...My evil angel...
...My evil angel...
پارت¹²
🪽🔥 فصل دوم
نقشهی پری سرنوشت
...
صدای موسیقی در تالار پیچیده بود.
همه مشغول گفتوگو و خنده بودند.
پری سرنوشت آرام از کنار میزها عبور میکرد.
لبخند همیشگی روی لبش بود...
اما نگاه طلاییاش مدام بین جونگکوک و ا.ت جابهجا میشد.
£«هنوز هم از هم فاصله میگیرن...»
در دلش آهی کشید.
£«اگر این دو به هم نزدیک نشن، صفحات آیندهی کتاب هر روز ناپایدارتر میشه...»
...
او بهآرامی کنار جونگکوک ایستاد.
£«پادشاه.»
جونگکوک نگاهش کرد.
_«بله؟»
پری با همان لبخند معصوم گفت:
£«شنیدم باغ رزهای سیاه قلعه بعد از باران خیلی دیدنی شده.»
جونگکوک بیتفاوت شانه بالا انداخت.
_«شاید.»
پری لبخندش را حفظ کرد.
£«تنهایی دیدنش که لطفی نداره.»
جونگکوک متوجه منظورش نشد.
_«منظورتون چیه؟»
پری فقط با گوشهی چشم به ا.ت نگاه کرد و گفت:
£«بعضی منظرهها... وقتی کنار یک نفر دیده بشن، زیباترن.»
...
چند دقیقه بعد...
پری این بار کنار ا.ت نشست.
£«از قلعه خوشت اومده؟»
ا.ت با ذوق سر تکان داد.
+«خیلی...مخصوصا باغش.»
پری فنجان چایش را برداشت.
£«اتفاقاً پادشاه هم گاهی برای آرامش به همون باغ میره.»
بعد خیلی عادی ادامه داد:
£«اگر گم شدی... اونجا پیداش میکنی.»
...
ا.ت لبخند زد.
+«ممنون که گفتین.»
...
پری از جایش بلند شد.
وقتی چند قدم دور شد، زیر لب گفت:
£«خودتون ادامهش رو انجام بدین...»
...
کلاغ سیاه روی لبهی پنجره نشست.
٪«باز هم داری دخالت میکنی؟»
پری سرنوشت بدون اینکه برگردد، آرام پاسخ داد:
£«اسمش دخالت نیست...»
£«اسمش، درست نگه داشتن مسیر سرنوشته.»
کلاغ بالهایش را تکان داد.
٪«ولی از اون دختر خوشت نمیاد.»
پری برای اولین بار لبخندش محو شد.
£«نه.»
£«خوشم نمیاد.»
£«هر بار که تصمیم میگیره برخلاف سرنوشت عمل کنه، نصف شب مجبورم صدها صفحه از کتاب رو دوباره بنویسم.»
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد دوباره لبخند همیشگی روی لبش نشست.
£«ولی...»
£«اگر این دختر و جونگکوک کنار هم نباشن...»
£«سرنوشت جهان کامل نمیشه.»
...
از دور...
جونگکوک و ا.ت کاملاً اتفاقی کنار هم ایستاده بودند و از پنجره به باغ نگاه میکردند.
پری سرنوشت با دیدن آن صحنه، لبخند زد.
£«آفرین...»
£«دقیقاً همینطور...»
اما در دلش اضافه کرد:
£«فقط امیدوارم این بار... مجبور نشم دوباره پایان کتاب رو از اول بنویسم.»
ادامه دارد...
پارت¹²
🪽🔥 فصل دوم
نقشهی پری سرنوشت
...
صدای موسیقی در تالار پیچیده بود.
همه مشغول گفتوگو و خنده بودند.
پری سرنوشت آرام از کنار میزها عبور میکرد.
لبخند همیشگی روی لبش بود...
اما نگاه طلاییاش مدام بین جونگکوک و ا.ت جابهجا میشد.
£«هنوز هم از هم فاصله میگیرن...»
در دلش آهی کشید.
£«اگر این دو به هم نزدیک نشن، صفحات آیندهی کتاب هر روز ناپایدارتر میشه...»
...
او بهآرامی کنار جونگکوک ایستاد.
£«پادشاه.»
جونگکوک نگاهش کرد.
_«بله؟»
پری با همان لبخند معصوم گفت:
£«شنیدم باغ رزهای سیاه قلعه بعد از باران خیلی دیدنی شده.»
جونگکوک بیتفاوت شانه بالا انداخت.
_«شاید.»
پری لبخندش را حفظ کرد.
£«تنهایی دیدنش که لطفی نداره.»
جونگکوک متوجه منظورش نشد.
_«منظورتون چیه؟»
پری فقط با گوشهی چشم به ا.ت نگاه کرد و گفت:
£«بعضی منظرهها... وقتی کنار یک نفر دیده بشن، زیباترن.»
...
چند دقیقه بعد...
پری این بار کنار ا.ت نشست.
£«از قلعه خوشت اومده؟»
ا.ت با ذوق سر تکان داد.
+«خیلی...مخصوصا باغش.»
پری فنجان چایش را برداشت.
£«اتفاقاً پادشاه هم گاهی برای آرامش به همون باغ میره.»
بعد خیلی عادی ادامه داد:
£«اگر گم شدی... اونجا پیداش میکنی.»
...
ا.ت لبخند زد.
+«ممنون که گفتین.»
...
پری از جایش بلند شد.
وقتی چند قدم دور شد، زیر لب گفت:
£«خودتون ادامهش رو انجام بدین...»
...
کلاغ سیاه روی لبهی پنجره نشست.
٪«باز هم داری دخالت میکنی؟»
پری سرنوشت بدون اینکه برگردد، آرام پاسخ داد:
£«اسمش دخالت نیست...»
£«اسمش، درست نگه داشتن مسیر سرنوشته.»
کلاغ بالهایش را تکان داد.
٪«ولی از اون دختر خوشت نمیاد.»
پری برای اولین بار لبخندش محو شد.
£«نه.»
£«خوشم نمیاد.»
£«هر بار که تصمیم میگیره برخلاف سرنوشت عمل کنه، نصف شب مجبورم صدها صفحه از کتاب رو دوباره بنویسم.»
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد دوباره لبخند همیشگی روی لبش نشست.
£«ولی...»
£«اگر این دختر و جونگکوک کنار هم نباشن...»
£«سرنوشت جهان کامل نمیشه.»
...
از دور...
جونگکوک و ا.ت کاملاً اتفاقی کنار هم ایستاده بودند و از پنجره به باغ نگاه میکردند.
پری سرنوشت با دیدن آن صحنه، لبخند زد.
£«آفرین...»
£«دقیقاً همینطور...»
اما در دلش اضافه کرد:
£«فقط امیدوارم این بار... مجبور نشم دوباره پایان کتاب رو از اول بنویسم.»
ادامه دارد...
- ۱.۰k
- ۰۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط