نام: قرارداد نفرت
نام: قرارداد نفرت
Part:⁴⁴
چند دقیقه بعد، جونگکوک و ا/ت دوباره وارد سالن شدن.
مهمونی هنوز ادامه داشت، ولی جمعیت کمتر شده بود.
ا/ت همین که چشمش به میز دسر افتاد، یه لبخند شیطنتآمیز زد.
جونگکوک با شک نگاهش کرد.
«چی تو سرت میگذره؟»
ا/ت بدون جواب، یه تکه کیک برداشت.
جونگکوک هنوز نفهمیده بود چه خبره که...
پوف!
تکه کیک مستقیم به لباسش خورد.
چند ثانیه سکوت شد.
جونگکوک به لباسش نگاه کرد.
بعد آروم سرش رو بالا آورد.
«ا/ت.»
ا/ت زد زیر خنده.
«تصادفی بود.»
«آره. خیلی هم تصادفی.»
همون لحظه جونگکوک متوجه شد تهوو از اون طرف سالن نگاهشون میکنه.
نگاهش چند لحظه روی ا/ت موند.
جونگکوک اخم کرد.
بعد دست ا/ت رو گرفت.
«بیا. دیگه بسه.»
ا/ت با تعجب گفت:
«کجا؟»
«یه جای آرومتر.»
«صبر کن، من هنوز کار دارم!»
ا/ت خواست برگرده سمت میز دسر، اما جونگکوک دستش رو نگه داشت.
«کیکپاشی تموم شد.»
ا/ت با خنده گفت:
«ولی هنوز یه تیکه مونده!»
«اون یکی رو برای خودت نگه دار.»
جونگکوک کمکش کرد از سالن دور بشه.
چند دقیقه بعد، به اتاق جونگکوک رسیدن.
جونگکوک در رو باز کرد.
«بیا داخل.»
ا/ت وارد شد و روی صندلی نشست.
جونگکوک به لباسش نگاه کرد.
«من فقط دو دقیقه میرم صورتمو بشورم. تو همینجا بمون.»
ا/ت دستش رو بالا برد.
«قول.»
جونگکوک با تردید نگاهش کرد.
«این قولت خیلی قابل اعتماد به نظر نمیاد.»
«هست.»
جونگکوک سرش رو تکون داد و رفت سمت حمام.
چند لحظه بعد، صدای آب از حمام میاومد.
ا/ت اطراف اتاق رو نگاه کرد.
چشمش به دستگاه موسیقی افتاد.
لبخند زد.
«یه آهنگ که اشکالی نداره.»
رفت سمت دستگاه و روشنش کرد.
موسیقی توی اتاق پخش شد.
ا/ت شروع کرد به دست زدن.
بعد یه دور چرخید.
بعد یه دور دیگه.
موهاش کمکم بههم ریخت و روی صورتش افتاد.
ا/ت خندید و دوباره چرخید.
چند لحظه بعد، جونگکوک از حمام بیرون اومد.
همونجا ایستاد.
چند ثانیه فقط نگاه کرد.
ا/ت با موهای نامرتب وسط اتاق میچرخید و با ریتم موسیقی دست میزد.
جونگکوک زیر لب گفت:
«تو قرار بود بشینی.»
ا/ت ناگهان متوجهش شد.
«تو چرا وایسادی؟»
«دارم نگاه میکنم ببینم دیگه قراره چه کاری بکنی.»
ا/ت دستش رو جلو آورد.
«بیا.»
جونگکوک عقب رفت.
«من نمیرقصم.»
ا/ت خندید.
«دروغ میگی.»
دست جونگکوک رو گرفت و با ریتم آهنگ تکون داد.
«ببین!»
جونگکوک با خنده گفت:
«این رقص نیست.»
«هست.»
«نیست.»
«هست.»
جونگکوک آه کشید.
«تو واقعاً ولکن نیستی.»
ا/ت با خنده دور خودش چرخید.
«دیدی؟»
«آره، دیدم.»
«پس قبول کردی.»
«نه.»
ا/ت دوباره خندید.
«دروغ میگی، پاهات دارن میرقصن!»
جونگکوک به پاهاش نگاه کرد.
«پاهای من ثابتن.»
ا/ت زد زیر خنده.
«نه! دارن میرقصن!»
جونگکوک سرش رو تکون داد.
«بشین، قبل از اینکه دوباره زمین بخوری.»
ا/ت چند قدم دیگه حرکت کرد.
بعد ناگهان ایستاد.
به پاهاش نگاه کرد.
«جونگکوک...»
«چی؟»
ا/ت با حالت خسته گفت:
«توروخدا کفشامو دربیار. پاهام درد میکنه.»
جونگکوک به کفشهاش نگاه کرد.
«از اول میگفتم اینقدر نپر.»
ا/ت روی صندلی نشست.
«خب حالا کمکم کن دیگه.»
جونگکوک جلو رفت.
«باشه.»
کفشهاش رو باز کرد و کنار گذاشت.
ا/ت چند ثانیه پاهاش رو تکون داد.
«آخیش!»
جونگکوک بلند شد.
«حالا دیگه آروم باش.»
ا/ت سرش رو تکون داد.
«باشه.»
دو ثانیه سکوت شد.
بعد ا/ت دوباره از جاش بلند شد.
جونگکوک با ناباوری گفت:
«تو...»
ا/ت با خنده شروع کرد به پریدن.
«دیدی؟ بهتر شدم!»
جونگکوک دستش رو روی صورتش گذاشت.
«تو اصلاً حرف گوش نمیدی، نه؟»
ا/ت با افتخار گفت:
«من؟ من خیلی حرفگوشکنم!»
«این چیزی بود که میخواستی ثابت کنی؟»
ا/ت جواب نداد.
فقط دوباره دور خودش چرخید.
موهاش دور صورتش ریخت.
با صدای خندهاش اتاق پر شد.
جونگکوک چند قدم عقبتر ایستاد و حواسش بهش بود.
«فقط آرومتر.»
ا/ت با خنده گفت:
«باشه!»
اما باز هم شروع کرد به چرخیدن و دست زدن.
موسیقی ادامه داشت.
ا/ت وسط اتاق میرقصید و میخندید و هر چند لحظه یکبار دور خودش میچرخید.
جونگکوک هم کنارش ایستاده بود، آماده که اگر تعادلش بههم خورد کمکش کند.
شب هنوز ادامه داشت...
و رقص ا/ت هم ظاهراً قصد تمام شدن نداشت.
ادامه دارد...
🎀🤷🏻♀️برای پارت بعد:
لایک رو به پانزده برسونید
و کامنت رو به ده تا،برای پارت های بعد هم ایده بده و حتما نظرت رو بده که کجای داستان بده؟
ادامه بدم؟
چکار کنم بهتر میشه؟🦢🕯
Part:⁴⁴
چند دقیقه بعد، جونگکوک و ا/ت دوباره وارد سالن شدن.
مهمونی هنوز ادامه داشت، ولی جمعیت کمتر شده بود.
ا/ت همین که چشمش به میز دسر افتاد، یه لبخند شیطنتآمیز زد.
جونگکوک با شک نگاهش کرد.
«چی تو سرت میگذره؟»
ا/ت بدون جواب، یه تکه کیک برداشت.
جونگکوک هنوز نفهمیده بود چه خبره که...
پوف!
تکه کیک مستقیم به لباسش خورد.
چند ثانیه سکوت شد.
جونگکوک به لباسش نگاه کرد.
بعد آروم سرش رو بالا آورد.
«ا/ت.»
ا/ت زد زیر خنده.
«تصادفی بود.»
«آره. خیلی هم تصادفی.»
همون لحظه جونگکوک متوجه شد تهوو از اون طرف سالن نگاهشون میکنه.
نگاهش چند لحظه روی ا/ت موند.
جونگکوک اخم کرد.
بعد دست ا/ت رو گرفت.
«بیا. دیگه بسه.»
ا/ت با تعجب گفت:
«کجا؟»
«یه جای آرومتر.»
«صبر کن، من هنوز کار دارم!»
ا/ت خواست برگرده سمت میز دسر، اما جونگکوک دستش رو نگه داشت.
«کیکپاشی تموم شد.»
ا/ت با خنده گفت:
«ولی هنوز یه تیکه مونده!»
«اون یکی رو برای خودت نگه دار.»
جونگکوک کمکش کرد از سالن دور بشه.
چند دقیقه بعد، به اتاق جونگکوک رسیدن.
جونگکوک در رو باز کرد.
«بیا داخل.»
ا/ت وارد شد و روی صندلی نشست.
جونگکوک به لباسش نگاه کرد.
«من فقط دو دقیقه میرم صورتمو بشورم. تو همینجا بمون.»
ا/ت دستش رو بالا برد.
«قول.»
جونگکوک با تردید نگاهش کرد.
«این قولت خیلی قابل اعتماد به نظر نمیاد.»
«هست.»
جونگکوک سرش رو تکون داد و رفت سمت حمام.
چند لحظه بعد، صدای آب از حمام میاومد.
ا/ت اطراف اتاق رو نگاه کرد.
چشمش به دستگاه موسیقی افتاد.
لبخند زد.
«یه آهنگ که اشکالی نداره.»
رفت سمت دستگاه و روشنش کرد.
موسیقی توی اتاق پخش شد.
ا/ت شروع کرد به دست زدن.
بعد یه دور چرخید.
بعد یه دور دیگه.
موهاش کمکم بههم ریخت و روی صورتش افتاد.
ا/ت خندید و دوباره چرخید.
چند لحظه بعد، جونگکوک از حمام بیرون اومد.
همونجا ایستاد.
چند ثانیه فقط نگاه کرد.
ا/ت با موهای نامرتب وسط اتاق میچرخید و با ریتم موسیقی دست میزد.
جونگکوک زیر لب گفت:
«تو قرار بود بشینی.»
ا/ت ناگهان متوجهش شد.
«تو چرا وایسادی؟»
«دارم نگاه میکنم ببینم دیگه قراره چه کاری بکنی.»
ا/ت دستش رو جلو آورد.
«بیا.»
جونگکوک عقب رفت.
«من نمیرقصم.»
ا/ت خندید.
«دروغ میگی.»
دست جونگکوک رو گرفت و با ریتم آهنگ تکون داد.
«ببین!»
جونگکوک با خنده گفت:
«این رقص نیست.»
«هست.»
«نیست.»
«هست.»
جونگکوک آه کشید.
«تو واقعاً ولکن نیستی.»
ا/ت با خنده دور خودش چرخید.
«دیدی؟»
«آره، دیدم.»
«پس قبول کردی.»
«نه.»
ا/ت دوباره خندید.
«دروغ میگی، پاهات دارن میرقصن!»
جونگکوک به پاهاش نگاه کرد.
«پاهای من ثابتن.»
ا/ت زد زیر خنده.
«نه! دارن میرقصن!»
جونگکوک سرش رو تکون داد.
«بشین، قبل از اینکه دوباره زمین بخوری.»
ا/ت چند قدم دیگه حرکت کرد.
بعد ناگهان ایستاد.
به پاهاش نگاه کرد.
«جونگکوک...»
«چی؟»
ا/ت با حالت خسته گفت:
«توروخدا کفشامو دربیار. پاهام درد میکنه.»
جونگکوک به کفشهاش نگاه کرد.
«از اول میگفتم اینقدر نپر.»
ا/ت روی صندلی نشست.
«خب حالا کمکم کن دیگه.»
جونگکوک جلو رفت.
«باشه.»
کفشهاش رو باز کرد و کنار گذاشت.
ا/ت چند ثانیه پاهاش رو تکون داد.
«آخیش!»
جونگکوک بلند شد.
«حالا دیگه آروم باش.»
ا/ت سرش رو تکون داد.
«باشه.»
دو ثانیه سکوت شد.
بعد ا/ت دوباره از جاش بلند شد.
جونگکوک با ناباوری گفت:
«تو...»
ا/ت با خنده شروع کرد به پریدن.
«دیدی؟ بهتر شدم!»
جونگکوک دستش رو روی صورتش گذاشت.
«تو اصلاً حرف گوش نمیدی، نه؟»
ا/ت با افتخار گفت:
«من؟ من خیلی حرفگوشکنم!»
«این چیزی بود که میخواستی ثابت کنی؟»
ا/ت جواب نداد.
فقط دوباره دور خودش چرخید.
موهاش دور صورتش ریخت.
با صدای خندهاش اتاق پر شد.
جونگکوک چند قدم عقبتر ایستاد و حواسش بهش بود.
«فقط آرومتر.»
ا/ت با خنده گفت:
«باشه!»
اما باز هم شروع کرد به چرخیدن و دست زدن.
موسیقی ادامه داشت.
ا/ت وسط اتاق میرقصید و میخندید و هر چند لحظه یکبار دور خودش میچرخید.
جونگکوک هم کنارش ایستاده بود، آماده که اگر تعادلش بههم خورد کمکش کند.
شب هنوز ادامه داشت...
و رقص ا/ت هم ظاهراً قصد تمام شدن نداشت.
ادامه دارد...
🎀🤷🏻♀️برای پارت بعد:
لایک رو به پانزده برسونید
و کامنت رو به ده تا،برای پارت های بعد هم ایده بده و حتما نظرت رو بده که کجای داستان بده؟
ادامه بدم؟
چکار کنم بهتر میشه؟🦢🕯
- ۳۰۲
- ۲۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط