مرورگر شما از پخش ویدیو پشتیبانی نمی‌کند.

«خانه، بی‌تو چقدر سرد و ساکت است…»

«خانه، بی‌تو چقدر سرد و ساکت است…»

باباجونم…

می‌دانی؟ خانه هنوز هم همان خانه است، اما انگار «جان» ندارد. انگار دیوارهایِ اینجا هم دلتنگ‌اند. صندلیِ گوشه‌یِ اتاق، سجاده‌ای که همیشه با عطرِ ملایمِ تسبیح‌هایت جان می‌گرفت، همه و همه انگار منتظرند که تو بیایی و با آمدنت، دوباره به این چهاردیواریِ سرد، نفس ببخشی.

گاهی که دلم خیلی می‌گیرد، گوشه‌ای از خانه می‌نشینم و به این فکر می‌کنم که چقدر زود بزرگ شدم، چقدر زود فهمیدم که دنیا بدونِ حضورِ پررنگِ تو، چقدر می‌تواند وسیع و در عین حال خالی باشد.

من اینجا، در همین کنجِ تنهایی، هر روز با تو حرف می‌زنم. شاید صدایم به گوشِ تو نرسد، اما دلم خوش است که «خدا» می‌شنود و تو هم حتماً از آن بالا، وقتی به دلِ کوچکم نگاه می‌کنی، می‌دانی که چقدر نامت برایم مقدس است.

بابا، تو فقط یک پدر نبودی؛ تو چراغِ مسیرِ من بودی. اگر امروز روی پایِ خودم ایستاده‌ام، اگر سعی می‌کنم با چادرِ سیاهم و وقارم، همان دختری باشم که تو همیشه آرزویش را داشتی، همه‌اش به خاطرِ درس‌هایی است که از سکوت و نگاهِ تو یاد گرفتم.

دلم برای صدایِ اذان گفتن‌هایت، برای آرامشی که وقتی بودی در خانه جاری بود، پر می‌کشد. اینجا، بی‌تو، سکوتِ خانه بلندترین فریادِ دلتنگیِ من است…

کاش بدانی که تا ابد، در تمامِ دعاهایِ نیمه‌شبم، نامِ تو را با عشق تکرار می‌کنم.

#رفیق روزهای خوشم🖤🥀
بابام...😔
.

.

.
دیدگاه ها (۰)

آقا......بابامای کاش باز آیی و من پای تو بوسمدر سجده روم صو...

«برخی عشق‌ها، از جنس کلام نیستند؛ از جنس امنیت‌اند. آن‌ها حر...

خونه مادر بزرگ

« یادم هست..... روزهای اول بود که خانه، دیگر آن خانه همیشگی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط