نام: قرارداد نفرت

نام: قرارداد نفرت

Part:66

نیمه‌شب شده بود.

خونه کاملاً ساکت بود و همه خوابیده بودن.

ا/ت روی تخت غلت زد و چند ثانیه به سقف نگاه کرد.

شکمـش صدا داد.

«آخ... گرسنمه.»

آروم از تخت بلند شد و از اتاق بیرون رفت.

وقتی وارد آشپزخونه شد، یخچال رو باز کرد.

چند ثانیه داخلش رو نگاه کرد.

«هیچی نیست...»

صدای جونگکوک از پشت سرش اومد:

«دنبال چی می‌گردی؟»

ا/ت از جا پرید.

«یاا! تو چرا مثل روح راه میری؟»

جونگکوک خندید.

«خودت نصف شب اومدی آشپزخونه.»

«گرسنه‌ام.»

جونگکوک به کابینت اشاره کرد.

«نودل داریم.»

ا/ت سریع برگشت.

«پس درستش کن.»

جونگکوک ابرو بالا انداخت.

«چرا من؟»

«چون تو بلدی.»

«تو هم می‌تونی یاد بگیری.»

ا/ت چند لحظه نگاهش کرد.

«باشه. پس با هم درستش می‌کنیم.»

---

چند دقیقه بعد، هر دو کنار گاز ایستاده بودن.

جونگکوک قابلمه رو روی گاز گذاشت.

«آب بریز.»

ا/ت آب رو ریخت.

«این‌قدر؟»

جونگکوک نگاه کرد.

«یه کم کمتر.»

ا/ت:
«خب خودت می‌ریختی.»

«تو گفتی می‌خوای یاد بگیری.»

«دارم یاد می‌گیرم.»

جونگکوک خندید.

«باشه، آشپز.»

بعد نودل رو داخل قابلمه ریختن.

ا/ت بسته‌ی ادویه رو برداشت.

«همشو بریزم؟»

جونگکوک سریع گفت:

«نه!»

ا/ت مکث کرد.

«چرا؟»

«خیلی شور میشه.»

ا/ت لبخند شیطنت‌آمیزی زد.

«باشه.»

و نصف بسته رو ریخت.

جونگکوک با ناباوری نگاهش کرد.

«ا/ت!»

ا/ت خندید.

«شوخی کردم.»

«تو واقعاً نمی‌تونی یه دقیقه آروم باشی.»

---

چند دقیقه بعد، نودل آماده شد.

هر دو کاسه‌ها رو روی میز گذاشتن.

ا/ت اولین قاشق رو خورد.

«خوبه.»

جونگکوک نشست.

«معلومه. من درستش کردم.»

ا/ت با اخم نگاهش کرد.

«منم کمک کردم.»

«تو فقط نصف ادویه رو ریختی.»

«همون قسمت مهمشه.»

جونگکوک خندید.

«باشه، پس نصف موفقیت مال تو.»

ا/ت لبخند زد.

«بالاخره یه حرف درست زدی.»

چند لحظه هر دو ساکت غذا خوردن.

بعد ا/ت گفت:

«این اولین باره نصف شب با هم غذا درست می‌کنیم.»

جونگکوک گفت:

«آره.»

«بد هم نبود.»

جونگکوک یه نگاه کوتاه بهش انداخت.

«نه. بد نبود.»

---

وقتی غذاشون تموم شد، ا/ت کاسه‌اش رو برداشت.

«من می‌شورمش.»

جونگکوک گفت:

«بده من.»

«نه، خودم.»

«تو برو بخواب.»

ا/ت چند لحظه نگاهش کرد.

«چرا؟»

«چون فردا دوباره می‌گی خسته‌ام.»

ا/ت لبخند کوچیکی زد.

«باشه.»

کاسه رو گذاشت کنار سینک و از آشپزخونه بیرون رفت.

جونگکوک چند لحظه به رفتنش نگاه کرد.

بعد شروع کرد به شستن ظرف‌ها.

چند دقیقه بعد، هر دو دوباره به اتاق برگشتن.

ا/ت روی تخت دراز کشید.

«شب بخیر.»

جونگکوک چراغ رو خاموش کرد.

«شب بخیر.»

چند ثانیه سکوت شد.

ا/ت آروم گفت:

«جونگکوک؟»

«هوم؟»

«نودل خوب بود.»

جونگکوک خندید.

«می‌دونم.»

ا/ت بالش رو سمتش پرت کرد.

«خودشیفته.»

جونگکوک بالش رو گرفت.

«شب بخیر، ا/ت.»

این بار ا/ت هم خندید.

«شب بخیر.»

و خانه دوباره در سکوت فرو رفت.
دیدگاه ها (۰)

نام: قرارداد نفرتPart:67عصر شده بود.جونگکوک از صبح درگیر کار...

نام: قرارداد نفرتPart:68جونگکوک کتش رو روی شونه‌های ا/ت اندا...

نام: قرارداد نفرتPart:65بعد از شام، همه توی سالن جمع شده بود...

نام: قرارداد نفرتPart:64وقتی همه به خونه رسیدن، چمدون‌ها رو ...

نام: قرارداد نفرتPart:⁴⁶صبح روز بعد...نور آفتاب از لای پرده‌...

نام: قرارداد نفرتPart:43چند دقیقه بعد، هانا که هنوز نگران ا/...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط