمام جهان در کف دستمان بود؛

در خانه‌ای که صدای خنده‌هایمان، دیوار به دیوارش را گرم می‌کرد.

ما همان‌هایی بودیم که با کوچک‌ترین اتفاقی، «دل‌خوش» می‌شدیم،

و تمامِ معنای شادی، در همان لبخندهای بی‌دلیل و بازی‌های ساده بود.

حالا اما، در گوشه‌ی دنجِ خاطرات نشسته ایم،

و چشممان به در است، یا به هر جایی که ممکن است «خبر» از آنجا بیاید.

ای قاصدِ این خانه… ای که میان راهِ سفر و خانه پرسه می‌زنی،

آیا از سفرِ بابا، خبری برای این دل‌های کوچک داری؟

آیا می‌توانی بگویی که باد، از مسیرِ او چه می‌گوید؟

آیا می‌توانی از آن دوردست‌ها، بویِ بازگشت و آرامش را برایمان بیاوری؟

ما هنوز همان بچه‌های دل‌خوش هستیم،

فقط حالا، این دل‌خوشی‌ها، با انتظارِ یک خبر گره خورده است…

قاصد، بیا و بگو که سفر تمام شده،

تا دوباره آن خانه‌ی گرم، با صدای او، دوباره پر شود از همان بچه‌هایی که بودند…

.

.

.
دیدگاه ها (۴)

به وقت دلتنگی .....حضرت عشقشاید روزگار، چهره‌ها را از مردان ...

«یا مولای من، یا صاحب الزمان!دنیای ما شده مثل خانه‌ای متروکه...

🌱 یادش بخیر...یادش بخیر روزهایی که زنگ در خانه را با دست می‌...

.این متن را باید طلا گرف"خانه پدر و مادر"بعد از خانه خدا،تنه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط